{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دیروز آقای... پیام داد که :

دیروز آقای... پیام داد که :
خواستم بگویم از حاشیه آمده ام بیرون و چسبیده ام به کار...
کج فهمیده حرفم را اما همینکه دارد کار میکند خوب است...
ماجرا این بود که یک روز بی مقدمه گفت دلم میخواهد عربی حرف بزنم...
گفتم دوست عرب زیاد دارید...
گفت نه... من هر چیز عربی را دوست دارم...
گفتم بار و بندیل ببنید و خانواده را ببرید لبنان...
شروع کرد از روسری لبنانی و چادر عربی و یک مشت جفنگیات حرف زدن...
من احمق نیستم اما برای خودم را به آن راه زدن بینظیرم...
گفتم آقا دارید چه میکنید؟ مملکت روی هواست شما از روسری لبنانی حرف میزنید؟
بچسبید به کار...
حالا دیروز پیام داده بود که فلانی چسبیده ام به کار...
صبح درباره زینب سلیمانی حرف زدیم...
تهش گفتم شما نسخه من را هم میپیچید با این تندروی ها...
گفت به دل نگیرید...
گفتم هیچ چیز دنیا را جدی نمیگیرم...
دلی ندارم که بگیرم...
بچسبید به کار...
یارجان! نگفتم که خسته ام...
نگفتم از همه چیز دنیای شما خسته ام یارجان...
نگفتم بارها از خودم پرسیده ام من برای چه هنوز هستم؟
نگفتم من بریده ام و شاید دفعه بعد که پیام دادید دیگر نباشم که بخوانم...
و بی رمق بگویم خدا کمکتان کند و عاقبتتان را ختم بخیر...
دیدگاه ها (۸)

پارت ۴ ویو ا.ت چند لحظه سرش رو انداخت پایین سکوت آزار دهنده ...

busy📄#busyتک پارتی: (همیشه علامتا برای پسرامون _ برای ات= و ...

پارت: 11 (بخش3) **زاویه دید: زین**ساعت چهار عصر بود. وقتی دس...

#in_your_eyes part_8۸ویو کایلاچند روز گذشته بودهمه چیز کم‌کم...

پشت لبخند جیمینپارت چهارمطبق قولی که داده بود، شاممون واقعاً...

پارت ۲ ویو ا.ت همونجا ساکت نشسته بودم و اهمیتی به حرفای بقیه...

فیک تاج سلطنتی (The Royal Crown)

۴۳part جونگکوک همان‌طور که نگاهش به موبایلش بود لب زد: «ساعت...

لونا و ويليام

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط