چه بی قرار می خواهمت. چه نا شکیب می خوانمت. طنین بی صدای
چه بی قرار می خواهمت. چه نا شکیب می خوانمت. طنین بی صدای فریادم را می شنوی؟ بیا... بیا و در این حجم خالی سکوت، شانه به شانه خیالم بمان تا در جاده بی انتهای شب قدم برداریم. برویم و گذر کنیم از کوچه پس کوچه های آغازین پاییزی تا آن سوی برگ ریز اندوه و تردید. نگاه کن... می بینی آنجا... لا به لای سایه ها... پشت آن تاریکی بی سبب... زیر باران دلگیر یک نفر با گام هایی لرزان و نگاهی مردد ایستاده... می شناسی؟ منم. منی که سال هاست گم شده در هزار توی خزان زده خیال گم شده ام و مانده ام در انتظار باران. بارانی مهربان که بیاید، ببارد و سیرابم کند. و لذت نوشیدن یک فنجان خاطره را در یک غروب به قلب شکسته برگ های پاییزی هدیه دهد....
- ۳.۲k
- ۲۱ آبان ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط