{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۵ 🎀

پارت ۵ 🎀

ویو آلیا

صبح، چون عادت داشتم ساعت پنج بیدار بشم، چشم‌هام رو باز کردم. اولش اصلاً نمی‌فهمیدم کجام. با تعجب اطرافم رو نگاه کردم و وقتی چیزی به خاطرم نیومد، برگشتم سمت کنارم...

همون لحظه چشم‌هام گرد شد.

لیام کنارم خوابیده بود و دست و پاش رو انداخته بود روم! 😐

تا به خودم اومدم، یه جیغ بنفشِ فراصوت کشیدم که لیام هم با صدای جیغم هول شد و با حالت سؤال‌برانگیزی نگام کرد.

لیام: چته؟!

آلیا: دیشب مودب‌تر بودی و فکر می‌کردم آدم باشخصیتی هستی! می‌گن نباید از هیچ‌کس انتظار داشت‌ها... حالا من اینجا کنار تو چیکار می‌کنم؟ اصلاً چرا بغلم کردی؟!

لیام چند لحظه مکث کرد و بعد خیلی خونسرد گفت:

لیام: دیشب جناب‌عالی به‌قدری خوابتون سنگین بود که هر کاری کردم بیدار نشدید. مجبور شدم با خودم بیارمتون خونه.

آلیا: تا اینجا قبول! 😒 ولی برای اینکه توی یه تخت خوابیدیم چه دلیلی داری؟

لیام: دیشب یادتون نمیاد خودتون دستم رو گرفتید و گفتید: «خواهش می‌کنم ترکم نکن.»

آلیا: من؟!...

چند ثانیه با تعجب بهش خیره شدم.

آلیا: عه... عذر می‌خوام. من توی خواب حرف می‌زنم. احتمالاً دیشب هم حرف زدم. 😐

لیام: آهان.

آلیا: با اجازه، من رفع زحمت می‌کنم.

لیام: شما که منو از خواب بیدار کردید، بفرمایید بریم پایین صبحانه. راجع‌به قرارداد هم بیشتر حرف بزنیم تا بعداً دچار سوءتفاهم نشیم.

آلیا در حالی که از تخت بلند می‌شد، گفت:

آلیا: چه سوءتفاهمی؟ قوانین رو دیشب خوندم و مواردی هم که باید بیشتر مورد توجه قرار بگیرن رو خودتون گفتید.

لیام: مگه خودتون نگفتید حوصله خوندن این چرت‌وپرت‌ها رو ندارید؟

آلیا: داش گلم، من گفتم! تو چرا باور کردی؟ 😭 من هرگز چیزی رو که نخونده باشم امضا نمی‌کنم. حالا بریم صبحانه.

لیام با تعجب چند لحظه نگاهش کرد.

لیام: باشه...

---

ویو آلیا | بعدازظهر ☀️

لیام: خب، متوجه شدید، خانوم آلیا...

آلیا: الکساندر آلیا.

لیام: خانوم الکساندر، اگه الان خسته نیستید، می‌تونید از همین الان کارتون رو شروع کنید.

آلیا: من خسته نیستم، جناب لیام...

لیام: لیام کینگ.

آلیا: بله، آقای کینگ. کجا می‌تونم کارم رو شروع کنم؟

لیام: بفرمایید طبقه پایین، پیش خانوم کلوین. ایشون راهنماییتون می‌کنن.

آلیا: ممنونم... فقط رفیقم کجاست؟

لیام زیر لب گفت:

لیام: چقدر هم زود یادش افتاد...

آلیا: چیزی گفتین، آقای کینگ؟

آلیا جمله‌اش را شنیده بود.

لیام: پیش شوهرشونه.

آلیا با تعجب فراوان بهش نگاه کرد.

آلیا: پیش شوهرش؟! ولی ایشون که...

چند لحظه مکث کرد و بعد انگار چیزی یادش اومده باشه، گفت:

آلیا: آهان! خیلی ممنون. و یه چیز دیگه... قبل از اینکه پشت سر کسی چیزی بگید، مطمئن بشید نمی‌شنوه. 😉

لیام هنوز می‌خواست جوابش رو بده که آلیا از دفتر خارج شد و در رو محکم پشت سرش بست.

لیام چند لحظه به در خیره موند.

لیام: دختره‌ی خیره‌سر... این‌جوری با شوهرت رفتار می‌کنی؟ صبر کن، بعد ازدواج نشونت می‌دم... 😏
خیلی ممنون که تا اینجا داستانو خوندید وبای تا پا ت بعدی ناناصای قشنگم دوستون دارم 🎀✨💋
دیدگاه ها (۰)

پارت ۱۳ #پشت غرورتلیام هنوز عکس رو توی دستش گرفته بود.اِما آ...

𝓢𝓽𝓾𝓫𝓫𝓸𝓻𝓷 𝓝𝓾𝓻𝓼𝓮𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟕صبح روز بعدمانیا زودتر از همیشه بیدار شد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط