با شتاب جعبه دستمالکاغذی را از داشبورد چنگ زد، در را باز
با شتاب جعبه دستمالکاغذی را از داشبورد چنگ زد، در را باز کرد و زیر باران شدید به سمت ماریا دوید. خم شد، دستش را آرام و با نگرانی پشت کمر ماریا گذاشت و با دست دیگرش دستمالها را به او داد. موهای خیس ماریا را از روی صورتش کنار زد.
تهیونگ: ماریا… حالت خوبه؟ خدای من، رنگت مثل گچ سفید شده! بلند شو، بیا بریم بیمارستان، باید بری دکتر.
ماریا دستمال را روی دهانش فشرد، با صدایی بسیار ضعیف و رنجور سرش را تکان داد.
ماریا: نه… دکتر نه. به خاطر استرس و اعصابه. فقط منو ببر خونه… خواهش میکنم.
تهیونگ با اینکه راضی نبود، به اصرار ماریا کمکش کرد سوار ماشین شود. کت گرم خودش را درآورد و روی شانههای لرزان ماریا انداخت و بخاری ماشین را تا آخر زیاد کرد.
وقتی به خانه رسیدند، تهیونگ دست ماریا گرفت و با احتیاط او را تا داخل اتاق خواب برد. اما به محض اینکه پای ماریا به اتاق رسید، دوباره موج تهوع به او دست داد و با عجله به سمت سرویس بهداشتی دوید. دیدن ضعف و رنج او قلب تهیونگ را آتش میزد.
تهیونگ وارد حمام شد، موهای ماریا را نگه داشت و با چهرهای که تمام خطوطش از نگرانی درهم رفته بود، قاطعانه گفت: تهیونگ: دیگه حرفی از نه نزن. این طبیعی نیست ماریا، داری از پا درمیای. همین الان میریم بیمارستان.
ماریا که دیگر رمقی برای مخالفت نداشت، با کمک تهیونگ لباس خشکی پوشید و راهی کلینیک شبانهروزی شدند.
در مطب پزشک، بعد از معاینات اولیه، دکتر در مطب پزشک، بعد از معاینات اولیه، دکتر دستور آزمایش خون فوری داد. تهیونگ در تمام مدت در سالن انتظار بیقرار قدم میزد. خودخوری میکرد؛ از اینکه سرش داد زده بود، از اینکه باعث فشار عصبی همسرش شده بود، بینهایت از خودش متنفر بود.
بعد از نیم ساعت، دکتر آن دو را به اتاقش فراخواند. ماریا روی صندلی روبهروی میز نشسته بود و تهیونگ پشت سرش ایستاده بود و دستهایش را روی پشتی صندلی او گذاشته بود.
دکتر با لبخندی آرام عینکش را جابهجا کرد و به برگه آزمایش نگاه کرد.
دکتر: خب… تبریک میگم بهتون. افت فشار و حالت تهوع کاملاً طبیعیه. هیچ بیماری خاصی نیست. همسرتون شش هفتهست که بارداره.
سکوت مطلقی اتاق را فرا گرفت. زمان برای یک لحظه ایستاد.
ماریا با چشمهای گرد شده و ناباوری به دکتر خیره شد و دستش بیاختیار روی شکمش نشست.
ماریا: باردار…؟ من؟
تهیونگ شوکه شده بود. پلک زد، ضربان قلبش به شدت اوج گرفت. نگاهش را از دکتر گرفت و به چهره شگفتزده و معصوم ماریا دوخت. تمام خستگیها، خشمها، سوءتفاهمها و ترسهای چند ساعت گذشته در یک لحظه مثل غبار محو شدند و جایش را به نوری عظیم از عشق و شگفتی دادند .
ادامش توی کامنت ها 😉😉
تهیونگ: ماریا… حالت خوبه؟ خدای من، رنگت مثل گچ سفید شده! بلند شو، بیا بریم بیمارستان، باید بری دکتر.
ماریا دستمال را روی دهانش فشرد، با صدایی بسیار ضعیف و رنجور سرش را تکان داد.
ماریا: نه… دکتر نه. به خاطر استرس و اعصابه. فقط منو ببر خونه… خواهش میکنم.
تهیونگ با اینکه راضی نبود، به اصرار ماریا کمکش کرد سوار ماشین شود. کت گرم خودش را درآورد و روی شانههای لرزان ماریا انداخت و بخاری ماشین را تا آخر زیاد کرد.
وقتی به خانه رسیدند، تهیونگ دست ماریا گرفت و با احتیاط او را تا داخل اتاق خواب برد. اما به محض اینکه پای ماریا به اتاق رسید، دوباره موج تهوع به او دست داد و با عجله به سمت سرویس بهداشتی دوید. دیدن ضعف و رنج او قلب تهیونگ را آتش میزد.
تهیونگ وارد حمام شد، موهای ماریا را نگه داشت و با چهرهای که تمام خطوطش از نگرانی درهم رفته بود، قاطعانه گفت: تهیونگ: دیگه حرفی از نه نزن. این طبیعی نیست ماریا، داری از پا درمیای. همین الان میریم بیمارستان.
ماریا که دیگر رمقی برای مخالفت نداشت، با کمک تهیونگ لباس خشکی پوشید و راهی کلینیک شبانهروزی شدند.
در مطب پزشک، بعد از معاینات اولیه، دکتر در مطب پزشک، بعد از معاینات اولیه، دکتر دستور آزمایش خون فوری داد. تهیونگ در تمام مدت در سالن انتظار بیقرار قدم میزد. خودخوری میکرد؛ از اینکه سرش داد زده بود، از اینکه باعث فشار عصبی همسرش شده بود، بینهایت از خودش متنفر بود.
بعد از نیم ساعت، دکتر آن دو را به اتاقش فراخواند. ماریا روی صندلی روبهروی میز نشسته بود و تهیونگ پشت سرش ایستاده بود و دستهایش را روی پشتی صندلی او گذاشته بود.
دکتر با لبخندی آرام عینکش را جابهجا کرد و به برگه آزمایش نگاه کرد.
دکتر: خب… تبریک میگم بهتون. افت فشار و حالت تهوع کاملاً طبیعیه. هیچ بیماری خاصی نیست. همسرتون شش هفتهست که بارداره.
سکوت مطلقی اتاق را فرا گرفت. زمان برای یک لحظه ایستاد.
ماریا با چشمهای گرد شده و ناباوری به دکتر خیره شد و دستش بیاختیار روی شکمش نشست.
ماریا: باردار…؟ من؟
تهیونگ شوکه شده بود. پلک زد، ضربان قلبش به شدت اوج گرفت. نگاهش را از دکتر گرفت و به چهره شگفتزده و معصوم ماریا دوخت. تمام خستگیها، خشمها، سوءتفاهمها و ترسهای چند ساعت گذشته در یک لحظه مثل غبار محو شدند و جایش را به نوری عظیم از عشق و شگفتی دادند .
ادامش توی کامنت ها 😉😉
- ۷۹
- ۱۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط