{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Part 3

ات کنار میز ایستاده بود.

نمی‌دونست باید به چی بیشتر فکر کنه؛ به آدم‌هایی که قصد کشتنش رو داشتن، یا به اینکه حالا مجبور بود به یه قاتل اعتماد کنه. (حالا خوبه خودشم قاتله😑)

+ ات.

ات جواب نداد.

- هی.

سرشو بالا آورد.

+ چیه؟

- بشین. رنگت پریده.

ات اخم کرد.

+ خوبم.

- معلومه. (نیشخند)

+ گفتم خوبم.

تهیونگ چیزی نگفت.

فقط یه صندلی رو عقب کشید.

ات چند لحظه نگاهش کرد و بالاخره نشست.

تهیونگ روبه‌روش نشست.

- اولین باره که میخواستی آدم بکشی؟

ات مکث کرد

+ نه

تهیونگ نگاهش کرد.

- چندتا؟

ات آه کشید.

+ تهیونگ، الان واقعاً حوصله‌ی این سؤالا رو ندارم.

- باشه.

ات انتظار داشت دوباره چیزی بگه، ولی تهیونگ ساکت موند.

چند ثانیه گذشت.

+ چرا کمکم می‌کنی؟

- چون خودمم توی این ماجرا گیر افتادم.

+ مگه نگفتی نمی‌خوان تو بمیری

تهیونگ شونه بالا انداخت.

- فضولی نکن دیگه بچه

+ من بچه نیستم (عصبانی و کیوت)

تهیونگ خندید.

- چرا انقد کیوته (تو ذهنش)

ات با عصبانیت نگاهش می‌کرد.

تهیونگ از جاش بلند شد.

- اتاق سمت راست خالیه.

+ من اینجا می‌مونم؟

& امشب آره.

+ چرا؟

- بیرون رفتنت عاقلانه نیست.

+ و تو خیلی عاقلی؟

- نه.

ات لبخند کوچیکی زد.

+ حداقل خودتو می‌شناسی.

- زیاد.

ات خواست چیزی بگه که صدای ضربه‌ای از بیرون اومد.

هر دو ساکت شدن.

ات آروم از جاش بلند شد.

تهیونگ با دست اشاره کرد چیزی نگو.

یه ضربه‌ی دیگه.

+ کسی اینجاست؟ (خیلی آروم)

- نمی‌دونم.

دست ات رفت سمت اسلحه‌اش.

تهیونگ نگاه کوتاهی بهش انداخت.

- پشت سر من بمون.

+ خودم بلدم.

- می‌دونم.

تهیونگ آروم به سمت در رفت.

ات هم پشت سرش حرکت کرد.

دست تهیونگ روی دستگیره نشست.

مکث کرد.

بعد در رو باز کرد.

هیچ‌کس پشت در نبود.

فقط یه پاکت روی زمین افتاده بود.

ات خم شد و برداشتش.

- بازش نکن.

+ چرا؟

- چون هر چیزی که اینجا می‌رسه، یه دلیل داره.

ات به پاکت نگاه کرد.

+ پس چی کار کنیم؟

- بذارش روی میز.

+ و اگه داخلش چیز مهمی باشه؟

- خب فردا می‌فهمیم.

+ چرا فردا؟

- چون الان خسته‌ای.

ات چیزی نگفت.

تهیونگ برگشت سمتش.

- چیه؟

+ هیچی.

- پس چرا این‌طوری نگام می‌کنی؟

ات سریع نگاهش رو دزدید.

+ نمی‌کنم.

تهیونگ چند لحظه خیره موند.

بعد لبخند خیلی کوچیکی زد.

- باشه.

تهیونگ پاکت رو از ات گرفت.

- برو بخواب.

+ دستور نده.

- خواهش می‌کنم برو بخواب. (با خنده)

ات چند لحظه نگاهش کرد.

بعد آروم گفت:

+ شب بخیر.

+ شب بخیر.

ات چند قدم از پله ها بالا رفت، اما قبل از اینکه وارد اتاق بشه برگشت.

+ تهیونگ؟

- هوم؟

+ ممنون.

تهیونگ برای چند ثانیه چیزی نگفت.

- قابل نداشت.

ات رفت تو اتاقش و در رو بست.

تهیونگ به درِ بسته نگاه کرد.

لبخندش کم‌کم محو شد.

پاکت هنوز توی دستش بود.

آروم زیر لب گفت:

— نباید به وجودش عادت کنم... (وجود ات رو میگه)

🍷ادامه دارد...

شرط پارت بعد ۵ لایک
دیدگاه ها (۰)

Part 2

معرفی فیک: قربانی بعدی Part 1

[ چندپارتی از تهیونگ ] [ پارت 1 ]از صبح تهیونگ ع...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط