آمدی ... پنجره ای رو به جهانم دادی

آمدی ... پنجره ای رو به جهانم دادی
ماه را در شبِ این خانه نشانم دادی

چشمهایم را از پشت گرفتی ناگاه
نفسم را بند آوردی و جانم دادی

جان به لب آمد و اسم تو نیامد به زبان
تا به شیرینیِ یک بوسه دهانم دادی

از گُلِ پیرهنت ، چوب لباسی گُل داد
در رگِ خانه دویدی ... هیجانم دادی

در خودم ریخته بودم غمِ دریاها را
چشمه ام کردی و از خود جرَیانم دادی

سر به زانوی تو خالی شدم از آن همه بغض
مثل یک خوشه ی انگور ، تکانم دادی

شوقِ این جانِ به تنگ آمده ، آغوشِ تو بود
آن چه می خواستم از عشق ، همانم دادی

تو در این خانه ی بی پنجره ، "صبح" آوردی
روشنم کردی و از مرگ ، امانم دادی ...!
اصغر معاذی
دیدگاه ها (۱)

«واقعاً؟»سر تکان دادی.تهیونگ دستت را گرفت و بوسه‌ای آرام روی...

Ten

#در_بندِعشق...تو را در همان شب مهتابی دیدمسیه چشم و گسیو کمن...

‍🌹اعوذبالله من الشیطان رجیم🌺☘🌼بِسْمِ ألله ألرحْمنِ ألرَحيمْأ...

🖤 پشتِ غرورِ سردت | 𝑷𝒂𝒓𝒕 22عمارت مینهو ـ ساعت ۱۱ شبلونا هنوز...

فاصله یک لبخند تا جنون

آمدی...پنجره ای رو به جهانم دادیماه را در شبِ این خانه نشانم...

آمدی ... پنجره ای رو به جهانم دادیماه را در شبِ این خانه نشا...

آمدی ... پنجره‌ای رو به جهانم دادیماه را در شبِ این خانه نشا...

آمدی...پنجره ای رو به جهانم دادیماه را در شبِ این خانه نشانم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط