عشق در گنگ
پارت ۱۳ سیزده هست
نمیدونم راستش
آره
۱
۲
۳
شروع 🎬
ا.ت از این کار خودش ناراحت بود ته دلش بهش مشت میزد میگفت نباید این کار میکرد از این کار پشیمون بود مثل یه خیانت کار بود
ران ریندو این وضعیت دیدن رفتن برای دلداری ا.ت با روش هایی مثل حرف زدن غذا یا خاطرات گذشته حال ا.ت یکم بهتر کردن برای اینکه حال ا.ت خوب شه گفتن مثل بچه گیاشون باهم بخوابن رفتن خوابیدن اما هنوز حال ا.ت بد بود
سانو =حدودا یک هفته از اون اتفاق میگذره هنوز هم نمیدونستن چی به چیه حتی تومان بعد دعوا یک بار جلسه نزاشته بود
طرف مایکی
مایکی =یک هفته میگذره حتی یک بار هم ا.ت ندیدم دلم میخواد برم باهاش حرف بزنم
امروز . . همین امروز باهاش حرف میزنم میخوام برم ببینمش
مایکی رفت حاضر شد به سمت خونه ا.ت راه افتاد تو راه داشت فکر میکرد که چی بگه چیکار کنه اصلا ا.ت چه کار میکنه وقتی مایکی ببینه مایکی داخل خیال بود که
ناگهاننننننننننن یکی صداش کرد
مانجیرووووووووووو
مایکی روش برگردوند دید که ا.ت از دور داره سمتش میاد ا.ت اومد جلوی مایکی وایساد
ا.ت =مانجیرو اینجا چیکار میکنی
مایکی= سلام راستش . چیز . . داشتم از این طرفا رد میشدم که یاد یه چیزی افتادم گفتم بیام پیشت در باره موضوعی حرف بزنیم
ا.ت =درباره همون موضوع (موضوع دعوا گنگ ها)
مایکی =ام . . .راستش آره میشه باهم حرف بزنیم
ا.ت =باشه اگه میشه بیا بریم همین پارک پایین اونجا بهترین جا برای حرف زده
مایکی =باشه پس بیا بریم
اونا باهم راه افتادن سمت پارک داخل راه هیشکی هیچی نگفت ساکت ساکت
مثل دوتا غریبه سکوت سنگینی حکم فرمانی میکرد اجازه نمیداد حرف بزنن مثل یه چسب بود که زده بودن به لبشون که دهنشون باز نکنن داخل یه کلمه معنا میشد
(خفه شو و حرف نزن )
این صدا داخل گوش اون دوتا شنیده میشد
جرعت روبه رویی باهم نداشتن اما الان انگار این جرعت داشتن
این پارت تموم شد نیمه شب پارت بعد میدم
ممنون از اینکه منتظر موندی و هستی❤
نمیدونم راستش
آره
۱
۲
۳
شروع 🎬
ا.ت از این کار خودش ناراحت بود ته دلش بهش مشت میزد میگفت نباید این کار میکرد از این کار پشیمون بود مثل یه خیانت کار بود
ران ریندو این وضعیت دیدن رفتن برای دلداری ا.ت با روش هایی مثل حرف زدن غذا یا خاطرات گذشته حال ا.ت یکم بهتر کردن برای اینکه حال ا.ت خوب شه گفتن مثل بچه گیاشون باهم بخوابن رفتن خوابیدن اما هنوز حال ا.ت بد بود
سانو =حدودا یک هفته از اون اتفاق میگذره هنوز هم نمیدونستن چی به چیه حتی تومان بعد دعوا یک بار جلسه نزاشته بود
طرف مایکی
مایکی =یک هفته میگذره حتی یک بار هم ا.ت ندیدم دلم میخواد برم باهاش حرف بزنم
امروز . . همین امروز باهاش حرف میزنم میخوام برم ببینمش
مایکی رفت حاضر شد به سمت خونه ا.ت راه افتاد تو راه داشت فکر میکرد که چی بگه چیکار کنه اصلا ا.ت چه کار میکنه وقتی مایکی ببینه مایکی داخل خیال بود که
ناگهاننننننننننن یکی صداش کرد
مانجیرووووووووووو
مایکی روش برگردوند دید که ا.ت از دور داره سمتش میاد ا.ت اومد جلوی مایکی وایساد
ا.ت =مانجیرو اینجا چیکار میکنی
مایکی= سلام راستش . چیز . . داشتم از این طرفا رد میشدم که یاد یه چیزی افتادم گفتم بیام پیشت در باره موضوعی حرف بزنیم
ا.ت =درباره همون موضوع (موضوع دعوا گنگ ها)
مایکی =ام . . .راستش آره میشه باهم حرف بزنیم
ا.ت =باشه اگه میشه بیا بریم همین پارک پایین اونجا بهترین جا برای حرف زده
مایکی =باشه پس بیا بریم
اونا باهم راه افتادن سمت پارک داخل راه هیشکی هیچی نگفت ساکت ساکت
مثل دوتا غریبه سکوت سنگینی حکم فرمانی میکرد اجازه نمیداد حرف بزنن مثل یه چسب بود که زده بودن به لبشون که دهنشون باز نکنن داخل یه کلمه معنا میشد
(خفه شو و حرف نزن )
این صدا داخل گوش اون دوتا شنیده میشد
جرعت روبه رویی باهم نداشتن اما الان انگار این جرعت داشتن
این پارت تموم شد نیمه شب پارت بعد میدم
ممنون از اینکه منتظر موندی و هستی❤
- ۵.۲k
- ۲۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط