برده عمارت جئون
پارت ¹³²
نمیخواستم بابام التماس اون آدما رو کنه و غرورش رو بشکنه،اعصابم خراب میشد.
اگه به تمام آدمای بیمارستان هم میگفت،تا جونگکوک اجازه نمیداد نمیتونستیم همدیگه رو ببینیم.
ماسک اکسیژن رو برداشتم و با تمام توانم صدام رو قوی کردم تا به گوش بابام برسه و آروم بگیره والا من بهتر از همه میشناختمش.
اگه ات رو نمیدید آروم نمیگرفت.
سرفه ای کردم و گفتم:
-بابا...بابا من خوبم...
برو اینجا نمون
بابام از همون پشت در جوابم رو داد و گفت:
-جونم دخترکم
خوبی قشنگم؟
-خوبم بابا برو...
بابام مثل خودم گریه میکرد،دلم برای بوسیدنش پر میزد:
-ات...بابا...نترسیا من اینجام نفسم
بغضم ترکید و زار زدم:
-بابا...
-جان بابا...
میخواستم بگم دلم تنگته،میخواستم بگم بیا بغلم کن تا گریه کنم و بگم که جونگکوک چقدر اذیتم میکنه.
میخواستم تا صبح توی بغلش بخوابم.
اما بغضم رو قورت دادم تا نفهمه اتش چه دردی میکشه:
-من خوبم بابا...برو خونه باشه؟
-میدونم خوبی بابا...
تو دختر شجاع منی
یادته مدرسه که میرفتی هیچ وقت بهم نمیگفتی مدیرتون پول خواسته؟
یا اگه بچه ها اذیتت میکردن صدات در نمیاومد؟
همیشه آروم و صبور بودی جون دلم.
بابا از اون طرف در بی تابی میکرد و من از این طرف اشک میریختم.
دستمو روی دهنم فشار دادم تا صدای هق هقم رو نشنوه.
بابام میدونست ات از پس اینم بر میاد.
وقتی در باز شد و پرستار داخل اومد یه لحظه بابام رو از لای در دیدم و دلم آروم گرفت.
بین آدمای جونگکوک وایساده بود،قد بلندش خمیده شده بود.
داشت پیر میشد و موهای جوگندمیش همه به سفیدی میزد.
بابام با دیدنم اه بلندی کشید و گفت:
-بابا رو ببخش عزیزم...
من باعث شدم تو اینجایی
میخواستم بلند شم و برم پیشش اما آدمای جونگکوک در رو بستن و بابام رو بردن.
دیگه صداش نمیاومد.
پرستار وضعیتم رو چک کرد و یواشکی یه بسته زیر پتو گذاشت:
-اینو مامانت داده گفت همه شو بخوری
من نمیدونم چی شده ولی مامانت همش گریه میکرد
میخوای به پلیس زنگ بزنم؟
بسته ی زیر پتو رو توی مشتم فشار دادم و گفتم:
-نه مشکلی نیست
فقط میشه به مامانم بگید من خوبم؟
خیال شون و راحت کنید بگید برن خونه
پرستار قانع نشده بود اما سری تکون داد و رفت.
بسته رو از زیر پتو بیرون آوردم و دوباره بغضم ترکید.
مامانم کلی خوراکی برام آورده بود،از همونایی که دوست داشتم.
نمیخواستم بابام التماس اون آدما رو کنه و غرورش رو بشکنه،اعصابم خراب میشد.
اگه به تمام آدمای بیمارستان هم میگفت،تا جونگکوک اجازه نمیداد نمیتونستیم همدیگه رو ببینیم.
ماسک اکسیژن رو برداشتم و با تمام توانم صدام رو قوی کردم تا به گوش بابام برسه و آروم بگیره والا من بهتر از همه میشناختمش.
اگه ات رو نمیدید آروم نمیگرفت.
سرفه ای کردم و گفتم:
-بابا...بابا من خوبم...
برو اینجا نمون
بابام از همون پشت در جوابم رو داد و گفت:
-جونم دخترکم
خوبی قشنگم؟
-خوبم بابا برو...
بابام مثل خودم گریه میکرد،دلم برای بوسیدنش پر میزد:
-ات...بابا...نترسیا من اینجام نفسم
بغضم ترکید و زار زدم:
-بابا...
-جان بابا...
میخواستم بگم دلم تنگته،میخواستم بگم بیا بغلم کن تا گریه کنم و بگم که جونگکوک چقدر اذیتم میکنه.
میخواستم تا صبح توی بغلش بخوابم.
اما بغضم رو قورت دادم تا نفهمه اتش چه دردی میکشه:
-من خوبم بابا...برو خونه باشه؟
-میدونم خوبی بابا...
تو دختر شجاع منی
یادته مدرسه که میرفتی هیچ وقت بهم نمیگفتی مدیرتون پول خواسته؟
یا اگه بچه ها اذیتت میکردن صدات در نمیاومد؟
همیشه آروم و صبور بودی جون دلم.
بابا از اون طرف در بی تابی میکرد و من از این طرف اشک میریختم.
دستمو روی دهنم فشار دادم تا صدای هق هقم رو نشنوه.
بابام میدونست ات از پس اینم بر میاد.
وقتی در باز شد و پرستار داخل اومد یه لحظه بابام رو از لای در دیدم و دلم آروم گرفت.
بین آدمای جونگکوک وایساده بود،قد بلندش خمیده شده بود.
داشت پیر میشد و موهای جوگندمیش همه به سفیدی میزد.
بابام با دیدنم اه بلندی کشید و گفت:
-بابا رو ببخش عزیزم...
من باعث شدم تو اینجایی
میخواستم بلند شم و برم پیشش اما آدمای جونگکوک در رو بستن و بابام رو بردن.
دیگه صداش نمیاومد.
پرستار وضعیتم رو چک کرد و یواشکی یه بسته زیر پتو گذاشت:
-اینو مامانت داده گفت همه شو بخوری
من نمیدونم چی شده ولی مامانت همش گریه میکرد
میخوای به پلیس زنگ بزنم؟
بسته ی زیر پتو رو توی مشتم فشار دادم و گفتم:
-نه مشکلی نیست
فقط میشه به مامانم بگید من خوبم؟
خیال شون و راحت کنید بگید برن خونه
پرستار قانع نشده بود اما سری تکون داد و رفت.
بسته رو از زیر پتو بیرون آوردم و دوباره بغضم ترکید.
مامانم کلی خوراکی برام آورده بود،از همونایی که دوست داشتم.
- ۶۷.۵k
- ۱۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۴۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط