خواستار خواسته هام پارت ۵
عرفان:《
جفتشونم استخدام کردم
خشحال بودم از اینکه هر دوشونو دوباره ب دست آوردم
من جفتشونم مثل خانوادم دوس داشتم
اما مهسا ی چیز دیگ بود
میدونستم اگ بخوام باهاش توی اون سن رل بزنم
ب ضرر جفتمون بود
منتظر بودم از اینکه مطمئن بشم ک دوسش دارم ک مامانم این فرصتو نذاشت ک عشقمو بهش ثابت کنم
تموم این مدت مجبورم کرده بود ک ایرانو فراموش کنم
ک نمیشد
ب خاطر همینم مامانم ک فوت کرد برگشتم ب ایران بابام نصف سهام این شرکتو ب نامم کرد
حالام ک دوتا از بهترین رفیقامو داشتم
اونروز شماره جفتشونم گرفته بودم هم عسل هم آیدین
سنی نداشتیم منو آیدین ک همسن بودن حدودا ۲۲ سالمون بود عسل و مهساهم ک اگ اشتباه نکنم ۱۹ یا ۲۰ سالشون بود
باید جوونی میکردیم باید ی جوری مهسارو پیدا میکردم
رفتم توی واتساپ و ی گپ زدم ک اول آیدین و بعد عسلو اد کردم شماره ای از مهسا نداشتم ب همین دلیل
پیامی توی گپ گذاشتم:《 سلام بچه ها از این ب بعد اینجا میتونیم ب راحتی با هم حرف بزنیم
راستی عسل توهم اگ میشع مهسارو توی گپمون عضو کنی ب هر حال ی دوستی بینمون بوده
عسل:《
با صدای پیام گوشیم
گوشیمو برداشتم و رفتم ببینم چ پیامی بود ک
با یک گپ روبرو شدم شماره ها ناشناس بودن
میخواستم ترک گروه بزنم ک ی پیام اومد
پیامو ک خوندم فهمیدم عرفانه
سلامی دادمو شماره مهسارو اضافه کردن
آیدین :《
گپو ک دیدم راستش دودل بودم ک شماره عسلو سیو کنم یا ن
پس رفتم پیویش و و پیام دادم :《
- سلام خانم نیازی آیدینم آیدین شریفی
-سلام حالتون خوبه
-خیلی ممنون شما خوبید
- مرسی منم خوبم
کاری داشتید؟
- راستش میخواستم بدونم میتونم شمارتونو سیو کنم یا ن
- بلع چرا ک ن ب هر حال همکاریم
راس میگف همکار بودیم دیگ مگ چیز دیگ ای هم بود ؟ ن معلومه ک نبود
- خیلی ممنون
دوس داشتم سره حرفو باز کنم وب خاطر همین از علاقه عرفان ب مهسا بحث رو انداختم همینطور ک رو تختم دراز کشیده بودم پیامو نوشتم و سِند کردم
《راستش من نمیدونم شما از علاقه عرفان ب مهسا خانم خبر دارید یا خیر ؟》
پیاممو ریپلای کرد و جواب داد
:《راستش بله منم خبر دارم ولی نمیدونم ک هنوز علاقه ای از طریق عرفان هست یا خیر
نمیدونستم هنوزم دوسش داره یا ن گفتم
-اگ بخوایید ما ی قرار بزاریم ک این دوتا باهم روبه رو بشن و عکس العملشونو ببینیم
مشغول نوشتن شد دوس داشتمببینم قرارو قبول میکنه یا ن
ک پیامش اومد ک زود سین کردم
-باشع من فردا با مهسا میام کافه این آدرس ساعتشم ک هر وقت از شرکت برکشتیم من میرم دنبال مهسا و میام دیگ
راسش نمیدونم از چی خشحالم از اینکه دارم مهسارو ب عرفان میرسونم یا اینکه اون چیزی ک تو قلبم میگذره نمیدونم
عسل :《
از اینکه گف قرار بزاریم خشحال بودم ولی نمیدونم اونیه ک ذهنم میگ یا اونیکه قلبم
اصن قلبم چیمیگه
بیخیال
پیممو تایپ کردم و سند کردم منتظر جوابش شدم
-خشحال شدم از هم کلامی باهاتون میبینمتون
از اینکه مجبور بودم ب خاطر بابام اینجوری حرف بزنم اصن خشحال نبودم
آیدین:《
میدونستم مجبوره ب خاطر خانوادش اینجوری حرف بزنع
بچه هم ک بودیم چند باری ک حرف زده بودیم بهم گفته بود
راسش من اون دخترتوی پارکو بیشتر دوس داشتم چون اونجا خوده واقعیش بود ولی من دوس داشتم حداقل پیش این خودم باشم آرع من یجورایی دوسش داشتم ی حسی بهش پیدا کرده بودم از همون روزی ک تو پارک همو دیدیم
پیامم:《ببین عسل من میدونم تو دوس نداری اینجوری باشی
اگ توم یادت باشع منم بهت گفته بودم ک دوس ندارم زیر زور خانوادم باشم ولی مجبورم توهم مجبوری میتونم درکت کنم ولی میتونی پیش من خودت باشی
همونجوری ک تو پارک بودی چون اونموقع مطمئن میشم خودتی
داشت تایپ میکرد نمیدونم حرفی ک زدم خوب بود یا ن ولی حرف دلم بود باید بهش میگفتم
عسل :《
با این حرفش واقعا احساس صمیمیت کردم باهاش انگار سالها میشناختمش
پیاممو نوشتم
نمیدونم باید میگفتم یا ن ولی خودش گف خودم باشم
-من س*ی*گ*ا*ر میکشم
-من دوسام قایمکی مهمونی رفتم
-من خیلی کارای دیگ کردم ی چند دقیه هیچی نگف میدونستم شک شده ولی من خودم این بودم خواستم ب عنوان یک دوست باهاش راحت باشم
داشت تایپ میکرد ک پیامش رسید
-عسل
-بله
-نکش باشع؟
-ینی چی
-من مشکلی ندارم تا الان چیکار کردی ولی الان ک با من حرف میزنی باید قول بدی ک نکشی
-وا دیگ احساس صمیمیت کردم همه چیو گفتم قرار نیس دستور بدی منم هر چقدر دلم بخواد س/ی/گ/ا/ر میکشم
^بلاکش کردم تو کتم نمیرف کسی بهم دستور بده
جفتشونم استخدام کردم
خشحال بودم از اینکه هر دوشونو دوباره ب دست آوردم
من جفتشونم مثل خانوادم دوس داشتم
اما مهسا ی چیز دیگ بود
میدونستم اگ بخوام باهاش توی اون سن رل بزنم
ب ضرر جفتمون بود
منتظر بودم از اینکه مطمئن بشم ک دوسش دارم ک مامانم این فرصتو نذاشت ک عشقمو بهش ثابت کنم
تموم این مدت مجبورم کرده بود ک ایرانو فراموش کنم
ک نمیشد
ب خاطر همینم مامانم ک فوت کرد برگشتم ب ایران بابام نصف سهام این شرکتو ب نامم کرد
حالام ک دوتا از بهترین رفیقامو داشتم
اونروز شماره جفتشونم گرفته بودم هم عسل هم آیدین
سنی نداشتیم منو آیدین ک همسن بودن حدودا ۲۲ سالمون بود عسل و مهساهم ک اگ اشتباه نکنم ۱۹ یا ۲۰ سالشون بود
باید جوونی میکردیم باید ی جوری مهسارو پیدا میکردم
رفتم توی واتساپ و ی گپ زدم ک اول آیدین و بعد عسلو اد کردم شماره ای از مهسا نداشتم ب همین دلیل
پیامی توی گپ گذاشتم:《 سلام بچه ها از این ب بعد اینجا میتونیم ب راحتی با هم حرف بزنیم
راستی عسل توهم اگ میشع مهسارو توی گپمون عضو کنی ب هر حال ی دوستی بینمون بوده
عسل:《
با صدای پیام گوشیم
گوشیمو برداشتم و رفتم ببینم چ پیامی بود ک
با یک گپ روبرو شدم شماره ها ناشناس بودن
میخواستم ترک گروه بزنم ک ی پیام اومد
پیامو ک خوندم فهمیدم عرفانه
سلامی دادمو شماره مهسارو اضافه کردن
آیدین :《
گپو ک دیدم راستش دودل بودم ک شماره عسلو سیو کنم یا ن
پس رفتم پیویش و و پیام دادم :《
- سلام خانم نیازی آیدینم آیدین شریفی
-سلام حالتون خوبه
-خیلی ممنون شما خوبید
- مرسی منم خوبم
کاری داشتید؟
- راستش میخواستم بدونم میتونم شمارتونو سیو کنم یا ن
- بلع چرا ک ن ب هر حال همکاریم
راس میگف همکار بودیم دیگ مگ چیز دیگ ای هم بود ؟ ن معلومه ک نبود
- خیلی ممنون
دوس داشتم سره حرفو باز کنم وب خاطر همین از علاقه عرفان ب مهسا بحث رو انداختم همینطور ک رو تختم دراز کشیده بودم پیامو نوشتم و سِند کردم
《راستش من نمیدونم شما از علاقه عرفان ب مهسا خانم خبر دارید یا خیر ؟》
پیاممو ریپلای کرد و جواب داد
:《راستش بله منم خبر دارم ولی نمیدونم ک هنوز علاقه ای از طریق عرفان هست یا خیر
نمیدونستم هنوزم دوسش داره یا ن گفتم
-اگ بخوایید ما ی قرار بزاریم ک این دوتا باهم روبه رو بشن و عکس العملشونو ببینیم
مشغول نوشتن شد دوس داشتمببینم قرارو قبول میکنه یا ن
ک پیامش اومد ک زود سین کردم
-باشع من فردا با مهسا میام کافه این آدرس ساعتشم ک هر وقت از شرکت برکشتیم من میرم دنبال مهسا و میام دیگ
راسش نمیدونم از چی خشحالم از اینکه دارم مهسارو ب عرفان میرسونم یا اینکه اون چیزی ک تو قلبم میگذره نمیدونم
عسل :《
از اینکه گف قرار بزاریم خشحال بودم ولی نمیدونم اونیه ک ذهنم میگ یا اونیکه قلبم
اصن قلبم چیمیگه
بیخیال
پیممو تایپ کردم و سند کردم منتظر جوابش شدم
-خشحال شدم از هم کلامی باهاتون میبینمتون
از اینکه مجبور بودم ب خاطر بابام اینجوری حرف بزنم اصن خشحال نبودم
آیدین:《
میدونستم مجبوره ب خاطر خانوادش اینجوری حرف بزنع
بچه هم ک بودیم چند باری ک حرف زده بودیم بهم گفته بود
راسش من اون دخترتوی پارکو بیشتر دوس داشتم چون اونجا خوده واقعیش بود ولی من دوس داشتم حداقل پیش این خودم باشم آرع من یجورایی دوسش داشتم ی حسی بهش پیدا کرده بودم از همون روزی ک تو پارک همو دیدیم
پیامم:《ببین عسل من میدونم تو دوس نداری اینجوری باشی
اگ توم یادت باشع منم بهت گفته بودم ک دوس ندارم زیر زور خانوادم باشم ولی مجبورم توهم مجبوری میتونم درکت کنم ولی میتونی پیش من خودت باشی
همونجوری ک تو پارک بودی چون اونموقع مطمئن میشم خودتی
داشت تایپ میکرد نمیدونم حرفی ک زدم خوب بود یا ن ولی حرف دلم بود باید بهش میگفتم
عسل :《
با این حرفش واقعا احساس صمیمیت کردم باهاش انگار سالها میشناختمش
پیاممو نوشتم
نمیدونم باید میگفتم یا ن ولی خودش گف خودم باشم
-من س*ی*گ*ا*ر میکشم
-من دوسام قایمکی مهمونی رفتم
-من خیلی کارای دیگ کردم ی چند دقیه هیچی نگف میدونستم شک شده ولی من خودم این بودم خواستم ب عنوان یک دوست باهاش راحت باشم
داشت تایپ میکرد ک پیامش رسید
-عسل
-بله
-نکش باشع؟
-ینی چی
-من مشکلی ندارم تا الان چیکار کردی ولی الان ک با من حرف میزنی باید قول بدی ک نکشی
-وا دیگ احساس صمیمیت کردم همه چیو گفتم قرار نیس دستور بدی منم هر چقدر دلم بخواد س/ی/گ/ا/ر میکشم
^بلاکش کردم تو کتم نمیرف کسی بهم دستور بده
- ۱۴۲.۸k
- ۰۹ مرداد ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط