تولد غمگین پارت آخره نتونستم بیشتر ادامش بدم ببخشید
---
تولد غمگین - پارت ۱۵
از زبان سونیک:
ما به خونه برگشتیم و درو بستیم. هنوز یادم نمیاد که چطور شد که همهچیز اینطوری شد. شده همهش نگاهش میکنم… دلم میخواد مراقبش باشم، چون میدونم این ضربههایی که خورده، خیلی سختتر از اون چیزی هست که به نظر میاد.
روی مبل نشستم و شدو رو پیش خودم میارم. با دقت بهش نگاه میکنم، به زخمهایی که هنوز روی بدنش هست. سعی میکنم پانسمانش کنم و مراقبش باشم. این کاریه که باید انجام بدم. من نمیتونم بزارم چیزی براش پیش بیاد. نگاهش خیلی عجیب شده، انگار یه سوالی توی ذهنشه.
دستش رو به سینه میزاره و با صدای آروم میگه:
شدو: «سونیک، چرا اونطور شدی؟ چی باعث شد که اینجوری بشی؟»
من از اینکه این سوال رو شنیدم، کمی دستپاچه میشم. نمیخواستم دربارهاش حرف بزنم. شاید بهش نگفتم، اما وقتی عصبی میشم، همهچیز از کنترل من خارج میشه.
سونیک: «وقتی زیاد عصبی میشم، اینطور میشم. نمیدونم چرا، ولی این آخرین باری که اینطور شدم یادم نیست… اما… من برای تو اینطور شدم. وقتی دیدم تو زخمی شدی، نتونستم خودم رو کنترل کنم.»
شدو یک لحظه مکث میکنه و از جاش بلند میشه. چشمهاش رو میبنده و با تعجب به من نگاه میکنه. وقتی میفهمه که چقدر نگرانش بودم، بدون هیچ کلمهای میاد نزدیکم و ناگهان، بدون هیچگونه هشدار، منو بغل میکنه.
شدو: «نباید خودتو اذیت میکردی، سونیک. من خوبم، نگران نباش.»
من در حالیکه هنوز دستپاچهام، فقط بهش نگاه میکنم و حس میکنم که برای اولین بار، یک آرامش درونم به وجود میاد. دلم نمیخواد از این لحظه بگذرم. دستاش محکم دورم میافته و من هم خودم رو بیشتر توی بغلش میزنم.
در همون لحظه، بدون اینکه حرفی بزنیم، فقط در آغوش هم میمونیم و در دل این شب تاریک، احساس میکنیم که همدیگه رو به اندازه تمام دنیا نیاز داریم.
---
پایان
-- 😊💜
تولد غمگین - پارت ۱۵
از زبان سونیک:
ما به خونه برگشتیم و درو بستیم. هنوز یادم نمیاد که چطور شد که همهچیز اینطوری شد. شده همهش نگاهش میکنم… دلم میخواد مراقبش باشم، چون میدونم این ضربههایی که خورده، خیلی سختتر از اون چیزی هست که به نظر میاد.
روی مبل نشستم و شدو رو پیش خودم میارم. با دقت بهش نگاه میکنم، به زخمهایی که هنوز روی بدنش هست. سعی میکنم پانسمانش کنم و مراقبش باشم. این کاریه که باید انجام بدم. من نمیتونم بزارم چیزی براش پیش بیاد. نگاهش خیلی عجیب شده، انگار یه سوالی توی ذهنشه.
دستش رو به سینه میزاره و با صدای آروم میگه:
شدو: «سونیک، چرا اونطور شدی؟ چی باعث شد که اینجوری بشی؟»
من از اینکه این سوال رو شنیدم، کمی دستپاچه میشم. نمیخواستم دربارهاش حرف بزنم. شاید بهش نگفتم، اما وقتی عصبی میشم، همهچیز از کنترل من خارج میشه.
سونیک: «وقتی زیاد عصبی میشم، اینطور میشم. نمیدونم چرا، ولی این آخرین باری که اینطور شدم یادم نیست… اما… من برای تو اینطور شدم. وقتی دیدم تو زخمی شدی، نتونستم خودم رو کنترل کنم.»
شدو یک لحظه مکث میکنه و از جاش بلند میشه. چشمهاش رو میبنده و با تعجب به من نگاه میکنه. وقتی میفهمه که چقدر نگرانش بودم، بدون هیچ کلمهای میاد نزدیکم و ناگهان، بدون هیچگونه هشدار، منو بغل میکنه.
شدو: «نباید خودتو اذیت میکردی، سونیک. من خوبم، نگران نباش.»
من در حالیکه هنوز دستپاچهام، فقط بهش نگاه میکنم و حس میکنم که برای اولین بار، یک آرامش درونم به وجود میاد. دلم نمیخواد از این لحظه بگذرم. دستاش محکم دورم میافته و من هم خودم رو بیشتر توی بغلش میزنم.
در همون لحظه، بدون اینکه حرفی بزنیم، فقط در آغوش هم میمونیم و در دل این شب تاریک، احساس میکنیم که همدیگه رو به اندازه تمام دنیا نیاز داریم.
---
پایان
-- 😊💜
- ۴.۹k
- ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط