ديالوگ استوار ماندگار پايدار

ديالوگ استوار ماندگار پايدار
كله پوك
>>قیصر<<
"قیصر: احترامت واجبه خان دایی اما حرف از مردونگی نزن كه هیچ خوشم نمی آد … كی واسه من قد یه نخود مردونگی رو كرد تا من واسش یه خروار رو كنم؟ … این دنیا همیشه واسه من كلك بوده و نامردی … به هركی گفتم نوكرتم خنجر كوبید تو این جیگرم … دیدم فرمون
كه می تونست یه محلی رو جابجا كنه … وقتی زجرش می دادن می رفت عرق می خورد و عربده می كشید دیوارا تكون می خوردن و هرچی نامرده عینهو موش تو سوراخ راه آبها قایم می شدن، چی شد؟ …. رفت زیارت و گذاشت كنار … مثل یه مرد شروع كرد كاسبی كردن و پول حلال خوردن … اما مگه گذاشتن … این نظام روزگاره … یعنی این روزگاره خان دایی … نزنی، می زننت … حالا داش فرمون كجاست ؟ … اون فاطی كه تو این دنیا آزارش به یه مورچه هم نرسیده بود كجاست؟ … همه دل خوشیش تو این دنیا ما بودیم و همه سرگرمیش اون رادیو .. الهی نور به قبرشون بباره … چقدر شبای ماه رمضون من و داش فرمون راه می افتادیم و می رفتیم، هر چی اون كاسبی كرده بود برای فقیر فقرا، سحری می خرید و پول افطاریشونو می داد … حالا چی شد؟ … سه تا بی معرفت … سه تا از خدا بی خبر، مفت مفت اونا فرستادند زیر خاك …منم این كار و می كنم … منم می فرستمشون زیر خاك … تازه این اولیش بود … تو نمره … رو پاهام افتاده بود … نمی دونی چه التماسی می كرد، ننه … چشاش داشت از كاسه در می اومد خان دایی … می فهمی … چشاش داشت از كاسه در می اومد … اونارم وادار به التماس می كنم … حساب یكی یكی شونو می رسم … بدتون نیاد .. شما دیگه برا خودتون عمرتونو كردید … منم دو تا گیر كوچیك دارم … یكی اینكه به این ننه مشهدی قول دارم ببرمش مشهد زیارت … یكیم یه جوری مهرم و از دل اعظم بیارم بیرون .. فقط همین و همین … خیال می كنی چی می شه خان دایی … كسی از مردن ما ناراحت می شه؟ … نه ننه … سه دفعه كه آفتاب بیفته سر اون دیوار و سه دفعه كه اذون مغرب و بگن همه یادشون می ره كه ما چی بودیم و واسه چی مردیم … همینطور كه ما یادمون رفته … دیگه تو این دوره زمونه كسی حوصله داستان گوش كردنو نداره …"
دیدگاه ها (۱)

تو نمی‌دونی ولی باد لای موهات منم. اون شب که درد داری، گرمی ...

بیشتر گل و گیاه بلدم تا چیزای دیگه

می‌خوام یه سوال ازتون بپرسم𝕿𝖍𝖊 𝕹𝖊𝖛𝖊𝖗𝖊𝖓𝖉𝖎𝖓𝖌 𝕾𝖙𝖔𝖗𝖞کی فکرشو میک...

رمان اسیر خان پارت هفتم 7

فکرش رو بکن، یه نفر بیاد ایران بعد بهتون از اون دروغ‌های شاخ...

پارت: 30 (بخش2) **زاویه دید: زین**میسون حتی یه میلی‌متر هم ن...

قربون چشمات برم که این‌همه دلتنگشم… 🥹❤️کاش می‌دونستی نبودنت ...

«قهوه تلخ، لبخند شیرین»پارت ۴ یه روز عصر بارون شدید گرفت. کا...

پارت: 17 (بخش1) **زاویه دید: زین**فضای اتاقِ کارِ پدرم همیشه...

A Shadow Named You سایه‌ای به نام تو P.30 (روایت از زبان ا.ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط