𐙚₊˚⊹ 𝑺𝒆𝒂𝒔𝒐𝒏 𝑻𝒘𝒐 ⊹ 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎6 ⊹˚₊
𐙚₊˚⊹ 𝑺𝒆𝒂𝒔𝒐𝒏 𝑻𝒘𝒐 ⊹ 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎6 ⊹˚₊
ویو تهیونگ | سالن عروسی
از روی آت بلند شدم که لیام دستشو گرفت
دستم رو مشت کردم.
نگاهم روی دست لیام که دست آت رو گرفته بود، ثابت مونده بود.
هشت سال گذشته بود…
هشت سال لعنتی!
و حالا اون مردی که همیشه ازش متنفر بودم، داشت دست دختری رو میگرفت که هنوز با دیدنش تمام وجودم به هم میریخت.
کوک آروم کنارم ظاهر شد و زیر گوشم گفت:
ـ هیونگ، فقط یه پیشنهاد دوستانه دارم.
بدون اینکه نگاهش کنم، گفتم:
ـ چی؟
ـ قبل از اینکه دوباره مشت بزنی، یادت بندازم این دفعه دیگه عقده 😭
نگاه سردی بهش انداختم.
ـ کوک.
ـ بله، رئیس؟
ـ خفه شو.
ـ چشم! من اصلاً وجود خارجی ندارم! 😂
دوباره نگاهم به آت افتاد.
موهاش روی شونههاش ریخته بود. چشمهای سبزش هنوز همون رنگی بودن که هیچوقت نتونسته بودم فراموششون کنم.
اما نگاهش…
دیگه نگاه اون دختر هفدهساله نبود.
اون برگشته بود؛ اما انگار من برای اون فقط یه خاطرهی قدیمی بودم.
لیام دستش رو کمی بالا آورد.
لیام:
ـ آت، بیا بریم یه جای آرومتر. باید دربارهی برگشتنت حرف بزنیم.
آت با تردید نگاهش کرد.
آت:
ـ لیام، الان وقتش نیست.
لیام:
ـ چند دقیقه
نگاهم تیرهتر شد.
بالاخره نتونستم تحمل کنم.
تهیونگ:
ـ دستش رو ول کن.
صدای من باعث شد هر سه نفر به طرفم برگردن.
لیام با تمسخر ابرو بالا انداخت.
لیام:
ـ ببخشید؟ با تو بودم؟
یک قدم جلو رفتم.
تهیونگ:
ـ فکر کنم واضح حرف زدم.
آت بین ما قرار گرفت.
آت:
ـ تمومش کنین! اینجا عقده، نه رینگ بوکس!
کوک از پشت سرم زمزمه کرد:
ـ یکی این جمله رو قاب بگیره. شاید بالاخره این دو تا آدم بالغ بشن! 😭
آت نگاهش به من افتاد.
آت:
ـ و شما آقای محترم! اگه دوباره دعوا راه بندازین، خودم شخصاً از سالن بیرونتون میکنم!
برای چند ثانیه فقط نگاهش کردم.
بعد، برخلاف چیزی که انتظار داشت، لبخند کمرنگی روی لبم نشست.
تهیونگ:
ـ هنوزم فکر میکنی میتونی بهم دستور بدی، سنیوریتا؟
لبخند از صورتش محو شد.
آت:
ـ من به هیچکس دستور نمیدم. فقط با آدمهای بیمنطق مثل شما برخورد میکنم.
کوک دستش رو جلوی دهانش گرفت.
ـ اووووه! این یکی رو خوب اومد! 😂
نگاه آت برای لحظهای روی صورتم مکث کرد.
شاید اون هم داشت خاطرات گذشته رو به یاد میآورد.
اما خیلی زود نگاهش رو برگردوند.
ویو آت | چند دقیقه بعد
جیا من رو به گوشهای از سالن کشید.
جیا:
ـ آت! تو واقعاً میدونی الان چه اتفاقی افتاد؟!
آت:
ـ آره. دو تا مرد بالغ تصمیم گرفتن عقد رو به مسابقهی کشتی تبدیل کنن!
جیا:
ـ منظورم تهیونگه!
ساکت شدم.
جیا دستهام رو گرفت.
جیا:
ـ تو بعد از هشت سال برگشتی و اولین چیزی که دیدی، اون بود. حالت خوبه؟
به صورتم لبخند زدم.
آت:
ـ معلومه که خوبم.
جیا:
ـ آت…
آت:
ـ جیا، لطفاً.
لبخندم آرومآروم محو شد.
آت:
ـ من هشت سال برای ساختن زندگی جدیدم تلاش کردم. نمیخوام با دیدن یه نفر، همهچیز دوباره به هم بریزه.
جیا چیزی نگفت.
فقط من رو بغل کرد.
و من برای چند ثانیه چشمهام رو بستم.
چون حقیقت این بود که هنوز نمیدونستم دیدن دوبارهی تهیونگ قراره چه بلایی سر قلبم بیاره.
ویو لیام | کنار پنجره
لیام از دور نگاهم میکرد.
وقتی مطمئن شد جیا برای صحبت با یکی از مهمونها ازم فاصله گرفته، به طرفم اومد.
لیام:
ـ آت، میتونم یه چیزی بپرسم؟
آت:
ـ اگه قراره دربارهی دعوای چند دقیقه پیش باشه، جوابم نهئه.
لیام خندید.
لیام:
ـ نه. دربارهی تهیونگه.
لبخندم ناپدید شد.
آت:
ـ چی دربارهش؟
لیام چند لحظه نگاهم کرد.
لیام:
ـ هنوز دوستش داری؟
نفسم رو آروم بیرون دادم.
آت:
ـ این سؤال رو چرا از من میپرسی؟
لیام:
ـ چون وقتی افتادی روی زمین و چشم تو چشمش شدی، برای چند ثانیه انگار هیچکس دیگهای توی اون سالن وجود نداشت.
قلبم فشرده شد.
آت:
ـ تو داری اشتباه برداشت میکنی.
لیام:
ـ امیدوارم.
آت:
ـ منظورت چیه؟
لیام نگاهش رو ازم گرفت.
لیام:
ـ هیچی. فقط امیدوارم این بار کسی نتونه دوباره بهت آسیب بزنه
لیام لبخند کوتاهی زد و رفت.
اما سؤالش توی ذهنم موند.
«هنوز دوستش داری؟»
🖤ویو تهیونگ | پایان مراسم
مراسم کمکم به پایان میرسید.
از وقتی آت وارد سالن شده بود، حتی یک لحظه هم نتونسته بودم درست تمرکز کنم.
کوک کنارم ایستاد و گفت:
ـ خب، رئیس بزرگ مافیای آسیا، حالا برنامه چیه؟
تهیونگ:
ـ چه برنامهای؟
ویو تهیونگ | سالن عروسی
از روی آت بلند شدم که لیام دستشو گرفت
دستم رو مشت کردم.
نگاهم روی دست لیام که دست آت رو گرفته بود، ثابت مونده بود.
هشت سال گذشته بود…
هشت سال لعنتی!
و حالا اون مردی که همیشه ازش متنفر بودم، داشت دست دختری رو میگرفت که هنوز با دیدنش تمام وجودم به هم میریخت.
کوک آروم کنارم ظاهر شد و زیر گوشم گفت:
ـ هیونگ، فقط یه پیشنهاد دوستانه دارم.
بدون اینکه نگاهش کنم، گفتم:
ـ چی؟
ـ قبل از اینکه دوباره مشت بزنی، یادت بندازم این دفعه دیگه عقده 😭
نگاه سردی بهش انداختم.
ـ کوک.
ـ بله، رئیس؟
ـ خفه شو.
ـ چشم! من اصلاً وجود خارجی ندارم! 😂
دوباره نگاهم به آت افتاد.
موهاش روی شونههاش ریخته بود. چشمهای سبزش هنوز همون رنگی بودن که هیچوقت نتونسته بودم فراموششون کنم.
اما نگاهش…
دیگه نگاه اون دختر هفدهساله نبود.
اون برگشته بود؛ اما انگار من برای اون فقط یه خاطرهی قدیمی بودم.
لیام دستش رو کمی بالا آورد.
لیام:
ـ آت، بیا بریم یه جای آرومتر. باید دربارهی برگشتنت حرف بزنیم.
آت با تردید نگاهش کرد.
آت:
ـ لیام، الان وقتش نیست.
لیام:
ـ چند دقیقه
نگاهم تیرهتر شد.
بالاخره نتونستم تحمل کنم.
تهیونگ:
ـ دستش رو ول کن.
صدای من باعث شد هر سه نفر به طرفم برگردن.
لیام با تمسخر ابرو بالا انداخت.
لیام:
ـ ببخشید؟ با تو بودم؟
یک قدم جلو رفتم.
تهیونگ:
ـ فکر کنم واضح حرف زدم.
آت بین ما قرار گرفت.
آت:
ـ تمومش کنین! اینجا عقده، نه رینگ بوکس!
کوک از پشت سرم زمزمه کرد:
ـ یکی این جمله رو قاب بگیره. شاید بالاخره این دو تا آدم بالغ بشن! 😭
آت نگاهش به من افتاد.
آت:
ـ و شما آقای محترم! اگه دوباره دعوا راه بندازین، خودم شخصاً از سالن بیرونتون میکنم!
برای چند ثانیه فقط نگاهش کردم.
بعد، برخلاف چیزی که انتظار داشت، لبخند کمرنگی روی لبم نشست.
تهیونگ:
ـ هنوزم فکر میکنی میتونی بهم دستور بدی، سنیوریتا؟
لبخند از صورتش محو شد.
آت:
ـ من به هیچکس دستور نمیدم. فقط با آدمهای بیمنطق مثل شما برخورد میکنم.
کوک دستش رو جلوی دهانش گرفت.
ـ اووووه! این یکی رو خوب اومد! 😂
نگاه آت برای لحظهای روی صورتم مکث کرد.
شاید اون هم داشت خاطرات گذشته رو به یاد میآورد.
اما خیلی زود نگاهش رو برگردوند.
ویو آت | چند دقیقه بعد
جیا من رو به گوشهای از سالن کشید.
جیا:
ـ آت! تو واقعاً میدونی الان چه اتفاقی افتاد؟!
آت:
ـ آره. دو تا مرد بالغ تصمیم گرفتن عقد رو به مسابقهی کشتی تبدیل کنن!
جیا:
ـ منظورم تهیونگه!
ساکت شدم.
جیا دستهام رو گرفت.
جیا:
ـ تو بعد از هشت سال برگشتی و اولین چیزی که دیدی، اون بود. حالت خوبه؟
به صورتم لبخند زدم.
آت:
ـ معلومه که خوبم.
جیا:
ـ آت…
آت:
ـ جیا، لطفاً.
لبخندم آرومآروم محو شد.
آت:
ـ من هشت سال برای ساختن زندگی جدیدم تلاش کردم. نمیخوام با دیدن یه نفر، همهچیز دوباره به هم بریزه.
جیا چیزی نگفت.
فقط من رو بغل کرد.
و من برای چند ثانیه چشمهام رو بستم.
چون حقیقت این بود که هنوز نمیدونستم دیدن دوبارهی تهیونگ قراره چه بلایی سر قلبم بیاره.
ویو لیام | کنار پنجره
لیام از دور نگاهم میکرد.
وقتی مطمئن شد جیا برای صحبت با یکی از مهمونها ازم فاصله گرفته، به طرفم اومد.
لیام:
ـ آت، میتونم یه چیزی بپرسم؟
آت:
ـ اگه قراره دربارهی دعوای چند دقیقه پیش باشه، جوابم نهئه.
لیام خندید.
لیام:
ـ نه. دربارهی تهیونگه.
لبخندم ناپدید شد.
آت:
ـ چی دربارهش؟
لیام چند لحظه نگاهم کرد.
لیام:
ـ هنوز دوستش داری؟
نفسم رو آروم بیرون دادم.
آت:
ـ این سؤال رو چرا از من میپرسی؟
لیام:
ـ چون وقتی افتادی روی زمین و چشم تو چشمش شدی، برای چند ثانیه انگار هیچکس دیگهای توی اون سالن وجود نداشت.
قلبم فشرده شد.
آت:
ـ تو داری اشتباه برداشت میکنی.
لیام:
ـ امیدوارم.
آت:
ـ منظورت چیه؟
لیام نگاهش رو ازم گرفت.
لیام:
ـ هیچی. فقط امیدوارم این بار کسی نتونه دوباره بهت آسیب بزنه
لیام لبخند کوتاهی زد و رفت.
اما سؤالش توی ذهنم موند.
«هنوز دوستش داری؟»
🖤ویو تهیونگ | پایان مراسم
مراسم کمکم به پایان میرسید.
از وقتی آت وارد سالن شده بود، حتی یک لحظه هم نتونسته بودم درست تمرکز کنم.
کوک کنارم ایستاد و گفت:
ـ خب، رئیس بزرگ مافیای آسیا، حالا برنامه چیه؟
تهیونگ:
ـ چه برنامهای؟
- ۴۴۹
- ۱۱ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط