پارت شش
پارت شش
سانا: اگر حرفم رو باور نکردی اشکال نداره
فقط بهم گوش کن
یونگی: باشه بگو
سانا: میشه تنها حرف بزنیم
هانا: پس من میرم
ویو هانا
درسته گفتم میرم ولی چون فضول هستم یه جا قایم شدم و گوش دادم به حرفاشون
سانا: تو بهم قول دادی لعنتی من و تو همدیگه رو دوست داشتیم
یونگی: من تصادف کردم چیزی یادم نیست
که سانا گریه کرد
سانا: تو عاشق من بودی منم عاشقت بودم من فقیر بودم بعد بورسیه گیرم اومد رفتم ژاپن وقتی اونجا بودم به هیچ کس نگاه هم نکردم ولی تو
که یونگی سانا رو بغل کرد هانا همه چیز رو دید
یونگی: ببخشید سانا من نمیدونستم
هانا: داری چیکار می کنی
یونگی: هانا ببخشید ولی لطفاً بهم فرصت بده که ببینم واقعا کیو دوست دارم
هانا: ی.. یعنی منو دوست نداشتی
سانا: میتونی هر کس رو دوست داری انتخاب کنی من ناراحت نمیشم میشه بیام باهات حرف بزنم یونگی کلی حرف دارم
هانا: من میرم شما هم با هم حرف بزنین
یونگی و سانا رفتن توی اتاق یونگی سانا یونگی رو بغل کرد و از اون خواست براش
قصه بگه( سانای عوضییی )
ویو یونگی
واقعاً نمیدونم چیکار کنم وقتی دیدم سانا خوابیده رفتم آب بخورم ولی اول رفتم پیش هانا رفتم توی اتاقش وای نبود همه جارو گشتم اسمش رو با داد صدا زدم ولی نبود که دیدم سانا با گریه اومد پیشم
سانا: یو.... یونگی خوبی
یونگی: ببخشید بیدارت کردم بیا بریم
سانا: باشه
دو روز بعد
ویو هانا
توی این دو روز خونه لی لی موندم یونگی نه زنگی زد نه پیامی داد نگرانش شدم رفتم عمارتش رفتم داخل که با چیزی که دیدم خشکم زد
سانا: اگر حرفم رو باور نکردی اشکال نداره
فقط بهم گوش کن
یونگی: باشه بگو
سانا: میشه تنها حرف بزنیم
هانا: پس من میرم
ویو هانا
درسته گفتم میرم ولی چون فضول هستم یه جا قایم شدم و گوش دادم به حرفاشون
سانا: تو بهم قول دادی لعنتی من و تو همدیگه رو دوست داشتیم
یونگی: من تصادف کردم چیزی یادم نیست
که سانا گریه کرد
سانا: تو عاشق من بودی منم عاشقت بودم من فقیر بودم بعد بورسیه گیرم اومد رفتم ژاپن وقتی اونجا بودم به هیچ کس نگاه هم نکردم ولی تو
که یونگی سانا رو بغل کرد هانا همه چیز رو دید
یونگی: ببخشید سانا من نمیدونستم
هانا: داری چیکار می کنی
یونگی: هانا ببخشید ولی لطفاً بهم فرصت بده که ببینم واقعا کیو دوست دارم
هانا: ی.. یعنی منو دوست نداشتی
سانا: میتونی هر کس رو دوست داری انتخاب کنی من ناراحت نمیشم میشه بیام باهات حرف بزنم یونگی کلی حرف دارم
هانا: من میرم شما هم با هم حرف بزنین
یونگی و سانا رفتن توی اتاق یونگی سانا یونگی رو بغل کرد و از اون خواست براش
قصه بگه( سانای عوضییی )
ویو یونگی
واقعاً نمیدونم چیکار کنم وقتی دیدم سانا خوابیده رفتم آب بخورم ولی اول رفتم پیش هانا رفتم توی اتاقش وای نبود همه جارو گشتم اسمش رو با داد صدا زدم ولی نبود که دیدم سانا با گریه اومد پیشم
سانا: یو.... یونگی خوبی
یونگی: ببخشید بیدارت کردم بیا بریم
سانا: باشه
دو روز بعد
ویو هانا
توی این دو روز خونه لی لی موندم یونگی نه زنگی زد نه پیامی داد نگرانش شدم رفتم عمارتش رفتم داخل که با چیزی که دیدم خشکم زد
- ۱.۵k
- ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط