Forbidden Weakness
Forbidden Weakness
ضعف ممنوعه
فصل دوم
p.60
(روایت از زبان ا.ت)
بعد از نقاشی، سوار ماشین شدیم.
چند دقیقه توی سکوت رفتیم.
یهویی جونگکوک گفت:
-گرسنهای؟
+خیلیییی!
-خب چرا از اول نگفتی؟
+چون فکر کردم خودت پیشنهاد میدی. 😂
جونگکوک خندید.
-باشه. یه جای خوب میریم.
چند دقیقه بعد جلوی یه رستوران کوچیک و دنج توقف کردیم.
همین که وارد شدیم، یه میز کنار پنجره انتخاب کردیم.
من منو رو برداشتم.
+وایسا...
-چی؟
+این همه غذا؟!
جونگکوک خندید.
-خودت گفتی گرسنهای.
+من نمیتونم انتخاب کنم! 😭
-پس همهشو سفارش بده. (شوهر پولدار.....)
+ایدهی خوبیه!
-شوخی کردم!
ولی من جدی منو رو ورق زدم.
+اینو میخوام... اینم... اینم خیلی خوشمزه به نظر میاد...
جونگکوک با خنده نگام کرد.
-قرار بود شام بخوریم، نه اینکه رستوران رو بخریم.
+خب گرسنهام! 😂
بالاخره سفارش دادیم.
وقتی غذاها رسید، اول یه لقمه خوردم.
چشمام گرد شد.
+وااای!
-خوبه؟
+خیلیییی!
جونگکوک هم خندید.
بعد از شام، یه دسر گرفتیم.
من قاشق اول رو خوردم و گفتم:
-این یکی از بولینگ هم بهتر بود.
-یعنی بالاخره یه چیزی پیدا کردی که از بولینگ بیشتر دوست داشته باشی؟
+غذا همیشه برندهست. 😌
خندید.
بعد از رستوران، بدون اینکه عجلهای برای برگشت داشته باشیم، یه دور توی خیابونهای اطراف قدم زدیم.
هوا خنک بود و شهر پر از چراغ.
+جونگکوک؟
-هوم؟
+امروز واقعاً خوش گذشت.
-آره.
+بدون هیچ دردسری.
لبخند زد.
-و بهتره همینطوری بمونه.
+موافقم.
چند قدم جلوتر رفتیم.
بعد من یهویی گفتم:
+فردا هم بریم بیرون؟
جونگکوک خندید.
-تو اصلاً خسته نمیشی؟
+نه! 😂
-باشه. فردا هم.
لبخند زدم.
شاید لازم نبود همیشه اتفاق بزرگی بیفته تا یه روز قشنگ ساخته بشه.
گاهی فقط یه شام خوب، یه قدم زدن ساده و کلی خنده کافی بود............
ادامه دارد...........
ضعف ممنوعه
فصل دوم
p.60
(روایت از زبان ا.ت)
بعد از نقاشی، سوار ماشین شدیم.
چند دقیقه توی سکوت رفتیم.
یهویی جونگکوک گفت:
-گرسنهای؟
+خیلیییی!
-خب چرا از اول نگفتی؟
+چون فکر کردم خودت پیشنهاد میدی. 😂
جونگکوک خندید.
-باشه. یه جای خوب میریم.
چند دقیقه بعد جلوی یه رستوران کوچیک و دنج توقف کردیم.
همین که وارد شدیم، یه میز کنار پنجره انتخاب کردیم.
من منو رو برداشتم.
+وایسا...
-چی؟
+این همه غذا؟!
جونگکوک خندید.
-خودت گفتی گرسنهای.
+من نمیتونم انتخاب کنم! 😭
-پس همهشو سفارش بده. (شوهر پولدار.....)
+ایدهی خوبیه!
-شوخی کردم!
ولی من جدی منو رو ورق زدم.
+اینو میخوام... اینم... اینم خیلی خوشمزه به نظر میاد...
جونگکوک با خنده نگام کرد.
-قرار بود شام بخوریم، نه اینکه رستوران رو بخریم.
+خب گرسنهام! 😂
بالاخره سفارش دادیم.
وقتی غذاها رسید، اول یه لقمه خوردم.
چشمام گرد شد.
+وااای!
-خوبه؟
+خیلیییی!
جونگکوک هم خندید.
بعد از شام، یه دسر گرفتیم.
من قاشق اول رو خوردم و گفتم:
-این یکی از بولینگ هم بهتر بود.
-یعنی بالاخره یه چیزی پیدا کردی که از بولینگ بیشتر دوست داشته باشی؟
+غذا همیشه برندهست. 😌
خندید.
بعد از رستوران، بدون اینکه عجلهای برای برگشت داشته باشیم، یه دور توی خیابونهای اطراف قدم زدیم.
هوا خنک بود و شهر پر از چراغ.
+جونگکوک؟
-هوم؟
+امروز واقعاً خوش گذشت.
-آره.
+بدون هیچ دردسری.
لبخند زد.
-و بهتره همینطوری بمونه.
+موافقم.
چند قدم جلوتر رفتیم.
بعد من یهویی گفتم:
+فردا هم بریم بیرون؟
جونگکوک خندید.
-تو اصلاً خسته نمیشی؟
+نه! 😂
-باشه. فردا هم.
لبخند زدم.
شاید لازم نبود همیشه اتفاق بزرگی بیفته تا یه روز قشنگ ساخته بشه.
گاهی فقط یه شام خوب، یه قدم زدن ساده و کلی خنده کافی بود............
ادامه دارد...........
- ۵.۸k
- ۱۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط