#دوست‌پسر_شیطون_من

#دوست‌پسر_شیطون_من
Part:12

ویو هیونجین:

نابی دستاشو دور گردنم حلقه کرده بود و با دقت نگاهم می‌کرد.

نابی: چاگیا؟ با من حرف بزن دیگه، چی شده؟

هیونجین: (لبخند کوچیکی می‌زنه) هیچی، فقط دارم به یه چیزی فکر می‌کنم.

نابی: خب به منم بگو.

هیونجین: می‌ترسم مسخره‌م کنی.

نابی: مگه می‌شه من تو رو مسخره کنم؟! 😂

هیونجین: همین الان داری می‌خندی!

نابی: خب ببخشیددد، بگو ببینم.

هیونجین دستاشو دور کمر نابی گذاشت و آروم گفت:

هیونجین: نابی... تو دوست داری یه روزی بچه داشته باشیم؟

نابی چند لحظه ساکت موند.

نابی: وااای! این دیگه چه سؤال یهویی‌ای بود؟!

هیونجین: خب جواب بده دیگه.

نابی: نمی‌دونم... چرا الان به این فکر افتادی؟

هیونجین: نمی‌دونم. چند وقته وقتی بچه‌های کوچیک رو می‌بینم، تصور می‌کنم یه کوچولو هم توی خونه خودمون باشه.

نابی: (لبخند می‌زنه) یعنی دلت بابا شدن می‌خواد؟

هیونجین: خیلی.

نابی: ولی هیون...

هیونجین: جانم؟

نابی: می‌دونی که بچه‌داری مسئولیت بزرگیه، نه؟

هیونجین: معلومه بیبی. نمی‌خوام عجله کنیم. فقط می‌خواستم بدونم تو هم همچین آرزویی داری یا نه.

نابی دستشو روی گونه‌ی هیونجین گذاشت.

نابی: منم دوست دارم یه روزی مامان بشم.

هیونجین لبخند بزرگی زد و پیشونی نابی رو بوسید.

هیونجین: پس یعنی یه روزی باید به فکر یه فسقلی باشیم!

نابی: البته امیدوارم اخلاقش شبیه تو نشه.

هیونجین: هییی! چرا آخه؟!

نابی: چون یه دونه از تو توی این خونه کافیه! 😂

هیونجین: خیلی خب، پس دیگه بغلت نمی‌کنم.

نابی: اوه، واقعاً؟!

هیونجین: آره.

نابی: باشه، خودم میام بغلت!

نابی خودش رو توی آغوش هیونجین جا داد و هر دو خندیدن.

ویو نابی | کمی بعد:

روی تخت دراز کشیده بودیم و هیونجین داشت با موهام بازی می‌کرد.

نابی: هیون؟

هیونجین: هوم؟

نابی: اگه یه روزی بچه‌دار شدیم، دوست داری دختر باشه یا پسر؟

هیونجین: فرقی نداره، فقط سالم باشه.

نابی: چه جواب قشنگی دادی!

هیونجین: ولی اگه دختر باشه، بدبخت شدم.

نابی: چرا؟!

هیونجین: چون قراره دو تا دختر توی این خونه داشته باشم که هر دوشون منو اذیت کنن!

نابی: وای چقدررر مظلومی تو! 😂

هیونجین خندید و نابی رو به خودش نزدیک‌تر کرد.

هیونجین: ولی جدی، فکر کنم بابای خیلی خوبی بشم.

نابی: مطمئنم می‌شی.

هیونجین: و تو هم مامان فوق‌العاده‌ای می‌شی.

نابی لبخند زد و لب‌هاش رو آروم روی لب‌های هیونجین گذاشت.

هیونجین: این بوسه یعنی موافقت با حرفام؟

نابی: نه، یعنی ساکت شو دیگه! 😂

هیونجین: چشم خانم رئیس!

چند دقیقه بعد هر دو مشغول تماشای فیلم شدیم، البته هیونجین بیشتر از فیلم حواسش به من بود!

ادامه دارد... 🎀

بچه هااا من انقدر واسه لینو گریه کردم احساس میکنم چشمام اشک نداره😭😭😭
نمیدونم اصلا جی نوشتم ولی امیدوارم خوشتون بیاد✨
ببخشید اگه بد شده😭😭😭😭😭😭
دیدگاه ها (۰)

ببخشید اما کلییییی مومنت هیونلیکس پیدا کردم و نتونستم نزارممم

داستان .بعد از اینکه بالاخره همه آروم شدن، بطری دوباره چرخید. این بار جلوی نابی ایستاد. هینا: نابی!

𐙚🦋 ویو آت 🦋𐙚چند ثانیه فقط به ته نگاه کردم.هنوز ذهنم درگیر حر...

dark life = 40

❤️‍🔥 قرار نبود عاشقت بشم𝑷𝒂𝒓𝒕 12 | سورپرایز مخصوص توبعد از تم...

وقتی اون تورو به سرپرستی میگیره و...p32فلیکس : نه. فقط دارم ...

سناریو استری کیدز

وقتی لباسشونو میپوشیم🐨 نامجون:چند ثانیه فقط نگات می‌کنه.«این...

واکنش پسرای توکیو ریونجرز اگه بهشون اعتراف کنی عاشقشی

«بابا… این خونه هنوز هم صدای تو رو کم داره»بابا… نمی‌دونم چر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط