{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ᴘᴀʀᴛ•⁴

ᴘᴀʀᴛ•⁴
توی ماشین نشسته بود و تمام فکرو ذهنش جوجه اردک ماشین سوار بود
لینو با دیدنش کرم درونش فعال شد و تصمیم گرفت اذیتش کنه
"چیه؟ نکنه این داداش کوچولوی ما عاشق شده؟"
ولی هیون انگار اصلا صداش رو نمیشنوید
"خوبی؟ تو فکری"
"هیونگ... چجوری با هان آشنا شدی؟"
یه سوال کاملا بی ربط بود ولی خب جواب دادنش بهش میتونست جو سنگین بینشون رو کمی تغییر بده
"خب.. راستش... اون پسر دوست مامان بود.. مامان همیشه میگفت هان پسر خوبیه و میتونه دوست خوبی برام باشه.. اما هان همیشه ازم دوری میکرد اون موقع واقعا دلیلشو نمیفهمیدم،
همیشه گوشه گیر بودو با کسی حرف نمیزد و دوستی نداشت
وقتی روز اول سال دوازدهمم شروع شده بود اونو دیدم...
ولی انگار یکم ناراحت بود دلمو زدم به دریا و رفتم پیشش.."
با سکوت لینو هیونجین نگاهشو از پنجره گرفت
"خب؟ ادامش؟"
"هیچی دیگه مثل اینکه میترسیده بهم بگه دوستم داره... و وقتی منو اونجا دیده بوده ترسیده که نکنه یکی دیگه منو بدزده برا خودش"
هیونجین اروم خندید
"هان جیسونگ یه احمق عاشقه"
لینو حرفشو تایید کرد و دوباره نگاهی به هیونجین انداخت
"چیزی شده؟ چرا یهو در مورد هان پرسیدی؟"
"هیونگ، اگه من عاشق شدم چی..."
لینو یکم از حرفش جا خورد
"چی بشی؟"
"عاشق... اگه عاشق یکی شدم ولی ما برای هم نباشیم چی؟"
" این کار سرنوشته، اگه اون برای تو باشه حتما یکبار دیگه همدیگه رو خواهید دید.. "
و دوباره سکوت حکم فرما شد.
وقتی رسیدن در خونه هیونجین نگاهی به لینو انداخت
"هیونگ.. میشه سوئیچ ماشینتو بدی؟"
لینو با چهره ای که علامت سوال رو نشون میداد نگاهش کرد
"فقط میخوام یه ذره خلوت کنم"
"باشه. فقط دیر نکنی. برات غذا نگه میدارم... نیاز بود بهم زنگ بزن بهت مشاوره بدم"
هیونجین لبخندی به مهربونی هیونگش زد
با اینکه برادر واقعیش نبود اما مثل یک برادر بزرگتر واقعی ازش مراقبت میکرد.. نمیزاشت اب تو دلش تکون بخوره
ماشینو روشن کرد و از اونجا دور شد
ذهنش بیخود درگیر بود. نمیدونست اسم احساساتی که یهو به قلبش حجوم اوردن رو چی بزاره اما انگاری اسمش عشق بود
و وقتی اسم عشق میامد در کنارش چهره فلیکس جلوی چشماش میامد... عجیبه اما چند لحظه پیش مثل دو دشمن خونی بودن،اگر یکم بیشتر در موردش فکر میکرد قطع به یقین مغزش میترکید
برای همین تصمیم گرفت برگرده و از این بیشتر مغزش رو اذیت نکنه...
شاید فردا روز بهتری باشه..
***
بعد از حرکتی که روی هوانگ پیاده کرده بود خودشم توی شک بود که چرا همچین کاری کرده ولی از کارش راضی بود. توی فکر بود که گوشیش زنگ خورد
نگاهی به اسم سیو شده انداخت
ـــــــــــــــــــــــــــــــ
بقیش تو کامنتا🎀
دیدگاه ها (۱۶)

خون و عشق 💘 پارت یازدهمهان هنوز کف خیابون نشسته بودآمبولانس ...

خون و عشق 🩸❤️پارت هفتملینو از کافه بیرون اومد و چند قدمی رفت...

پخش زنده بی‌امبی‌ام: هان وقتی بحث اجرای زنده میشه، یه چیز دی...

کی منظره پارت مست شدن هان بود!!!

آپدیت اینستاگرام @.eyesmagتوی پشت صحنه، وقتی فلیکس کلمه "LOV...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط