{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چند روز از تصمیم ات برای موندن گذشته بود.

چند روز از تصمیم ات برای موندن گذشته بود.

رابطه‌شون دیگه مثل قبل نبود.

تهیونگ دیگه فقط رئیس سرد و جدی عمارت نبود؛ بیشتر وقت‌ها کنار ات می‌موند و باهاش حرف می‌زد.

اون شب، هر دو توی بالکن عمارت نشسته بودن.

ات: تهیونگ؟

تهیونگ: هوم؟

ات: یه چیزی شده؟

تهیونگ نگاهش کرد.

تهیونگ: چرا؟

ات: چند وقته یه جوری نگام می‌کنی.

تهیونگ لبخند خیلی کوچیکی زد.

تهیونگ: چون یه چیزی می‌خوام بهت بگم.

ات: چی؟

تهیونگ چند لحظه سکوت کرد.

تهیونگ: من... دوست دارم(چقدر سریع)

ات کاملاً ساکت شد.

تهیونگ: می‌دونم شروع رابطه‌مون عجیب بود. تو برای کشتن من اومدی و من هم زندانیت کردم.

ات لبخند کوچیکی زد.

ات: خیلی رمانتیک شروع کردیم.

تهیونگ خندید.

تهیونگ: ولی احساس من واقعی شده.

ات نگاهش کرد.

چند ثانیه سکوت گذشت.

بعد ات آروم گفت:

ات: فکر کنم منم همین حس رو دارم.

تهیونگ با تعجب نگاهش کرد.

تهیونگ: واقعاً؟

ات: آره.

تهیونگ لبخند زد.

تهیونگ: پس من تنها کسی نیستم که این‌طوری فکر می‌کنه.

ات: نه.

ات لبخند زد.

ات: فقط یه مشکل کوچیک هست.

تهیونگ: چی؟

ات: من هنوز مأموریت اولم رو یادم نرفته.

تهیونگ زد زیر خنده.

تهیونگ: اون مأموریت دیگه تموم شده.

ات: خوبه، چون دیگه حوصله ندارم دوباره دنبال راه فرار بگردم.

تهیونگ: خوشحالم.

و برای اولین بار، هر دو بدون ترس از چیزی که بینشون شکل گرفته بود، کنار هم موندن...
دیدگاه ها (۷)

صبح روز بعد، ات از خواب بیدار شد و مدت زیادی به سقف خیره مون...

چند روز دیگه هم گذشت.ات اون شب توی اتاقش نشسته بود و به پنجر...

دو هفته از موندن ات توی عمارت گذشته بود.ات کم‌کم به فضای عما...

یک هفته از موندن ات در عمارت گذشته بود.ات هنوز هر روز به راه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط