فصلــ💜دومــ💜
فصلــ💜دومــ💜
پارت۶۸💜
ددی💜شوگره💜اجباریه من 💜
یورا:: سیر شدی؟!
سانامی:: اوهوم
یورا:: خودم جمع میکنم میزو...توبرو پیش شوهرت
سانامی:: چشم
سانامی پاشد و رفت سمت اتاقی ک جیمین توش بود
درشو به سمت راست کشوند و بازش کرد(اگه تو فیلما و...دیده باشین میفهمین از کدوم خونه ها الان تو این روستاها هست)
وقتی رفت داخل دید جیمین واسه خودش جا پهن کرده و دراز کشیده
یه دستش زیر سرش بود و با اون یکی دستش گوشیشو داشت و باهاش ور میرفت
سانامی درو بست و رفت نزدیک تر
جیمین حتی نگاهی هم بهش ننداخت
سانامی:: ددی جونم...بیا شام بخور
جیمین نگاهی بهش انداخت و دوباره رفت تو گوشیش...چیزی نگفت و سانامی سرشو پایین انداخت
نزدیکتر رفت و آروم نشست کنارش
دستشو نزدیکش برد و رو گونه هاش میکشوند
جیمین هوفی کشید و پاشد نشست
جیمین:: گرسنه نیستم،خوابم میاد از وقتی ک اومدم حتی استراحتم نکردم
سانامی لبخند ریزی زد و صورتشو بهش نزدیک کرد
لباشو روی پیشونی جیمین قرار داد و بوسیدش
بعدشم عقب رفت
سانامی:: تب نداری،پیشونیت داغ نیست...
جیمین:: اوکی
جیمین خواست دراز بکشه ک سانامی رفت نشست تو بغلش
درست رو ب روش
دستاشو دور کمر جیمین حلقه کرد و پاهاشو دور شکمش...
سرشو گذاشت رو سینش و ساکت موند
انگار داشت با جیمین حرف میزد
ن با بیان گفتاری...
با قلب و دلبری کردناش
جیمین:: اوکی...تونستی دوباره آرومم کنی و ازت بگذرم...دفعه اخره ک میگم با لباس کوتاه یا باز نرو بیرون و اونم بدون اجازم!
سانامی:: قول میدم،قوله قول!
جیمین:: قبلا این قولارو ندادی؟!
سانامی:: قبلا فقط میگفتم چشم ارباب هرچی شما بگین...قبلا ک حتی دوسِت نداشتم...برای اینکه دهنتو میبستی یا اینکه ازت میترسیدن میگفتم اوکی هرچی تو بگی
جیمین:: تو غلط کردی...قبلا منو دوس نداشتی هوم؟؟!! چشمم روشن
سانامی:: یااااااا قبلنو میگم حتی توهم منو دوس نداشتی😐
جیمین:: ولی بدنتو ک دوس داشتم
سانامی:: اییییی پاشو بریم غذابخور
جیمین:: راست گفتم،گرسنه نیستم
سانامی:: بااشه
جیمین:: فردا میبرمت بیرون،اینجاها خیلی قشنگه
سانامی:: تقریبا همه خانمای اینجا لباس بانئوک میپوشن
جیمین:: توهم میخا؟!
سانامی:: آره خیلی دوسشون دارم
جیمین:: فردا میگم واست بدوزن یه دست
سانامی:: مرسیییی
جیمین:: خوابت میاد؟!
سانامی:: خیلی زیاد
جیمین:: خب بگیر بکپ
جیمین سانامیو از خودش جدا کرد و دراز کشید
سانامی پاشد و رفت واسه خودش کنار جیمین جا پهن کرد و دراز کشید
جیمین نگاش کرد و باز کشوندش تو بغل خودش
سانامی:: شب بخیر
جیمین:: شبت بخیر بیبی گرلم...
پارت۶۸💜
ددی💜شوگره💜اجباریه من 💜
یورا:: سیر شدی؟!
سانامی:: اوهوم
یورا:: خودم جمع میکنم میزو...توبرو پیش شوهرت
سانامی:: چشم
سانامی پاشد و رفت سمت اتاقی ک جیمین توش بود
درشو به سمت راست کشوند و بازش کرد(اگه تو فیلما و...دیده باشین میفهمین از کدوم خونه ها الان تو این روستاها هست)
وقتی رفت داخل دید جیمین واسه خودش جا پهن کرده و دراز کشیده
یه دستش زیر سرش بود و با اون یکی دستش گوشیشو داشت و باهاش ور میرفت
سانامی درو بست و رفت نزدیک تر
جیمین حتی نگاهی هم بهش ننداخت
سانامی:: ددی جونم...بیا شام بخور
جیمین نگاهی بهش انداخت و دوباره رفت تو گوشیش...چیزی نگفت و سانامی سرشو پایین انداخت
نزدیکتر رفت و آروم نشست کنارش
دستشو نزدیکش برد و رو گونه هاش میکشوند
جیمین هوفی کشید و پاشد نشست
جیمین:: گرسنه نیستم،خوابم میاد از وقتی ک اومدم حتی استراحتم نکردم
سانامی لبخند ریزی زد و صورتشو بهش نزدیک کرد
لباشو روی پیشونی جیمین قرار داد و بوسیدش
بعدشم عقب رفت
سانامی:: تب نداری،پیشونیت داغ نیست...
جیمین:: اوکی
جیمین خواست دراز بکشه ک سانامی رفت نشست تو بغلش
درست رو ب روش
دستاشو دور کمر جیمین حلقه کرد و پاهاشو دور شکمش...
سرشو گذاشت رو سینش و ساکت موند
انگار داشت با جیمین حرف میزد
ن با بیان گفتاری...
با قلب و دلبری کردناش
جیمین:: اوکی...تونستی دوباره آرومم کنی و ازت بگذرم...دفعه اخره ک میگم با لباس کوتاه یا باز نرو بیرون و اونم بدون اجازم!
سانامی:: قول میدم،قوله قول!
جیمین:: قبلا این قولارو ندادی؟!
سانامی:: قبلا فقط میگفتم چشم ارباب هرچی شما بگین...قبلا ک حتی دوسِت نداشتم...برای اینکه دهنتو میبستی یا اینکه ازت میترسیدن میگفتم اوکی هرچی تو بگی
جیمین:: تو غلط کردی...قبلا منو دوس نداشتی هوم؟؟!! چشمم روشن
سانامی:: یااااااا قبلنو میگم حتی توهم منو دوس نداشتی😐
جیمین:: ولی بدنتو ک دوس داشتم
سانامی:: اییییی پاشو بریم غذابخور
جیمین:: راست گفتم،گرسنه نیستم
سانامی:: بااشه
جیمین:: فردا میبرمت بیرون،اینجاها خیلی قشنگه
سانامی:: تقریبا همه خانمای اینجا لباس بانئوک میپوشن
جیمین:: توهم میخا؟!
سانامی:: آره خیلی دوسشون دارم
جیمین:: فردا میگم واست بدوزن یه دست
سانامی:: مرسیییی
جیمین:: خوابت میاد؟!
سانامی:: خیلی زیاد
جیمین:: خب بگیر بکپ
جیمین سانامیو از خودش جدا کرد و دراز کشید
سانامی پاشد و رفت واسه خودش کنار جیمین جا پهن کرد و دراز کشید
جیمین نگاش کرد و باز کشوندش تو بغل خودش
سانامی:: شب بخیر
جیمین:: شبت بخیر بیبی گرلم...
- ۳۳.۶k
- ۱۶ دی ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط