.𝓟𝓪𝓻𝓽 ³³.
.𝓟𝓪𝓻𝓽 ³³.
..𝑐𝒉𝑎𝑠𝑒..
~𝖈𝖍𝖆𝖘𝖊~
جِما چند لحظه ساکت موند. اخمش هنوز سر جاش بود، اما این بار خبری از آن لحن طلبکارانه نبود:
_ تو همیشه باید اینقدر سختش کنی؟
جیمین ابرویی بالا انداخت:
_ چی رو؟
_ همهچی رو... حرف زدن باهات، دیدنت، حتی اینکه بفهمم حالت خوبه یا نه.
جیمین نگاهش رو ازش گرفت:
_ کسی مجبورت نکرده.
جِما لبخند کمرنگی زد؛ لبخندی که بیشتر از اینکه شبیه شیطنت همیشگیش باشه، خسته بود:
_ میدونم.
چند ثانیه سکوت کرد و ملافهی خیس رو بین انگشتهاش جمع کرد و ادامه داد:
_ اوکی...فکر کردم این راه جواب بده، فکر کردم اگه اینجوری بهت نزدیک بشم بشه، ولی انگاری نتیجه عکس میده...پس یه معذرت خواهی بهت بدهکارم. و اینکه بابت اون سه ماه یه راه دیگه پیدا میکنم.
نگاه مصممش رو بهش دوخت که کمی رنگ غم داشت:
_ و تورو عاشق خودم میکنم..پارک جیمین!
جیمین چند ثانیه بدون هیچ حرفی نگاهش کرد.
آن لبخند کمرنگ و اعتمادبهنفس همیشگی جِما هنوز گوشهی لبش بود، اما چیزی در چشمهاش بود که با آن لبخند جور درنمیآمد.
نفس عمیقی کشید و دستش رو روی صورتش کشید:
_ دلیل این کارات واقعاً چیه... جِما؟
جِما نگاهش کرد:
_ کدوم کارا؟
_ همهشون... اینکه بدون اجازه میای خونهم، از صبح پشت سر هم زنگ میزنی، وقتی جواب نمیدم باز پیدات میشه... حتی همین الان.
لبخند جِما برای چند لحظه روی لبش موند، اما کمکم محو شد.
نگاهش رو پایین انداخت و انگشتهاش رو به هم قفل کرد:
_ بهت قبلاً هم گفتم...
صدایش این بار آرامتر از همیشه بود:
_ فقط دوستت دارم.
جیمین چیزی نگفت.
جِما نفس لرزانی کشید و سعی کرد دوباره لبخند بزنه:
_ شاید برای تو دلیل مسخرهای باشه. شاید فکر کنی باید بیخیالت بشم، چون خودت هیچوقت چیزی بهم نشون ندادی...
چشمهاش برای لحظهای روی زمین ثابت موند:
_ ولی من بلد نیستم وقتی چیزی رو میخوام، راحت ازش دست بکشم.
جیمین آرام گفت:
_ حتی اگه اون چیز... من باشم؟
جِما نگاهش رو بالا آورد:
_ مخصوصاً اگه تو باشی.
ادامه دارد...
..𝑐𝒉𝑎𝑠𝑒..
~𝖈𝖍𝖆𝖘𝖊~
جِما چند لحظه ساکت موند. اخمش هنوز سر جاش بود، اما این بار خبری از آن لحن طلبکارانه نبود:
_ تو همیشه باید اینقدر سختش کنی؟
جیمین ابرویی بالا انداخت:
_ چی رو؟
_ همهچی رو... حرف زدن باهات، دیدنت، حتی اینکه بفهمم حالت خوبه یا نه.
جیمین نگاهش رو ازش گرفت:
_ کسی مجبورت نکرده.
جِما لبخند کمرنگی زد؛ لبخندی که بیشتر از اینکه شبیه شیطنت همیشگیش باشه، خسته بود:
_ میدونم.
چند ثانیه سکوت کرد و ملافهی خیس رو بین انگشتهاش جمع کرد و ادامه داد:
_ اوکی...فکر کردم این راه جواب بده، فکر کردم اگه اینجوری بهت نزدیک بشم بشه، ولی انگاری نتیجه عکس میده...پس یه معذرت خواهی بهت بدهکارم. و اینکه بابت اون سه ماه یه راه دیگه پیدا میکنم.
نگاه مصممش رو بهش دوخت که کمی رنگ غم داشت:
_ و تورو عاشق خودم میکنم..پارک جیمین!
جیمین چند ثانیه بدون هیچ حرفی نگاهش کرد.
آن لبخند کمرنگ و اعتمادبهنفس همیشگی جِما هنوز گوشهی لبش بود، اما چیزی در چشمهاش بود که با آن لبخند جور درنمیآمد.
نفس عمیقی کشید و دستش رو روی صورتش کشید:
_ دلیل این کارات واقعاً چیه... جِما؟
جِما نگاهش کرد:
_ کدوم کارا؟
_ همهشون... اینکه بدون اجازه میای خونهم، از صبح پشت سر هم زنگ میزنی، وقتی جواب نمیدم باز پیدات میشه... حتی همین الان.
لبخند جِما برای چند لحظه روی لبش موند، اما کمکم محو شد.
نگاهش رو پایین انداخت و انگشتهاش رو به هم قفل کرد:
_ بهت قبلاً هم گفتم...
صدایش این بار آرامتر از همیشه بود:
_ فقط دوستت دارم.
جیمین چیزی نگفت.
جِما نفس لرزانی کشید و سعی کرد دوباره لبخند بزنه:
_ شاید برای تو دلیل مسخرهای باشه. شاید فکر کنی باید بیخیالت بشم، چون خودت هیچوقت چیزی بهم نشون ندادی...
چشمهاش برای لحظهای روی زمین ثابت موند:
_ ولی من بلد نیستم وقتی چیزی رو میخوام، راحت ازش دست بکشم.
جیمین آرام گفت:
_ حتی اگه اون چیز... من باشم؟
جِما نگاهش رو بالا آورد:
_ مخصوصاً اگه تو باشی.
ادامه دارد...
- ۳۴۵
- ۰۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط