مهرو
چند روز گذ شت تا تونستم رو پا بشم مراسم هفت عمه بود تونستم خودمو به صدف برسونم صدف پوست استخوان شده بود داغ مادر سنگین بود ...گریه میکرد میگفت بیدار شدم دیدم تو یه گوشه افتادی مامانم یه گوشه ..مهرو خودم جون کندن مامان دیدم با چشمای خودم دیدم کنارش بودم و نتوستم کاری کنم مهرو... التماسش کردم چشماشو باز کنه ولی باز نکرد تو نیم ساعت بی مادر شدم ... مامانم رفت من بدون مامانم چکار کنم ... عمه شهناز مثل مادرم بود باور نکردنی بود تو بغل هم ایقدر گریه کردیم که صدف بیهوش شد مامان میگفت کار هر روزش شب تا صبح گریه میکنه تا بیهوش بشه ...
منو از سر مزار عمه جوونم بلند کردن چشم گره خود به نگاه خیره مجتبی ....
انگار داشت به دشمن خونیش نگاه میکرد
سریع خودمو جمع جور کردم کنار کشیدم کنار مامانم ایستادم ...
این داغ قلب همه رو سوزند تموم مدت نگاهی کینه توزانه مجتبی اذیتم میکرد مجتبی بعد ماجرای بچگیم باهام حرف نمیزد هیچ حرفی .. اون روز تو حیاط بود نشسته بوددگوشه ای سیگار میکشید سیگار پشت سیگار ... قلبم براش پرواز میکرد ...
قدم هامو آروم برداشتم رفتم بالا سرش ... آروم گفتم مجتبی ...
مجتبی خیره شد به رو به رو.. ..
مجتبی بهت تسلیت میگم ... تندی برگشت سمتم از حرکت تندش شوکه شد
منو از سر مزار عمه جوونم بلند کردن چشم گره خود به نگاه خیره مجتبی ....
انگار داشت به دشمن خونیش نگاه میکرد
سریع خودمو جمع جور کردم کنار کشیدم کنار مامانم ایستادم ...
این داغ قلب همه رو سوزند تموم مدت نگاهی کینه توزانه مجتبی اذیتم میکرد مجتبی بعد ماجرای بچگیم باهام حرف نمیزد هیچ حرفی .. اون روز تو حیاط بود نشسته بوددگوشه ای سیگار میکشید سیگار پشت سیگار ... قلبم براش پرواز میکرد ...
قدم هامو آروم برداشتم رفتم بالا سرش ... آروم گفتم مجتبی ...
مجتبی خیره شد به رو به رو.. ..
مجتبی بهت تسلیت میگم ... تندی برگشت سمتم از حرکت تندش شوکه شد
- ۵.۶k
- ۱۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط