قهوه‌اش را تمام کرد و گفت:

قهوه‌اش را تمام کرد و گفت:
چطور انقدر خوب دیگران را دلداری میدهی؟
خندیدم و گفتم : حرف هایی را میزنم که
دوست داشتم دیگران به من بگویند . . .
دیدگاه ها (۰)

دیگران را با همان کلماتی آرام میکنی

منم خیلی دوست داشتم حتی برای یه بار باهاش حرف بزنم تا حالم خ...

Babynova

«قهوه تلخ، لبخند شیرین»پارت ۳یه روز با یه دوست پسر هم‌کلاسی ...

«فصل۲ The magic of lov »part ۱۸۱شیطون گفتم اونوقت نباید انت...

آی زن!در سرانگشتانت چه می‌گذشتآن هنگام که قالیِ جان مرا می‌ب...

عشق در گنگ

هشدار

‌         ‌‌ ‌‌‌ 𝓛𝓲𝓪𝓷 𝓱𝓪𝓭 𝓪𝓵𝔀𝓪𝔂𝓼 𝓫𝓮𝓮𝓷 𝓲𝓷 ‌         ‌‌ ‌ ‌ ‌...

وقتی دوست صمیمی هستین ولی اون دوست دختر داره ولی یه روز ... ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط