Enemys Embrsce [ part 40]
نه...
امکان نداشت..
خودش بود..
رزالین!
اما چطور ممکنه؟ اون چرا کنار فرناندو ایستاده؟
سوال های توی سرم هر لحظه بیشتر میشدن.
^ وایولت! چیزی شده؟
سریع سرمو به سمت لایلا برگردوندم.
با لبخندی مصنوعی گفتم:
+ نه. خوبم!
داشتی چی میگفتی؟
^ داشتم میگفتم که همون پیرمردی که بهت نشون دادم، دومنیک فرناندو عه.
تا جایی که میدونم، لیام و فرناندو قبلاً دشمنهای سرسختی بودن. با این حال شنیدم اخیراً روی یه پروژهی مشترک کار میکنن.
ابروهام بالا رفت.
پروژه مشترک؟!
عوضی ها... پس ... همش نقشه بود؟!
کل این مدت داشتن منو بازی میدادن؟
من چقدر احمقم که به اون اعتماد کردم.
^ وایولت مطمئنی خوبی؟ رنگ صورتت پریده.
+ خب.. یکم حالم بدِ. میرم سرویس و زود برمیگردم.
^ میخوای باهات بیام؟ یا به لیام بگم؟
+ نه لازم نیست. اونقدرا بد نیستم.
موقع بالا رفتن از پله ها دوباره به اون جایی که رزالین ایستاده بود نگاه کردم.
هنوز همونجا بود.
یعنی اونم منو دیده؟
به سمت دستشویی رفتم.
کمی به صورتم آب زدم. اما حالم هیچ تغییری نکرد.
بغض گلومو گرفته بود و راه نفس کشیدن رو برام سخت کرده بود.
صدای قدم های محکم و آشنایی به گوشم خورد.
در دستشویی باز شد.
لیام باصورتی نگران داخل شد و به سمتم اومد.
نگاهم به سینک بود.
دستشو آروم روی شونم گذاشت.
- لایلا میگفت حالت خوب نیست. چیشده؟
همونطور که نگاهم پایین بود دستشو کنار زدم.
+ انقدر منو سادهلوح فرض کردین؟
رومو برگردوندم و تو چشماش نگاه کردم.
لیام متعجب شده بود.
نیشخندی زدم.
+ البته اشتباه هم فرض نکردین. احمق بودم که بهت اعتماد کردم و تا اینجا باهات اومدم.
ناخودآگاه اشک تو چشمام جمع شد.
لیام هنوز خونسرد بود.
- چجوری فهمیدی؟
+ مهمه؟ مهم اینه که الان میدونم.
میدونم که تو و فرناندو فکر میکردین اون نقشهی لعنتی دست منه . برای همین سعی کردی بهم نزدیکشی.
دیگه نمیتونستم خودمو نگهدارم.
اشکم از گوشه چشمم سرازیر شد.
پشتسرهم مشتهامو به قفسهی سینش زدم.
+ تو یه آدم پَستی..
یه عوضی به تمام معنا..
حالم از همتون بهم میخوره..
مشت هام نمیتونستن حتی یه قدم به عقب هُلش بدن؛ فقط حرسی که ازش داشتم خالی میشد.
لیام؛ مچ دستهامو گرفت و نذاشت بیشتر از این ادامه بدم.
- همچی اینطور که فکر میکنی نیست.
بعدا برات توضیح میدم.
+ دیگه بعدانی در کار نیست. نمیخوام یک لحظه دیگه کنار تو باشم.
- به خواست خودت نیست.
+ چرا به خواست من نیست؟ تو کی هستی که به حرفت گوش کنم.
دیگه صبرش سر اومد. همونطور که مچ دست هامو گرفته بود، بهم نزدیک شد.
زیر گوشم با صدایی بم و کمی عصبی گفت:
- اینجا من مالکتم! مجبوری به حرفم گوش بدی.
تو با من اومدی اینجا و با منم از اینجا میری. روشنه؟
مچ دستمو از دستش درآوردم و هلش دادم عقب.
+ پس بزار رزالین رو ببینم.
- نمیشه.
چند لحظه فقط بهش خیره شدم. باورم نمیشد هنوز داشت به من دستور میداد.
+ چرا؟ از چی میترسی؟ اینکه فرناندو بفهمه عرضه نداشتی منو کنترل کنی؟
فکش منقبض شد.
- صداتو بیار پایین، وایولت.
+ یا اینکه اون نقشه رو از دست بدی؟
نگاهش روی صورتم ثابت موند. برخلاف انتظارم، جوابم رو نداد. و همین بیشتر عصبانیم میکرد.
+ من با وجود تمام هشدارهایی که بقیه بهم دادن، بهت اعتماد کردم. فکر میکردم تو با بقیه فرق داری.
- من مجبورت نکردم.
+ ولی کاری کردی که اعتماد کنم!
از کنارش گذشتم تا از دستشویی بیرون برم.
اما هنوز چند قدم برنداشته بودم که لیام دستمو گرفت و کشید.
- اگه الان بری سمت رزالین، ممکنه همهچیز رو خراب کنی. تو هنوز نمیدونی اونجا چه خبره.
بزار بعدا برات توضیح بدم.
برگشتم و با ناباوری نگاهش کردم.
+ پس بهم بگو! برای یک بار هم که شده، به جای اینکه طفره بری، حقیقت رو بگو!
این بار سکوتش طولانیتر شد.
- قضیه خیلی طولانیه. فقط بدون اوایل به خاطر اون نقشه باهم کار میکردیم؛ اما بعد به اختلاف خوردیم .
نمیتونستم فقط به خاطر چند جملهی لیام از کارش چشمپوشی کنم.
+ از کجا بدونم این یکی دیگه از دروغهات نیست؟
امکان نداشت..
خودش بود..
رزالین!
اما چطور ممکنه؟ اون چرا کنار فرناندو ایستاده؟
سوال های توی سرم هر لحظه بیشتر میشدن.
^ وایولت! چیزی شده؟
سریع سرمو به سمت لایلا برگردوندم.
با لبخندی مصنوعی گفتم:
+ نه. خوبم!
داشتی چی میگفتی؟
^ داشتم میگفتم که همون پیرمردی که بهت نشون دادم، دومنیک فرناندو عه.
تا جایی که میدونم، لیام و فرناندو قبلاً دشمنهای سرسختی بودن. با این حال شنیدم اخیراً روی یه پروژهی مشترک کار میکنن.
ابروهام بالا رفت.
پروژه مشترک؟!
عوضی ها... پس ... همش نقشه بود؟!
کل این مدت داشتن منو بازی میدادن؟
من چقدر احمقم که به اون اعتماد کردم.
^ وایولت مطمئنی خوبی؟ رنگ صورتت پریده.
+ خب.. یکم حالم بدِ. میرم سرویس و زود برمیگردم.
^ میخوای باهات بیام؟ یا به لیام بگم؟
+ نه لازم نیست. اونقدرا بد نیستم.
موقع بالا رفتن از پله ها دوباره به اون جایی که رزالین ایستاده بود نگاه کردم.
هنوز همونجا بود.
یعنی اونم منو دیده؟
به سمت دستشویی رفتم.
کمی به صورتم آب زدم. اما حالم هیچ تغییری نکرد.
بغض گلومو گرفته بود و راه نفس کشیدن رو برام سخت کرده بود.
صدای قدم های محکم و آشنایی به گوشم خورد.
در دستشویی باز شد.
لیام باصورتی نگران داخل شد و به سمتم اومد.
نگاهم به سینک بود.
دستشو آروم روی شونم گذاشت.
- لایلا میگفت حالت خوب نیست. چیشده؟
همونطور که نگاهم پایین بود دستشو کنار زدم.
+ انقدر منو سادهلوح فرض کردین؟
رومو برگردوندم و تو چشماش نگاه کردم.
لیام متعجب شده بود.
نیشخندی زدم.
+ البته اشتباه هم فرض نکردین. احمق بودم که بهت اعتماد کردم و تا اینجا باهات اومدم.
ناخودآگاه اشک تو چشمام جمع شد.
لیام هنوز خونسرد بود.
- چجوری فهمیدی؟
+ مهمه؟ مهم اینه که الان میدونم.
میدونم که تو و فرناندو فکر میکردین اون نقشهی لعنتی دست منه . برای همین سعی کردی بهم نزدیکشی.
دیگه نمیتونستم خودمو نگهدارم.
اشکم از گوشه چشمم سرازیر شد.
پشتسرهم مشتهامو به قفسهی سینش زدم.
+ تو یه آدم پَستی..
یه عوضی به تمام معنا..
حالم از همتون بهم میخوره..
مشت هام نمیتونستن حتی یه قدم به عقب هُلش بدن؛ فقط حرسی که ازش داشتم خالی میشد.
لیام؛ مچ دستهامو گرفت و نذاشت بیشتر از این ادامه بدم.
- همچی اینطور که فکر میکنی نیست.
بعدا برات توضیح میدم.
+ دیگه بعدانی در کار نیست. نمیخوام یک لحظه دیگه کنار تو باشم.
- به خواست خودت نیست.
+ چرا به خواست من نیست؟ تو کی هستی که به حرفت گوش کنم.
دیگه صبرش سر اومد. همونطور که مچ دست هامو گرفته بود، بهم نزدیک شد.
زیر گوشم با صدایی بم و کمی عصبی گفت:
- اینجا من مالکتم! مجبوری به حرفم گوش بدی.
تو با من اومدی اینجا و با منم از اینجا میری. روشنه؟
مچ دستمو از دستش درآوردم و هلش دادم عقب.
+ پس بزار رزالین رو ببینم.
- نمیشه.
چند لحظه فقط بهش خیره شدم. باورم نمیشد هنوز داشت به من دستور میداد.
+ چرا؟ از چی میترسی؟ اینکه فرناندو بفهمه عرضه نداشتی منو کنترل کنی؟
فکش منقبض شد.
- صداتو بیار پایین، وایولت.
+ یا اینکه اون نقشه رو از دست بدی؟
نگاهش روی صورتم ثابت موند. برخلاف انتظارم، جوابم رو نداد. و همین بیشتر عصبانیم میکرد.
+ من با وجود تمام هشدارهایی که بقیه بهم دادن، بهت اعتماد کردم. فکر میکردم تو با بقیه فرق داری.
- من مجبورت نکردم.
+ ولی کاری کردی که اعتماد کنم!
از کنارش گذشتم تا از دستشویی بیرون برم.
اما هنوز چند قدم برنداشته بودم که لیام دستمو گرفت و کشید.
- اگه الان بری سمت رزالین، ممکنه همهچیز رو خراب کنی. تو هنوز نمیدونی اونجا چه خبره.
بزار بعدا برات توضیح بدم.
برگشتم و با ناباوری نگاهش کردم.
+ پس بهم بگو! برای یک بار هم که شده، به جای اینکه طفره بری، حقیقت رو بگو!
این بار سکوتش طولانیتر شد.
- قضیه خیلی طولانیه. فقط بدون اوایل به خاطر اون نقشه باهم کار میکردیم؛ اما بعد به اختلاف خوردیم .
نمیتونستم فقط به خاطر چند جملهی لیام از کارش چشمپوشی کنم.
+ از کجا بدونم این یکی دیگه از دروغهات نیست؟
- ۵.۴k
- ۲۷ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط