A Shadow Named You
A Shadow Named You
سایهای به نام تو
P.30
(روایت از زبان ا.ت)
+ منظورت چیه؟ پدرم چیکار کرده؟
جونگکوک نگاهی کوتاه بهم انداخت و دوباره چشمش رو به جاده دوخت.
- فکر کردی بدهی پدرت فقط با ازدواج تو تسویه میشه؟ (تو چی فکر کردی؟)
اخم کردم.
+ یعنی چی؟
- پدرت از چند نفر دیگه هم پول قرض گرفته. اسم منم وسط یکی از قراردادهاش اومده. (به جون پارلی مغزم کار نمیکرد چی بنویسم)
+ ولی تو که میدونستی!
- آره. چیزی که نمیدونستم این بود که قراره جلوی همه مراسم رو به هم بزنی. (هر هر، مثلا نویسنده فیکشن منما جونگکوک خان! لیلیلیلی، این داستان با من پیش میره)
+ پس مشکل تو فقط آبروته؟ (آره داداش، نمیدونستی!؟)
ناگهان سرعت حرف زدنش بیشتر شد.
- مشکل من اینه که پدرت با یه دروغ بزرگ منو وارد این ماجرا کرده!
+ من چه ربطی به دروغهای اون دارم؟!
با عصبانیت دستش رو روی فرمون محکم کرد.
- دقیقاً همین سؤال رو باید از پدرت بپرسی!
سکوت کردم.
چند ثانیه بعد گوشی جونگکوک زنگ خورد.
به صفحه نگاه کرد و وقتی اسم تماسگیرنده رو دید، اخمش عمیقتر شد.
تماس رو روی بلندگو گذاشت.
- چی میخوای؟
صدای پدرم از گوشی بلند شد...
- جونگکوک، باید دربارهی دخترم صحبت کنیم.
جونگکوک پوزخند زد.
- بالاخره یادت افتاد دختر داری؟.......
ادامه دارد.......
سایهای به نام تو
P.30
(روایت از زبان ا.ت)
+ منظورت چیه؟ پدرم چیکار کرده؟
جونگکوک نگاهی کوتاه بهم انداخت و دوباره چشمش رو به جاده دوخت.
- فکر کردی بدهی پدرت فقط با ازدواج تو تسویه میشه؟ (تو چی فکر کردی؟)
اخم کردم.
+ یعنی چی؟
- پدرت از چند نفر دیگه هم پول قرض گرفته. اسم منم وسط یکی از قراردادهاش اومده. (به جون پارلی مغزم کار نمیکرد چی بنویسم)
+ ولی تو که میدونستی!
- آره. چیزی که نمیدونستم این بود که قراره جلوی همه مراسم رو به هم بزنی. (هر هر، مثلا نویسنده فیکشن منما جونگکوک خان! لیلیلیلی، این داستان با من پیش میره)
+ پس مشکل تو فقط آبروته؟ (آره داداش، نمیدونستی!؟)
ناگهان سرعت حرف زدنش بیشتر شد.
- مشکل من اینه که پدرت با یه دروغ بزرگ منو وارد این ماجرا کرده!
+ من چه ربطی به دروغهای اون دارم؟!
با عصبانیت دستش رو روی فرمون محکم کرد.
- دقیقاً همین سؤال رو باید از پدرت بپرسی!
سکوت کردم.
چند ثانیه بعد گوشی جونگکوک زنگ خورد.
به صفحه نگاه کرد و وقتی اسم تماسگیرنده رو دید، اخمش عمیقتر شد.
تماس رو روی بلندگو گذاشت.
- چی میخوای؟
صدای پدرم از گوشی بلند شد...
- جونگکوک، باید دربارهی دخترم صحبت کنیم.
جونگکوک پوزخند زد.
- بالاخره یادت افتاد دختر داری؟.......
ادامه دارد.......
- ۱.۲k
- ۰۹ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط