تک پارتی سوکوکو نوشتم
امروز روز مهمی بود. قرار بود پسر مورد علاقشو ملاقات کنه دل تو دلش نبود. همه ی لباس هاش بیرون از کمد ریخته بود و همه رو امتحان میکرد. میخواست بی نقص باشه. درسته سه سال از اولین قرارشون میگذشت ولی مثل قرار اول هیجان داشت. بالاخره یکیو انتخاب کرد. موهاشو مرتب کرد و کرواتش رو انتخاب کرد.
به ساعتش نگاه کرد. داشت دیرش میشد. کفششو پوشید و به راه افتاد. به پارکی که قرار گذاشته بودند رسید زیر درخت بید دازای عاشق این درخته. نشست. غرق دیدن مردم بود..... با حس کردن بوی ادکلن تلخ مردونه به خودش اومد. پسر(دازای) دسته گلی از زر های قرمز جلوش دراز کرد. گل رو گرفت و چشمانش رو بست..... گل هارو بویید. چشمانش رو باز کرد. مطمئن بود که وقتی چشم هایش را باز کند پسرک با چهره ای خندون نگاهش میکند . اما پسرک با صورتی بی احساس نگاهش میکرد. خواست دهانش رو باز کنه که صدای پسرک مانع شد تا حرفی بزنه.
حقیقتشو بگم... خودتم خوب میدونی چویا .. خسته شدم... توهم خسته شدی.. تو یه دوست پسر وابسته نمیخواستی.. منم با کسی مثل تو... با اینکه خیلی خوب بودی و هستی.. نتونستم کنار بیام... خواسته های زیادی داشتی.. ومن.. نمیتونستم از پس همشون بر بیام.... و.....و خب وقتی دیدم اونو به من ترجیح دادی(اونو یه شخص ثالث مجهوله) حسم از عذاب وجدان به تنفر تبدیل شد... پس... واضح بخوام بگم... راه ما.. همون.. هفته پیش جدا شد... دیگه هیچ عکسی ازت ندارم.. دیگه شعری رو برات نمیخونم.... دیگه میخوام حس با تو بودن رو تجربه کنم... دیگه مهم نیست سر قولت نباشی از این به بعد عطرام رو خودم میگیرم... به سلیقه خودم خونه رو میچینم.
توچشماش نگاه کرد و با وقاحت ادامه داد
گل سنگی من... دیگه.... هیچوقت احساسم به تو مثل قبل نمیشه... دیگه.. حالت برام مهم نیست.... دیگه مثل قبل محوت نمیشم... اره گل سنگی من.
پاهاش سست شده بود. هر ثانیه تکه ای ازقلبش در اتش میسوخت و باد خاکسترش را با خود میبرد. ارام بر صندلی نشست. با چشمانی اشکی به پسرک زل زدو شروع کرد به لب زدن.
اصلا میدونی چی میگی؟ من زیاده خواهم؟ کی گفته اونو بهت ترجیح دادم؟ اصلا میدونی به خاطرت چقد عذاب کشیدم؟ مگه میدونستی که به اجبار موری اون دخترو رو نگاه میکنم؟ میدونی چه حالی دارم؟ میدونی چه لطمه ای به من زدی؟
قطره های اشک ارام بر گونه های چویا میغلتید. در هر کدام کوهی از غم خفته بود. دستانش میلرزید و همزمان دستانی که در ان بانداژ پنهان شده بود بیشتر و بیشتر مشت میشد لب های پسرک باز و دوباره شروع کرد
دیگه ذوقی ندارم وقتی بهت زنگ میزنم.. یا باهام حرف میزنی... یا حتی وقتی که میگی دلتنگمی... برام حوصله سر بره.. دیگه هیچی در موردت برام مهم نیست.. حتی روز تولدت.. یا اینکه کی برات گل رزت رو میگیره.. دیگه هیچی برام اهمیت نداره
کنارش نشست و دستش رو فشرد. ببخشید... اگه.. دوستت داشتم.. ولی... این باره اخره... امیدوارم.. لایق ادم های خوبی باشی. خداحافظ.. چویا ـــ سان.
هر کلمه مثل تیری به سمت قلب چویا پرتاب میشد. کنترل قطرات اشک دست خودش نبود. صدای خش خش سنگ ریزه ها زیر کفش های مشکی براق دازای در ذهنش اکو میشد. ارام و لنگ لنگان خودش رو به لب خیابون رسوند. با قدم های مردد به وسط خیابون رفت و وایستاد. نفسش رو حبس و چشمانش را بست. صدای بوق متد ماشینی را شنید و.......
مردم دور چویا حلقه زده بودند. دریایی از خون دورش جمع شده بود و پیراهن سفیدش را گلگون کرده بود.
دازای که با قدم هایی خشمگین و محکم از چویا فاصله گرفته بود، حال با دوپای لرزان کنار خیابان ایستاد. چشمان قهوه ای رنگش پشت پرده ای ضخیم از اشک پنهان شد. یعنی اون پسر سرد و بی احساس واقعا داشت گریه میکرد؟ شماره موری رو گرفت با بغض همه چیز رو توضیح داد:« همونطور شد که خواستی.......حالا میتونه بره پیش اون دختره.... همونطور که تو خواستی.....هق.... حالا میتونی برای اینکه خودتو بالا بکشی زندگیش رو نابود کنی....
همیطور هق هق گریه میکرد، پشیمان بود، با امید اینکه چویا هنوز همونجاست به سمت درخت بید دوید بی خبر از اینکه معشوقش در بهشت انتظار دیدارش رو میکشه.....(گرچه فعک نکنم چویا بهشتی باشه)
اینکه خیلی داغونه رو به روم نیارین موقع ریاضی خوندن نوشتمش🥲
به ساعتش نگاه کرد. داشت دیرش میشد. کفششو پوشید و به راه افتاد. به پارکی که قرار گذاشته بودند رسید زیر درخت بید دازای عاشق این درخته. نشست. غرق دیدن مردم بود..... با حس کردن بوی ادکلن تلخ مردونه به خودش اومد. پسر(دازای) دسته گلی از زر های قرمز جلوش دراز کرد. گل رو گرفت و چشمانش رو بست..... گل هارو بویید. چشمانش رو باز کرد. مطمئن بود که وقتی چشم هایش را باز کند پسرک با چهره ای خندون نگاهش میکند . اما پسرک با صورتی بی احساس نگاهش میکرد. خواست دهانش رو باز کنه که صدای پسرک مانع شد تا حرفی بزنه.
حقیقتشو بگم... خودتم خوب میدونی چویا .. خسته شدم... توهم خسته شدی.. تو یه دوست پسر وابسته نمیخواستی.. منم با کسی مثل تو... با اینکه خیلی خوب بودی و هستی.. نتونستم کنار بیام... خواسته های زیادی داشتی.. ومن.. نمیتونستم از پس همشون بر بیام.... و.....و خب وقتی دیدم اونو به من ترجیح دادی(اونو یه شخص ثالث مجهوله) حسم از عذاب وجدان به تنفر تبدیل شد... پس... واضح بخوام بگم... راه ما.. همون.. هفته پیش جدا شد... دیگه هیچ عکسی ازت ندارم.. دیگه شعری رو برات نمیخونم.... دیگه میخوام حس با تو بودن رو تجربه کنم... دیگه مهم نیست سر قولت نباشی از این به بعد عطرام رو خودم میگیرم... به سلیقه خودم خونه رو میچینم.
توچشماش نگاه کرد و با وقاحت ادامه داد
گل سنگی من... دیگه.... هیچوقت احساسم به تو مثل قبل نمیشه... دیگه.. حالت برام مهم نیست.... دیگه مثل قبل محوت نمیشم... اره گل سنگی من.
پاهاش سست شده بود. هر ثانیه تکه ای ازقلبش در اتش میسوخت و باد خاکسترش را با خود میبرد. ارام بر صندلی نشست. با چشمانی اشکی به پسرک زل زدو شروع کرد به لب زدن.
اصلا میدونی چی میگی؟ من زیاده خواهم؟ کی گفته اونو بهت ترجیح دادم؟ اصلا میدونی به خاطرت چقد عذاب کشیدم؟ مگه میدونستی که به اجبار موری اون دخترو رو نگاه میکنم؟ میدونی چه حالی دارم؟ میدونی چه لطمه ای به من زدی؟
قطره های اشک ارام بر گونه های چویا میغلتید. در هر کدام کوهی از غم خفته بود. دستانش میلرزید و همزمان دستانی که در ان بانداژ پنهان شده بود بیشتر و بیشتر مشت میشد لب های پسرک باز و دوباره شروع کرد
دیگه ذوقی ندارم وقتی بهت زنگ میزنم.. یا باهام حرف میزنی... یا حتی وقتی که میگی دلتنگمی... برام حوصله سر بره.. دیگه هیچی در موردت برام مهم نیست.. حتی روز تولدت.. یا اینکه کی برات گل رزت رو میگیره.. دیگه هیچی برام اهمیت نداره
کنارش نشست و دستش رو فشرد. ببخشید... اگه.. دوستت داشتم.. ولی... این باره اخره... امیدوارم.. لایق ادم های خوبی باشی. خداحافظ.. چویا ـــ سان.
هر کلمه مثل تیری به سمت قلب چویا پرتاب میشد. کنترل قطرات اشک دست خودش نبود. صدای خش خش سنگ ریزه ها زیر کفش های مشکی براق دازای در ذهنش اکو میشد. ارام و لنگ لنگان خودش رو به لب خیابون رسوند. با قدم های مردد به وسط خیابون رفت و وایستاد. نفسش رو حبس و چشمانش را بست. صدای بوق متد ماشینی را شنید و.......
مردم دور چویا حلقه زده بودند. دریایی از خون دورش جمع شده بود و پیراهن سفیدش را گلگون کرده بود.
دازای که با قدم هایی خشمگین و محکم از چویا فاصله گرفته بود، حال با دوپای لرزان کنار خیابان ایستاد. چشمان قهوه ای رنگش پشت پرده ای ضخیم از اشک پنهان شد. یعنی اون پسر سرد و بی احساس واقعا داشت گریه میکرد؟ شماره موری رو گرفت با بغض همه چیز رو توضیح داد:« همونطور شد که خواستی.......حالا میتونه بره پیش اون دختره.... همونطور که تو خواستی.....هق.... حالا میتونی برای اینکه خودتو بالا بکشی زندگیش رو نابود کنی....
همیطور هق هق گریه میکرد، پشیمان بود، با امید اینکه چویا هنوز همونجاست به سمت درخت بید دوید بی خبر از اینکه معشوقش در بهشت انتظار دیدارش رو میکشه.....(گرچه فعک نکنم چویا بهشتی باشه)
اینکه خیلی داغونه رو به روم نیارین موقع ریاضی خوندن نوشتمش🥲
- ۸۷۳
- ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط