{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خون و عشق 💘

خون و عشق 💘
پارت یازدهم
هان هنوز کف خیابون نشسته بود
آمبولانس دیگه از جلوی چشمش دور شده بود ولی خودش هنوز نتونسته بود از جاش بلند شه
سرش رو بین دست‌هاش گرفته بود و گریه می‌کرد
بعد از چند دقیقه بالاخره با زحمت بلند شد و راه افتاد
فقط یه چیز می‌خواست خودش رو به بیمارستان برسونه و بفهمه حال لینو چطوره
وقتی رسید مستقیم رفت سمت پذیرش
هان:ببخشید یه نفر رو همین الان با آمبولانس آوردن اسمش لینوعه
بعد از اینکه آدرس بخش رو بهش دادن سریع خودش رو رسوند اونجا
اما هنوز خبری از وضعیت لینو نبود
هان روی یکی از صندلی‌های راهرو نشست و دست‌هاش رو توی هم قفل کرد
همون موقع یادش افتاد گوشیش رو از وقتی از خونه بیرون زده بودحتی نگاه هم نکرده
گوشیش رو از جیبش درآورد
با دیدن تعداد تماس‌های ازدست‌رفته اخماش رفت توی هم
چند تا تماس از کارگرها بود و چند تا هم از فلیکس
هنوز داشت به صفحه نگاه می‌کرد که گوشیش دوباره زنگ خورد
فلیکس بود
هان جواب داد
فلیکس: هان؟! کجایی تو؟چند بار زنگت زدم!
هان: بیمارستانم
فلیکس: بیمارستان؟چی شده!
هان چند ثانیه ساکت موند.
هان: هعی لینو...
فلیکس: چی؟
هان: از یه ساختمون افتاده
اون طرف خط ساکت شد
فلیکس: کدوم بیمارستانی؟
هان اسم بیمارستان رو گفت
فلیکس: باشه، الان میام فقط همون‌جا بمون باشه؟
هان: باش
تماس قطع شد
هان گوشی رو پایین آورد و دوباره به در اتاق خیره شد
چند دقیقه بعد، پرستاری از اتاق بیرون اومد.
هان سریع از جاش بلند شد
هان: ببخشید.. حالش چطوره؟
پرستار:فعلاً تحت مراقبته هنوز بیهوشه
هان سرش رو پایین انداخت
پرستار خواست بره که دوباره ایستاد
پرستار: یه چیز دیگه هم درباره‌ش گفتن
هان نگاهش کرد
پرستار:گفته شده ایشون قبل این حادثه اضطراب و افسردگی داشته و یه حس بدی هم مدام همراهش بوده
پرستار:انگار یه چیزی خیلی ذهنش رو درگیر کرده بوده و اصلاً ولش نمی‌کرده
بعد از گفتن این حرف پرستار رفت
هان دوباره روی صندلی نشست
حرف‌های پرستار هی توی سرش تکرار می‌شد.
اضطراب..
افسردگی
یه حس بد که مدام همراهش بوده..
هان یه رسم قدیمی اون شهر رو خوب می‌شناخت
می‌گفتن وقتی یه نفر دیگه از زندگی خسته شده باشه و نخواد ادامه بده قبل از اینکه خودش رو از یه جای بلند بندازه، یه ورد خاص رو زیر لب می‌خونه
وردی که معنی‌ش این بود که دیگه از همه‌چی خسته‌ست..
از این زندگی از این همه درد
دیگه نمی‌خواد ادامه بده
هان چشم‌هاش رو بست
یه فکر بد افتاد توی سرش
نکنه لینو هم اون ورد رو گفته بود؟
نکنه قبل از اینکه بره بالای اون ساختمون همون ورد رو زیر لب گفته بود؟
هان سریع سرش رو تکون داد
:نه نمیخواست اصلا بهش فکر
دیدگاه ها (۱)

خون و عشق 🩸❤️پارت دهمهان با صدای زنگ گوشیش از خواب بیدار شد....

...هعییی خستم شد

خون و عشق 🩸❤️پارت ششمسه روز گذشته بود.هان دیگه لینو رو ندیده...

کی منظره پارت مست شدن هان بود!!!

خون و عشق 🩸❤️ پارت چهارم لینو بعد از چند دقیقه از اون خیاب...

اتفاقات امروز کنسرت چانگبین و فلیکس افتادن زمین و کمرشون درد...

پارت ۲۰:

جیسونگ امروز توی تماس تصویری با استی گفته:جیسونگ: حالا علاوه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط