Forbidden love①⑥

Forbidden love①⑥

ا/ت: نه... نه! محاله... امکان نداره بچه‌ای وجود داشته باشه!
کوک: یعنی... واقعاً بچه‌ی منه؟
ا/ت: آره...
کوک: تو اون روز قرص اورژانسی نخوردی؟
ا/ت: من اون روز حالم خیلی بد بود از هوش رفته بودم... هیچ‌چیزی یادم نمی‌اومد اصلاً فکر اینجاش رو نمی‌کردم...
دستم رو گذاشتم روی صورتم و زیر گریه زدم
ا/ت: الان چه خاکی باید بریزم تو سرم؟ من خودم هنوز بچه‌ام! چرا باید الان حامله باشم؟
جونگ‌کوک خواست دستم رو بگیره که دستش پس زدم از ماشین پیاده شدم و شروع کردم به دویدن
کوک: ا/ت! کجا می‌ری دیوونه؟!
ا/ت: می‌رم یه جایی که هیچ‌کس نباشه... هیچ‌کس!
اومد دنبالم و بازوم رو گرفت
کوک: کار خطرناکی نکن! تو تازه از بیمارستان مرخص شدی باید استراحت کنی برای اون بچه خطرناکه...
با چشم‌های پر از اشک برگشتم سمتش و داد زدم: اسم این بچه رو جلوی من نیار!
دیگه چیزی نگفتم و راه افتادم چند ساعت تو خیابون‌ها سرگردان بودم تا بالاخره با پاهای خسته برگشتم خوابگاه همه داشتن وسایلشون رو جمع می‌کردن تا خوابگاه رو برای تعطیلی تخلیه کنن من نه جایی رو داشتم برم نه با این وضعی که تو شکمم بود و هنوز خودم هم نمی‌توانستم هضمش کنم
رینا تا من رو دید اومد جلو
رینا: ا/ت اومدی؟ شنیدم تو امتحان غش کردی و آقای جئون بردتت بیمارستان خوبی الان؟
این تنهاترین و سخت‌ترین راز دنیا بود که حتی به صمیمی‌ترین دوستم هم نمی‌توانستم بگویم...
محکم پریدم بغل رینا و زدم زیر گریه.
رینا نگران موهام رو نوازش کرد
رینا: فدات بشم چت شده؟ جئون چیزی بهت گفته؟ اذیتت کرده؟
ا/ت: نه رینا... فقط حالم خیلی بده دلم می‌خواد فقط بخوابم.
رینا: باشه عزیزم استراحت کن... راستی بچه‌ها دارن می‌رن می‌خوای فردا با هم بریم؟
ا/ت: نه عزیزم تو برو... من کار دارم
رینا: تو کجا می‌مونی؟
ا/ت: می‌رم یه خونه‌ی دانشجویی موقت می‌گیرم... نگران من نباش
رفتم روی تختم و پتو رو کشیدم روی سرم تا زار بزنم...

فردا
بیشتر دانشجوها رفته بودند و خوابگاه داشت خالی می‌شد
رفتم سمت حمام تا یه دوش بگیرم همین که لباسم رو درآوردم دستم رو لرزان گذاشتم رو شکمم
ا/ت: باورم نمیشه... یعنی الان واقعاً یه بچه توی شکم منه؟
باید چیکار می‌کردم؟ یعنی... یعنی باید سقطش می‌کردم؟
مغزم داشت منفجر می‌شد. باید با یکی مشورت می‌کردم.
رفتم سراغ گوشی و صدا رو آوردم پایین: رینا؟
رینا (از پشت خط): جانم عزیزم؟
ا/ت: یادت میاد یه‌بار گفتی دختر‌عمت ناخواسته باردار شده بود رفت پیش یه دکتر مطمئن بچه‌اش رو سقط کرد؟
رینا: آره چطور مگه؟
ا/ت: می‌تونی شماره‌اش رو برام بفرستی؟ دخترعموم می‌خواست...
رینا: آباشه عزیزم الان از مامانم می‌پرسم برات می‌فرستم.
ا/ت: ممنون...

یک ساعت بعد
رفتم توی راهرو خلوت پشت خوابگاه تا کسی صدای حرف زدنم رو نشنوه. شماره رو گرفتم.
منشی: مطب دکتر سونگ بفرمایید؟
ا/ت (با صدای لرزان): سلام... من یه وقت معاینه می‌خواستم
منشی: برای چه کاری؟
ا/ت: سقط... سقط جنین
منشی: شنبه ساعت ۶ عصر تشریف بیارید نام مبارک؟
ا/ت: کیم ا/ت...
منشی: ثبت شد. خدا نگهدار
تلفن رو قطع کردم. بهترین تصمیم همین بود قبل از اینکه کسی بفهمه این بچه رو سقط می‌کنم و برمی‌گردم کنار خانواده‌ام انگار که هیچ‌وقت اتفاقی نیفتاده

امروز جمعه بود و خوابگاه رو کاملاً تخلیه کرده بودن. پولی هم نداشتم که برای خودم هتل یا خونه بگیرم از طرفی تا فردا که وقت دکتر داشتم سرگردان بودم.
چاره‌ای نداشتم جز اینکه برای یک شب هم که شده برم پیش جونگ‌کوک او هم پدر این بچه بود... هرچند اگر مخالفت می‌کرد و می‌گفت نگهش دار چی؟ این بچه توی بدن منهو هیچ‌کس نمی‌تونست مجبورم کنه

کوک
داشتم شام می‌خوردم که صدای زنگ در بلند شد. رفتم در رو باز کردم و با دیدن ا/ت با اون چمدون کوچک خشکم زد
ا/ت: سلام
کوک: سلام ا/ت... اینجا چیکار می‌کنی؟
ا/ت: خوابگاه رو بستند جایی رو نداشتم برم... پولم هم برای رهن خونه کامل نشده
کوک: پول می‌خوای؟
ا/ت: نه پول نمی‌خوام... فقط یه سرپناه می‌خوام جایی رو تو این شهر بلد نیستم.
کوک: بیا تو...
چمدون رو از دستم گرفت و رفتیم داخل.
ا/ت: فقط... فقط برای امشب همین‌جا می‌مونم
کوک: باشه چیزی نگفتم که... اتفاقاً می‌خواستم باهات حرف بزنم.
ا/ت (با استرس): درمورد چی؟
کوک: هیچی... فراموشش کن اصلاً تو آدرس خونه‌ی من رو از کجا پیدا کردی؟
ا/ت: قبلاً... یه چیزهایی شنیده بودم.
کوک: آها... بیا بشین شام بخور.
ا/ت: میل ندارم
کوک: گفتم بیا بخور... نه به خاطر خودت به خاطر اون بچه‌ای که تو شکمته...

#کوک
#فیک
#سناریو
#بی_تی_اس
#رمان
دیدگاه ها (۳۱)

True Love②⑧با خوشحالی رفتم داخل خونه ا/ت: ماماننننن، ماماننن...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟒صدای جونگ‌کوک از پشت سرشون بو...

که یهو رستوران منفجر شدکوک دست ا. ت رو گرفت و آز رستوران خار...

رمان :( تا وقتی که عاشقت شدم )

وقتی با اجبار میشی زن دومش پارت ۱ا/ت : از خواب بیدار شدم لبا...

تک‌پارتی | اعترافی که قرار نبود گفته شودویو ا/تامروز قرار بو...

پارت1فقط یه دوست معمولیبعد یه روز سخت و تموم کردن دانشگاه دن...

💜 آرمیِ دردسرساز | پارت دومروز بعد | ساعت ۸ شبجونگ‌کوک پشت م...

چهار پارتی✨ساعت پنج عصر بود و سالن تکواندو تقریباً پر شده بو...

&چه خوشتیپ شدی ¥ممنونم&بریم¥بله بفرماییدباهم راه افتادیم و ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط