{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت 7

*با شنیدن این حرفش چشم هام گشاد شد ، حس کردم خون توی رگ هام یخ زد *

عزرائیل: خب ... نمیخوای چیزی بگی ؟ ... فرصتی نیست که بخوای از دستش بدی درسته ؟ ...

امیلی : م...من ..

عزرائیل: هیششش ... بزار یه راه دیگه برات بزارم ...

*برق شیطنت و وسوسه توی نگاهش بود ، صورت رو توی دستش کمی فشار داد و پوزخند عمیق تری زد *

عزرائیل: نظرت چیه در عوض لطفم هر کاری که گفتم انجام بدی هوم ؟ ... هر کاری ....

*صدای ضربان قلبم رو می‌شنیدم ، منظورش چی بود ، یعنی چه کاری ازم میخواست ، نه ... نه اون چیزی که فکرش رو میکنم نیست ، عزرائیل خندید *

عزرائیل: از اونجایی که خیلی خنگی بزار رک بهت بگم ... هرکاری شامل سواستفاده هم میشه

*چشم هام گشاد شد ، انتظار همچین جوابی رو نداشتم ، گونه هام از خجالت سرخ شد ، باید بین بد و بدتر انتخواب میکردم ، اگه قبول میکردم شاید یه فرصت پیش میومد تا عاشقم بشه و اگه قبول نمیکردم باید برای همیشه با عشق توی قلبم خداحافظی میکردم ، نمیدونستم چیکار کنم ، خیلی کم پیش میومد که عزرائیل باهام حتی حرف بزنه و حالا داشت راهی رو بهم میداد که برای اون باشم ، قلبم به مغزم غلبه کرد ...*

امیلی : قبول میکنم ...

عزرائیل: هه ... میدونستم ...

*صورتم رو ول کرد و بلند شد ، بدون هیچ حرف دیگه ای ازم دور شد ، همینطور روی زمین نشسته بودم و درونم پر از آشفتگی بود ، چرا تنهام گذاشت ، یعنی میخواست امتحانم کنه ، کلی سواله بی جواب داشتم و همین حالم رو بد میکرد *

*پرش زمانی شب ، روی تخت دراز کشیده بودم و بی هدف تو گوشی می‌چرخیدم که صدای در زدن اومد*

امیلی : آدم اومدی مسخرم کنی !

*در باز شد ، مایکل بود *

مایکل : آدم نیست ولی من اومدم که مسخرت کنم ...

*خندید ، با دیدنش لبخند زدم و نشستم *
امیلی: فکر میکردم سرت شلوغه

مایکل : اره شلوغ بود ولی خب قرار بود دو روز پیش بریم شهر بازی و خب نتونستم به قولم عمل کنم برای همین امروز از زیر کار در رفتم و گیلم بفهمه کفری میشه ولی خب باید جبران کنم که نتونستم به قولم عمل کنم

*با خوشحالی گفتم *

امیلی: میریم شهر بازی !؟

مایکل : چون دختر خوبی بودی اره

*با خوشحالی ازم جام بلند شدم *

امیلی : آخ جوووون ! ... قراره مایکل رو ورشکست کنم

مایکل : گفتم شهر بازی نه رستوران

امیلی : ولی برام خوراکی میخری

مایکل : نه

امیلی : هی انقدر بدجنس نباش

*اخم کردم *

مایکل: با پول خودت خوراکی بخر

*اخمم پر رنگ تر شد *

امیلی : باشه آقای خسیس ! ... فقط برای دوست دخترات پول خرج کن

*مایکل خندید *

مایکل : خب از دوست دخترام یه چیزی بهم میرسه ولی از تو چی

*با بلشت زدمش *

امیلی: احمق منحرف !

*مایکل خندید و دستش رو برای دفاع گرفت جلوی صورتش *

مایکل : باشه باشه ببخشید ... شوخی کردم امروز به حساب منه ..

*بعد از اینکه آماده شدم باهم رفتیم شهر بازی و کلی خوش گذروندیم و بعدش هم رفتیم رستوران و غذا خوردیم ، ساعت 12:43 شب بود که برگشتیم خونه ، مایکل منو تا اتاقم همراهی کرد ، در اتاقم رو باز کردم اما قبل از اینکه تو اتاق برم برگشتم رو به مایکل و لبخند زدم *

امیلی: امروز خیلی خوش گذشت .. ممنون که وقتت رو برام خالی کردی

مایکل : برای بهترین دوستم این کارا که چیزی نیست ..

*آروم خندیدم و بعد با لبخند گفتم *

امیلی : خیلی خوشحالم که باهات آشنا شدم

*بغلش کردم ، مایکل شوکه شد و گونه هاش سرخ شده بود ، آروم ازش فاصله گرفتم *

امیلی : مایکل ؟ ... مایکل خوبی ؟ ..

*دستپاچه خندید *

مایکل :اره اره خوبم ... خواهش میکنم واقعا کار خاصی نکردم فقط وظیفه م رو به عنوان دوست انجام دادم ... اهم اهم .. خب ون دیگه باید برم ..بای !

*سریع رفت ، خشکم زد *

امیلی : چرا یهو انقدر عجیب شد ..

*شونه هام رو بالا انداختم و بعد با بیخیالی رفتم تو اتاقم *


---------------------------------------------------------------------
خب اینم از پارت هفتم 🙌😁

ممنون از کسایی که حمایت میکنن ... و خب چندتا نکته میخواستم بگم 👇

• وقتی مخاطب یه فرشته ست و من مینویسم گونه هاش سرخ شد منظورم یه حالت زرد صفتی هستش چون همونطور که میدونید فرشته ها خون شون طلاییه و اینکه من بنویسم از خجالت گونه هاش زرد شد بنظرم جالب نمیشه پس من مینویسم گونه هاش سرخ شد ولی منظورم اینه که یه حالت زرد شده

• خونه ی امیلی در واقع یه قصره ، یه قصر مخصوص حدوداً نزدیک به پایگاه که مخصوص حوری هاست و تو کل قصر حوری ها زندگی میکنن و هر کدوم یه اتاق دارن و میشه گفت مثل آپارتمان میمونه و چندان نمیشه بهش گفت قصر چون اونقدر مجلل و خاص نیست ولی کلا میگیم قصر و دلیلش رو توی پست بعدیم توضیح میدم
دیدگاه ها (۴)

پارت 186

ویوی تهیونگ:دیگه نمیتونستم خودمو نگه دارم بهش گفتم:با نو ا.ت...

چندپارتی تهیونگ

نقطه شروع کنسرت p,14(ویو هنا)+: خیلی خب باشه ولی نباید یکم ز...

اوسی/چشم/هیکاری سوزونه/آرت/جدید

سلام خوشگلای من، چطورین؟؟ خوبین؟؟خب، این به احتمال زیاد آخری...

𝙿𝚊𝚛𝚝𝟸[View مری]همین که حرف جین رو شنیدم، یکم تعجب کردم.یعنی ...

رمان: تا وقتی که عاشقت شدم ------ادامه پارت ۲۴

پایین رو چک کنید لطفا😇سلام بچه‌ها،، من بهتون گفته بودم که دو...

Forbidden Weaknessضعف ممنوعهفصل دومp.60(روایت از زبان ا.ت)بع...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط