رمان اسیر خان پارت هفتم 7
اسیر.خان.🔥👑پارت⁷
از دید اردوان:
پیروز فقط سرش رو تکون داد و بدون حرف از سالن خارج شد.
من روی مبل نشستم و دستهامو به هم قفل کردم.
چند دقیقه بیشتر طول نکشید که صدای قدمهای پیروز از راهرو اومد.
اول خان و بعد گل بانو وارد سالن شدن.
گل بانو تا چشمش به من افتاد، رنگ از صورتش پرید.
همین کافی بود.
فهمیدم یه چیزی هست.
یه چیزی که من ازش خبر ندارم.
خان با قدمهای سنگین جلو اومد و روبهروم نشست.
گفتی کارم داری؟
چشم ازش برنداشتم.
آره.
گل بانو هم کنار خان نشست.
صدایم آروم بود، ولی خودم میدونستم پشت این آرومی چه خشمی خوابیده.
امشب چند نفر جلوی دروازه بودن.
خان نگاه کوتاهی به گل بانو انداخت.
میدونم.
ابروهام رو بالا بردم.
پس میدونی چرا اومده بودن؟
سکوت.
همین سکوت بیشتر از هر جوابی عصبانیم کرد.
از جام بلند شدم.
من امشب فهمیدم مردم این ده بیشتر از من دربارهی خواهرم میدونن.
گل بانو سرش رو پایین انداخت.
قلبم فرو ریخت.
چرا سرتو انداختی پایین؟
هیچ جوابی نداد.
به خان نگاه کردم.
شما میدونستین؟
خان نفس عمیقی کشید.
اردوان...
فقط جواب بده!
صدایم توی سالن پیچید.
پیروز کمی جلو اومد، اما با دست اشاره کردم نزدیک نشه.
میدونستین؟
خان چند ثانیه به من خیره موند.
بعد گفت:
آره.
همهچیز برای چند لحظه ساکت شد.
انگار حتی صدای ساعت هم قطع شده بود.
خندیدم.
ولی خندهام بیشتر شبیه یه نفس تلخ بود.
آره؟
دستم رو روی موهای خیس و پریشونم کشیدم.
یعنی شما میدونستین؟
خان چیزی نگفت.
نگاهم رفت سمت گل بانو.
تو چی؟
لبهاش لرزید.
من...
تو هم میدونستی؟
اشک توی چشمهاش جمع شد.
آره پسرم...
چشمهام رو بستم.
پسرم.
چه راحت این کلمه رو گفت.
در حالی که سالها چیزی رو از من پنهان کرده بودن.
آروم پرسیدم:
خواهرم چطوری مرد؟
گل بانو دستش رو جلوی دهنش گرفت.
خان جواب داد:
اون چیزی که بهت گفتیم... حقیقت کامل نبود.
به سمتش برگشتم.
پس حقیقت چیه؟
خان سکوت کرد.
این بار خودم جلو رفتم.
حقیقت چیه؟!
خان با صدایی گرفته گفت:
خواهرت تصادف نکرد.
نفسم بند اومد.
چی؟
ضربهای که به سرش خورده بود، از تصادف نبود.
چند ثانیه فقط نگاهش کردم.
مغزم نمیتونست چیزی که شنیده بودم رو هضم کنه.
پس چی بود؟
خان نگاهش رو ازم گرفت.
بهش حمله شده بود.
دستهام یخ کرد.
کی؟
هیچکس جواب نداد.
نگاهم بین خان و گل بانو چرخید.
کی این کارو کرد؟
خان سرش رو پایین انداخت.
و همین حرکت...
همین یک حرکت کافی بود تا بفهمم جوابش رو از قبل میدونه.
اسمش رو بگو.
خان چیزی نگفت.
این بار گل بانو با گریه گفت:
اردوان...
اسمشو بگو!
صدایم لرزید.
خان بالاخره سرش رو بلند کرد.
خانوادهی دلنواز...
دنیا دوباره دور سرم چرخید.
چند قدم عقب رفتم.
دلنواز.
تصویرش جلوی چشمم اومد.
همون دختر آرومی که چند ساعت قبل...
چند ساعت قبل کنارم ایستاده بود.
همون دختری که انگشتر نامزدی دستش بود.
دستم رو روی صورتم کشیدم.
یعنی برادرش...
خان آهسته گفت:
قاتل خواهرت، برادر دلنوازه.
چشمهام رو بستم.
تمام خشمم دوباره برگشت.
ولی این بار یه چیز دیگه هم وسطش بود.
سردرگمی.
چون یه سؤال مدام توی سرم تکرار میشد...
اگر همه این سالها میدونستین، چرا من هیچچیز نمیدونستم؟
به خان خیره شدم.
چرا؟
خان جواب نداد.
چرا بهم نگفتین؟
گل بانو گریه میکرد.
میترسیدیم...
با تلخی خندیدم.
از چی؟
گل بانو با صدای لرزون گفت:
از اینکه بری سراغشون...
نگاهم سرد شد.
و حالا چی؟
هیچکس حرفی نزد.
سرم رو پایین انداختم و زیر لب گفتم:
حالا دیگه خیلی دیر شده.
پیروز از گوشه سالن نگاهم میکرد.
دوباره سرم رو بلند کردم.
پیروز.
بله خان؟
فردا صبح میخوام تمام چیزهایی که دربارهی اون شب میدونی رو بدونم.
پیروز مکث کرد.
همهشو؟
نگاهش کردم.
همهش.
بعد نگاهم رو به خان دوختم.
و شما...
چند لحظه سکوت کردم.
شما هم قراره فردا همهی حقیقت رو بهم بگین.
خان چیزی نگفت.
من به سمت پلهها رفتم.
اما قبل از اینکه بالا برم، ایستادم.
بدون اینکه برگردم گفتم:
فقط یه چیزو بدونین...
صدایم سرد شده بود.
من دیگه اون اردوانی نیستم که با یه دروغ آرومش کنین.
و بدون حرف از سالن خارج شدم.
#رمان
از دید اردوان:
پیروز فقط سرش رو تکون داد و بدون حرف از سالن خارج شد.
من روی مبل نشستم و دستهامو به هم قفل کردم.
چند دقیقه بیشتر طول نکشید که صدای قدمهای پیروز از راهرو اومد.
اول خان و بعد گل بانو وارد سالن شدن.
گل بانو تا چشمش به من افتاد، رنگ از صورتش پرید.
همین کافی بود.
فهمیدم یه چیزی هست.
یه چیزی که من ازش خبر ندارم.
خان با قدمهای سنگین جلو اومد و روبهروم نشست.
گفتی کارم داری؟
چشم ازش برنداشتم.
آره.
گل بانو هم کنار خان نشست.
صدایم آروم بود، ولی خودم میدونستم پشت این آرومی چه خشمی خوابیده.
امشب چند نفر جلوی دروازه بودن.
خان نگاه کوتاهی به گل بانو انداخت.
میدونم.
ابروهام رو بالا بردم.
پس میدونی چرا اومده بودن؟
سکوت.
همین سکوت بیشتر از هر جوابی عصبانیم کرد.
از جام بلند شدم.
من امشب فهمیدم مردم این ده بیشتر از من دربارهی خواهرم میدونن.
گل بانو سرش رو پایین انداخت.
قلبم فرو ریخت.
چرا سرتو انداختی پایین؟
هیچ جوابی نداد.
به خان نگاه کردم.
شما میدونستین؟
خان نفس عمیقی کشید.
اردوان...
فقط جواب بده!
صدایم توی سالن پیچید.
پیروز کمی جلو اومد، اما با دست اشاره کردم نزدیک نشه.
میدونستین؟
خان چند ثانیه به من خیره موند.
بعد گفت:
آره.
همهچیز برای چند لحظه ساکت شد.
انگار حتی صدای ساعت هم قطع شده بود.
خندیدم.
ولی خندهام بیشتر شبیه یه نفس تلخ بود.
آره؟
دستم رو روی موهای خیس و پریشونم کشیدم.
یعنی شما میدونستین؟
خان چیزی نگفت.
نگاهم رفت سمت گل بانو.
تو چی؟
لبهاش لرزید.
من...
تو هم میدونستی؟
اشک توی چشمهاش جمع شد.
آره پسرم...
چشمهام رو بستم.
پسرم.
چه راحت این کلمه رو گفت.
در حالی که سالها چیزی رو از من پنهان کرده بودن.
آروم پرسیدم:
خواهرم چطوری مرد؟
گل بانو دستش رو جلوی دهنش گرفت.
خان جواب داد:
اون چیزی که بهت گفتیم... حقیقت کامل نبود.
به سمتش برگشتم.
پس حقیقت چیه؟
خان سکوت کرد.
این بار خودم جلو رفتم.
حقیقت چیه؟!
خان با صدایی گرفته گفت:
خواهرت تصادف نکرد.
نفسم بند اومد.
چی؟
ضربهای که به سرش خورده بود، از تصادف نبود.
چند ثانیه فقط نگاهش کردم.
مغزم نمیتونست چیزی که شنیده بودم رو هضم کنه.
پس چی بود؟
خان نگاهش رو ازم گرفت.
بهش حمله شده بود.
دستهام یخ کرد.
کی؟
هیچکس جواب نداد.
نگاهم بین خان و گل بانو چرخید.
کی این کارو کرد؟
خان سرش رو پایین انداخت.
و همین حرکت...
همین یک حرکت کافی بود تا بفهمم جوابش رو از قبل میدونه.
اسمش رو بگو.
خان چیزی نگفت.
این بار گل بانو با گریه گفت:
اردوان...
اسمشو بگو!
صدایم لرزید.
خان بالاخره سرش رو بلند کرد.
خانوادهی دلنواز...
دنیا دوباره دور سرم چرخید.
چند قدم عقب رفتم.
دلنواز.
تصویرش جلوی چشمم اومد.
همون دختر آرومی که چند ساعت قبل...
چند ساعت قبل کنارم ایستاده بود.
همون دختری که انگشتر نامزدی دستش بود.
دستم رو روی صورتم کشیدم.
یعنی برادرش...
خان آهسته گفت:
قاتل خواهرت، برادر دلنوازه.
چشمهام رو بستم.
تمام خشمم دوباره برگشت.
ولی این بار یه چیز دیگه هم وسطش بود.
سردرگمی.
چون یه سؤال مدام توی سرم تکرار میشد...
اگر همه این سالها میدونستین، چرا من هیچچیز نمیدونستم؟
به خان خیره شدم.
چرا؟
خان جواب نداد.
چرا بهم نگفتین؟
گل بانو گریه میکرد.
میترسیدیم...
با تلخی خندیدم.
از چی؟
گل بانو با صدای لرزون گفت:
از اینکه بری سراغشون...
نگاهم سرد شد.
و حالا چی؟
هیچکس حرفی نزد.
سرم رو پایین انداختم و زیر لب گفتم:
حالا دیگه خیلی دیر شده.
پیروز از گوشه سالن نگاهم میکرد.
دوباره سرم رو بلند کردم.
پیروز.
بله خان؟
فردا صبح میخوام تمام چیزهایی که دربارهی اون شب میدونی رو بدونم.
پیروز مکث کرد.
همهشو؟
نگاهش کردم.
همهش.
بعد نگاهم رو به خان دوختم.
و شما...
چند لحظه سکوت کردم.
شما هم قراره فردا همهی حقیقت رو بهم بگین.
خان چیزی نگفت.
من به سمت پلهها رفتم.
اما قبل از اینکه بالا برم، ایستادم.
بدون اینکه برگردم گفتم:
فقط یه چیزو بدونین...
صدایم سرد شده بود.
من دیگه اون اردوانی نیستم که با یه دروغ آرومش کنین.
و بدون حرف از سالن خارج شدم.
#رمان
- ۱۰.۵k
- ۰۹ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط