وقتی برای چهارشنبه سوری میاریشون ایران
p1
من تاحالا چندین بار یونگی رو اوردم ایران...اما تاحالا برای چهارشنبه سوری نیورده بودمش..البته اعضا رو کلا نیوردم ایران...توی فکر بودم ک صفحه گوشیم با اسم «پسر اعصاب خورد کن»روشن شد
لبخندی زدم و جواب دادم
«به به...نمردیم و شما زنگی ب ما زدی بی معرفت»
«باشه حالا خواهر کوچولو الان وقت غر زدن نیست...میگم برای چهارشنبه سوری نمیای ایران؟»
«اوممم...یک من فقط ی سال ازت کوچیک ترم اقای بزرگ..دو نمیدونم چون یونگی این چند روز کار داره خیلی سرش شلوغه»
«اوفففف...از وقتی ازدواج کردی دوبار یونگی رو دیدم...اصلا میبینیش؟»
«سوهو مسخره بازی در نیار حالا بهشمیگم»
«اوهوم...فعلا»
تلفن رو قط کردم...چهارشنبه سوری دوهفته دیگ بود..شاید کارشون تموم بشه تا دوهفته دیگ... نزدیکای شب میزو داشتم میچیدم ک صدای در اومد سریع رفتم جلوی در..
«سلام ب شوهر خوشگل،مهربون،جذاب،خوشت...»
خواستم ادامه حرفمو بزنم ک یونگی با خنده پرید توی حرفم
«عه..ا.ت داری خجالت زده ام میکنی بسه دیگ»
لبخندی زدم و بغلش کردم
«خسته نباشی قربونت برم من شوهر خوشگلممم»
«خدانکنه..اومم چ بوی غذایی میاددد...چینقده گشنمهه»
خنده ای کردم و گفتم
«برو ی دوش بگیر تا من میزو اماده کنم»
یونگی رفت بالا و منم میزو چیدم...
«به به چ بویییی...خانم خوشگلم چ کردههههه»
لبخندی از روی خجالت کشیدم و غذا رو جلوش گذاشتم خودمم نشستم
«اخجوننن...این چند روز دلم غذای ایرونی میخواس تو از کجا فهمیدی»
«دیگ دیگ»
غذامون رو ک تموم کردیم یونگی رفت کمپانی و منم ی فیلم گذاشتم ک ببینم...شب ک یونگی اومد بهش گفتم و اونم گفت ک باهاشون حرف میزنه...
______
خب خب این از پارت اول چندپارتی یونگی...امیدوارم خوشتون بیاد...🤧
حمایت یادتون نره قشنگای من😭🫠✨
#یونگی #فیک #چهارشنبه_سوری
من تاحالا چندین بار یونگی رو اوردم ایران...اما تاحالا برای چهارشنبه سوری نیورده بودمش..البته اعضا رو کلا نیوردم ایران...توی فکر بودم ک صفحه گوشیم با اسم «پسر اعصاب خورد کن»روشن شد
لبخندی زدم و جواب دادم
«به به...نمردیم و شما زنگی ب ما زدی بی معرفت»
«باشه حالا خواهر کوچولو الان وقت غر زدن نیست...میگم برای چهارشنبه سوری نمیای ایران؟»
«اوممم...یک من فقط ی سال ازت کوچیک ترم اقای بزرگ..دو نمیدونم چون یونگی این چند روز کار داره خیلی سرش شلوغه»
«اوفففف...از وقتی ازدواج کردی دوبار یونگی رو دیدم...اصلا میبینیش؟»
«سوهو مسخره بازی در نیار حالا بهشمیگم»
«اوهوم...فعلا»
تلفن رو قط کردم...چهارشنبه سوری دوهفته دیگ بود..شاید کارشون تموم بشه تا دوهفته دیگ... نزدیکای شب میزو داشتم میچیدم ک صدای در اومد سریع رفتم جلوی در..
«سلام ب شوهر خوشگل،مهربون،جذاب،خوشت...»
خواستم ادامه حرفمو بزنم ک یونگی با خنده پرید توی حرفم
«عه..ا.ت داری خجالت زده ام میکنی بسه دیگ»
لبخندی زدم و بغلش کردم
«خسته نباشی قربونت برم من شوهر خوشگلممم»
«خدانکنه..اومم چ بوی غذایی میاددد...چینقده گشنمهه»
خنده ای کردم و گفتم
«برو ی دوش بگیر تا من میزو اماده کنم»
یونگی رفت بالا و منم میزو چیدم...
«به به چ بویییی...خانم خوشگلم چ کردههههه»
لبخندی از روی خجالت کشیدم و غذا رو جلوش گذاشتم خودمم نشستم
«اخجوننن...این چند روز دلم غذای ایرونی میخواس تو از کجا فهمیدی»
«دیگ دیگ»
غذامون رو ک تموم کردیم یونگی رفت کمپانی و منم ی فیلم گذاشتم ک ببینم...شب ک یونگی اومد بهش گفتم و اونم گفت ک باهاشون حرف میزنه...
______
خب خب این از پارت اول چندپارتی یونگی...امیدوارم خوشتون بیاد...🤧
حمایت یادتون نره قشنگای من😭🫠✨
#یونگی #فیک #چهارشنبه_سوری
- ۲۹.۸k
- ۱۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط