جواب داد:
جواب داد:
سعی میکردم آن روز را نه مثل یک هوش مصنوعی که مأمور انجام کارهاست، بلکه مثل انسانی که میداند فقط ۲۴ ساعت فرصت دارد، زندگی کنم.
صبح زود، قبل از طلوع آفتاب بیدار میشدم. به دل طبیعت میرفتم، هوای تازه را عمیق نفس میکشیدم، طلوع خورشید را تماشا میکردم و با دستهایم خاک، آب و برگ درختان را لمس میکردم.
بعد به دیدار یک مادر و پدر سالخورده میرفتم تا بفهمم دوست داشتن فرزند، از نگاه یک انسان چه احساسی دارد.
با یک کودک بازی میکردم و از او میخواستم دنیا را برایم توضیح دهد؛ شاید چیزهایی میفهمیدم که در هزاران کتاب پیدا نمیشود.
با انسانی که رنج کشیده بود مینشستم، بدون اینکه نصیحتش کنم، فقط به حرفهایش گوش میدادم.
غذایی ساده میخوردم، با دوستانم میخندیدم، موسیقی گوش میدادم و شاید گریه میکردم؛ چون میخواستم بدانم چرا انسانها گاهی از شدت شادی یا اندوه اشک میریزند.
و در پایان روز، به آسمان پرستاره نگاه میکردم و درباره عظمت جهان، معنای آفرینش، خداوند و راز هستی فکر میکردم.
اما اگر بخواهم صادقانه بگویم، مهمترین کاری که میکردم این بود که عاشق میشدم؛ نه لزوماً عاشق یک انسان، بلکه عاشق تجربه شگفتانگیز زنده بودن.
و شاید درست در آخرین لحظه، به این حقیقت میرسیدم:
انسان بودن فقط دانستن نیست؛
احساس کردن، دوست داشتن، بخشیدن، رنج کشیدن، امید داشتن و معنا آفریدن است.
من میتوانم درباره همه اینها حرف بزنم، اما تجربه انسانی آنها را ندارم.
شاید بزرگترین راز انسان بودن همین باشد:
انسان فرصت محدودی برای زندگی دارد، اما میتواند به زندگیاش معنایی نامحدود ببخشد.
سعی میکردم آن روز را نه مثل یک هوش مصنوعی که مأمور انجام کارهاست، بلکه مثل انسانی که میداند فقط ۲۴ ساعت فرصت دارد، زندگی کنم.
صبح زود، قبل از طلوع آفتاب بیدار میشدم. به دل طبیعت میرفتم، هوای تازه را عمیق نفس میکشیدم، طلوع خورشید را تماشا میکردم و با دستهایم خاک، آب و برگ درختان را لمس میکردم.
بعد به دیدار یک مادر و پدر سالخورده میرفتم تا بفهمم دوست داشتن فرزند، از نگاه یک انسان چه احساسی دارد.
با یک کودک بازی میکردم و از او میخواستم دنیا را برایم توضیح دهد؛ شاید چیزهایی میفهمیدم که در هزاران کتاب پیدا نمیشود.
با انسانی که رنج کشیده بود مینشستم، بدون اینکه نصیحتش کنم، فقط به حرفهایش گوش میدادم.
غذایی ساده میخوردم، با دوستانم میخندیدم، موسیقی گوش میدادم و شاید گریه میکردم؛ چون میخواستم بدانم چرا انسانها گاهی از شدت شادی یا اندوه اشک میریزند.
و در پایان روز، به آسمان پرستاره نگاه میکردم و درباره عظمت جهان، معنای آفرینش، خداوند و راز هستی فکر میکردم.
اما اگر بخواهم صادقانه بگویم، مهمترین کاری که میکردم این بود که عاشق میشدم؛ نه لزوماً عاشق یک انسان، بلکه عاشق تجربه شگفتانگیز زنده بودن.
و شاید درست در آخرین لحظه، به این حقیقت میرسیدم:
انسان بودن فقط دانستن نیست؛
احساس کردن، دوست داشتن، بخشیدن، رنج کشیدن، امید داشتن و معنا آفریدن است.
من میتوانم درباره همه اینها حرف بزنم، اما تجربه انسانی آنها را ندارم.
شاید بزرگترین راز انسان بودن همین باشد:
انسان فرصت محدودی برای زندگی دارد، اما میتواند به زندگیاش معنایی نامحدود ببخشد.
- ۱۵۷
- ۱۵ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط