𝐓𝐡𝐞 𝐄𝐧𝐞𝐦𝐲'𝐬 𝐇𝐨𝐬𝐭𝐚𝐠𝐞
𝐓𝐡𝐞 𝐄𝐧𝐞𝐦𝐲'𝐬 𝐇𝐨𝐬𝐭𝐚𝐠𝐞
𝐩𝐚𝐫𝐭: ²
ویو ات
چند ساعت گذشته بود...
ولی من هنوز همونجا، روی تختم نشسته بودم و گریه میکردم.
چشمهام از بس اشک ریخته بود میسوخت و گلوم درد گرفته بود، اما نمیتونستم جلوی اشکام رو بگیرم.
هر بار یاد حرف بابام میافتادم، قلبم بیشتر میگرفت.
«تو باید با آقای چوی کانگوو ازدواج کنی.»
یعنی واقعاً قرار بود این اتفاق بیفته؟
صدای باز شدن در اتاقم باعث شد سرم رو بلند کنم.
مامانم بود.
آروم وارد اتاق شد و در رو پشت سرش بست.
چشمهاش قرمز بود.
مشخص بود که اون هم تمام این مدت حال خوبی نداشته.
اومد کنارم نشست و دستش رو آروم روی موهام کشید.
= دخترم...
همین یه کلمه کافی بود تا دوباره اشکم سرازیر بشه.
+ مامان... من نمیخوام باهاش ازدواج کنم.
مامانم چیزی نگفت.
فقط منو توی آغوشش گرفت.
= میدونم دخترم... میدونم.
چند لحظه همونطور توی بغلش موندم.
بعد با صدایی که هنوز از گریه میلرزید، پرسیدم:
+ اون مرتیکه رفت؟
مامانم آهی کشید.
= آره... رفت.
چند ثانیه سکوت کردم.
+ چی گفتن؟
مامانم نگاهش رو ازم گرفت.
انگار گفتن حرف بعدی براش سخت بود.
= چون بین پدرت و کانگوو قرارداد بسته شده...
مکث کرد.
= کانگوو گفته هرچی زودتر ازدواج کنید، بهتره.
قلبم فرو ریخت.
+ یعنی چی؟
مامانم با چشمهای پر از اشک نگاهم کرد.
= پنج... شش روز دیگه...
صدایش لرزید.
= قراره ازدواج کنید.
چند ثانیه فقط بهش خیره موندم.
پنج روز...
فقط پنج روز؟
+ مامان...
صدای خودم رو به زور شنیدم.
+ من حتی فرصت ندارم به این فکر کنم که قراره چه بلایی سرم بیاد...
مامانم دستم رو گرفت و محکم فشار داد.
= کاش میتونستم کاری برات بکنم...
اشک از گوشهی چشمش پایین افتاد.
= باور کن اگه دست من بود، هیچوقت نمیذاشتم مجبور به این ازدواج بشی.
نگاهش کردم.
برای اولین بار، چیزی رو توی چشمهاش دیدم که قبلاً کمتر دیده بودم.
ترس.
ترس واقعی.
+ مامان...
= جانم؟
+ تو از چی میترسی؟
مامانم چند لحظه ساکت موند.
بعد نگاهش رو پایین انداخت.
= از اینکه این ازدواج... آخرش چیزی بیشتر از یه معامله باشه.
ابروهام رو درهم کشیدم.
+ یعنی چی؟
مامانم جواب نداد.
فقط دستم رو رها کرد و از جاش بلند شد.
= بهتره امشب استراحت کنی.
و قبل از اینکه بتونم دوباره چیزی بپرسم، از اتاق بیرون رفت.
به در بسته خیره موندم.
حرف آخر مامانم توی سرم میچرخید.
«چیزی بیشتر از یه معامله...»
منظورش چی بود؟
#رمان#فیکشن#بیتیاس#فیک#رمانمافیایی
#jin#suga#jhope#namjoon#jimin#taehyung#jungkook
#جین#شوگا#جیهوپ#نامجون#جیمین#تهیونگ#جونگکوک
#بیتیای#بنگتن#رمانجونگکوک
𝐩𝐚𝐫𝐭: ²
ویو ات
چند ساعت گذشته بود...
ولی من هنوز همونجا، روی تختم نشسته بودم و گریه میکردم.
چشمهام از بس اشک ریخته بود میسوخت و گلوم درد گرفته بود، اما نمیتونستم جلوی اشکام رو بگیرم.
هر بار یاد حرف بابام میافتادم، قلبم بیشتر میگرفت.
«تو باید با آقای چوی کانگوو ازدواج کنی.»
یعنی واقعاً قرار بود این اتفاق بیفته؟
صدای باز شدن در اتاقم باعث شد سرم رو بلند کنم.
مامانم بود.
آروم وارد اتاق شد و در رو پشت سرش بست.
چشمهاش قرمز بود.
مشخص بود که اون هم تمام این مدت حال خوبی نداشته.
اومد کنارم نشست و دستش رو آروم روی موهام کشید.
= دخترم...
همین یه کلمه کافی بود تا دوباره اشکم سرازیر بشه.
+ مامان... من نمیخوام باهاش ازدواج کنم.
مامانم چیزی نگفت.
فقط منو توی آغوشش گرفت.
= میدونم دخترم... میدونم.
چند لحظه همونطور توی بغلش موندم.
بعد با صدایی که هنوز از گریه میلرزید، پرسیدم:
+ اون مرتیکه رفت؟
مامانم آهی کشید.
= آره... رفت.
چند ثانیه سکوت کردم.
+ چی گفتن؟
مامانم نگاهش رو ازم گرفت.
انگار گفتن حرف بعدی براش سخت بود.
= چون بین پدرت و کانگوو قرارداد بسته شده...
مکث کرد.
= کانگوو گفته هرچی زودتر ازدواج کنید، بهتره.
قلبم فرو ریخت.
+ یعنی چی؟
مامانم با چشمهای پر از اشک نگاهم کرد.
= پنج... شش روز دیگه...
صدایش لرزید.
= قراره ازدواج کنید.
چند ثانیه فقط بهش خیره موندم.
پنج روز...
فقط پنج روز؟
+ مامان...
صدای خودم رو به زور شنیدم.
+ من حتی فرصت ندارم به این فکر کنم که قراره چه بلایی سرم بیاد...
مامانم دستم رو گرفت و محکم فشار داد.
= کاش میتونستم کاری برات بکنم...
اشک از گوشهی چشمش پایین افتاد.
= باور کن اگه دست من بود، هیچوقت نمیذاشتم مجبور به این ازدواج بشی.
نگاهش کردم.
برای اولین بار، چیزی رو توی چشمهاش دیدم که قبلاً کمتر دیده بودم.
ترس.
ترس واقعی.
+ مامان...
= جانم؟
+ تو از چی میترسی؟
مامانم چند لحظه ساکت موند.
بعد نگاهش رو پایین انداخت.
= از اینکه این ازدواج... آخرش چیزی بیشتر از یه معامله باشه.
ابروهام رو درهم کشیدم.
+ یعنی چی؟
مامانم جواب نداد.
فقط دستم رو رها کرد و از جاش بلند شد.
= بهتره امشب استراحت کنی.
و قبل از اینکه بتونم دوباره چیزی بپرسم، از اتاق بیرون رفت.
به در بسته خیره موندم.
حرف آخر مامانم توی سرم میچرخید.
«چیزی بیشتر از یه معامله...»
منظورش چی بود؟
#رمان#فیکشن#بیتیاس#فیک#رمانمافیایی
#jin#suga#jhope#namjoon#jimin#taehyung#jungkook
#جین#شوگا#جیهوپ#نامجون#جیمین#تهیونگ#جونگکوک
#بیتیای#بنگتن#رمانجونگکوک
- ۴۴۵
- ۱۴ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط