پارت ۱۰ | انتقام شیرین! 😂
پارت ۱۰ | انتقام شیرین! 😂
ساعت ۸:۳۰ صبح، شرکت JK Group
جیمین با دیدن تهیونگ که با لبخند مرموزی وارد شرکت شد، مشکوک نگاهش کرد.
— تو چرا اینطوری میخندی؟
تهیونگ کیفش رو روی میز گذاشت.
— امروز روز انتقامه!
جیمین صندلیش رو جلو کشید.
— از کی؟
تهیونگ با انگشت به دفتر رئیس اشاره کرد.
جیمین بلافاصله صندلیش رو عقب کشید.
— من نمیشناسمت.
تهیونگ:
— هنوز که چیزی نگفتم!
جیمین:
— قیافهت میگه قراره هر دومون بیکار بشیم!
تهیونگ با اعتمادبهنفس گفت:
— آروم باش. من یه نابغهام.
جیمین نگاهی به پروندههای روی میزش انداخت.
— نابغهای که دیروز فایل پروژه رو با فایل لیست خریدش اشتباه گرفت؟
تهیونگ:
— اون یه اشتباه کوچیک بود!
جیمین:
— توی فایل پروژه نوشته بودی «شیر، تخممرغ، چیپس»!
تهیونگ:
— خب شاید مشتری گرسنه بوده!
جیمین دیگه نتونست جلوی خندهش رو بگیره.
---
ساعت ۹ صبح؛ دفتر رئیس
جونگکوک مشغول بررسی مدارک بود که در دفترش باز شد.
تهیونگ بدون اینکه منتظر اجازه بمونه، وارد شد.
جونگکوک سرش رو بلند کرد.
— در زدن بلد نیستی؟
تهیونگ برگشت، به در نگاه کرد و دوباره به جونگکوک خیره شد.
— چرا، بلدم.
— پس چرا نزدی؟
— عجله داشتم.
— برای چی؟
تهیونگ لبخند زد.
— برای دیدن شما، رئیس عزیزم!
جونگکوک خودکارش رو زمین گذاشت.
— چی میخوای؟
تهیونگ لبخندش رو حفظ کرد.
— هیچی! گفتم صبح به خیر بگم.
جونگکوک چند ثانیه نگاهش کرد.
— صبح به خیر. حالا برو بیرون.
تهیونگ دستش رو روی قلبش گذاشت.
— چه برخورد گرمی! واقعاً تحت تأثیر قرار گرفتم.
— تهیونگ.
— بله، جونگکوکشی؟
جونگکوک ابروش رو بالا برد.
— تو همیشه اینقدر حرف میزنی؟
تهیونگ با افتخار گفت:
— نه! وقتی خوابم، ساکتم.
جونگکوک سرش رو تکون داد.
— برو سر کارت.
تهیونگ با خنده از دفتر خارج شد.
اما هنوز دو دقیقه نگذشته بود که دوباره برگشت!
— رئیس؟
جونگکوک چشمهاش رو بست.
— چیه؟
— قهوه دوست دارین؟
— نه.
— چای؟
— نه.
— آب؟
— تهیونگ!
— چشم! فقط خواستم مطمئن بشم زندهاین!
جونگکوک دستش رو روی پیشونیش گذاشت.
— خدایا، صبرم بده...
تهیونگ با رضایت از دفتر خارج شد.
مرحله اول انتقام: موفقیتآمیز!
حداقل از نظر خودش.
---
ساعت ۱۲:۳۰؛ آبدارخانه شرکت
تهیونگ مشغول خوردن ناهارش بود که جونگکوک وارد شد.
تهیونگ با دیدنش صاف نشست.
— سلام، رئیس!
جونگکوک از یخچال آب برداشت.
— سلام.
تهیونگ چند لحظه بهش نگاه کرد.
بعد پرسید:
— رئیس، یه سؤال شخصی بپرسم؟
— نه.
— چرا همیشه مشکی میپوشین؟
جونگکوک بطری رو باز کرد.
— چون دوست دارم.
— یعنی لباس رنگی ندارین؟
— دارم.
— پس چرا نمیپوشین؟
جونگکوک برگشت سمتش.
— چون لازم نمیبینم درباره لباس پوشیدنم به کارمندم توضیح بدم.
تهیونگ با خونسردی گفت:
— باشه. فقط فکر کردم شاید لباسهای رنگی ازتون میترسن!
جونگکوک چند ثانیه ساکت موند.
بعد خنده کوتاهی کرد.
تهیونگ با هیجان از جاش بلند شد.
— بازم خندیدین!
جونگکوک فوراً جدی شد.
— نه.
— خودم دیدم!
— اشتباه دیدی.
— دوربین مداربسته داریم!
جونگکوک به سقف نگاه کرد.
تهیونگ هم به سقف نگاه کرد.
بعد هر دو همزمان به دوربین خیره شدن.
تهیونگ لبخند زد.
— سلام دوربین! شاهد باش که رئیس خندید!
جونگکوک بطری آبش رو برداشت و از آبدارخانه خارج شد.
تهیونگ پشت سرش فریاد زد:
— روز خوبی داشته باشین، آقای همیشهمشکی!
جونگکوک بدون اینکه برگرده گفت:
— گزارش پروژه یادت نره!
لبخند تهیونگ محو شد.
— وای نه... هنوز انتقامم تموم نشده بود!
---
ساعت ۶ عصر؛ دفتر رئیس
تهیونگ گزارشش رو روی میز گذاشت.
— بفرمایید، رئیس. گزارش کامل و بدون اشتباه!
جونگکوک پرونده رو باز کرد.
چند صفحه رو بررسی کرد.
— خوبه.
تهیونگ منتظر موند.
جونگکوک دوباره مشغول کار شد.
تهیونگ سرفهای کرد.
— اِهم!
جونگکوک:
— چیه؟
— همین؟
— منظورت چیه؟
— من کلی زحمت کشیدم. یه «خسته نباشی، تهیونگ جان» هم نمیگین؟
جونگکوک سرش رو بلند کرد.
— خسته نباشی، تهیونگ جان.
تهیونگ خشکش زد.
اصلاً انتظار نداشت واقعاً بگه!
جونگکوک با دیدن قیافهش لبخند زد.
— دیگه چی میخوای؟ برات دست هم بزنم؟
تهیونگ سریع به خودش اومد.
— نه، ممنون. همین که بالاخره آدم شدین، کافیه!
جونگکوک:
— برو بیرون.
تهیونگ پروندهش رو برداشت.
— چشم، رئیس خوشاخلاق!
وقتی در بسته شد، جونگکوک به صندلیش تکیه داد و خندید.
بعد زیر لب گفت:
— کیم تهیونگ... تو واقعاً یه دردسر متحرکی.
و برای اولین بار، فکر کرد شاید این دردسر اصلاً هم بد نباشه. 🖤😂
پایان پارت ۱۰ 🐰🐯
ساعت ۸:۳۰ صبح، شرکت JK Group
جیمین با دیدن تهیونگ که با لبخند مرموزی وارد شرکت شد، مشکوک نگاهش کرد.
— تو چرا اینطوری میخندی؟
تهیونگ کیفش رو روی میز گذاشت.
— امروز روز انتقامه!
جیمین صندلیش رو جلو کشید.
— از کی؟
تهیونگ با انگشت به دفتر رئیس اشاره کرد.
جیمین بلافاصله صندلیش رو عقب کشید.
— من نمیشناسمت.
تهیونگ:
— هنوز که چیزی نگفتم!
جیمین:
— قیافهت میگه قراره هر دومون بیکار بشیم!
تهیونگ با اعتمادبهنفس گفت:
— آروم باش. من یه نابغهام.
جیمین نگاهی به پروندههای روی میزش انداخت.
— نابغهای که دیروز فایل پروژه رو با فایل لیست خریدش اشتباه گرفت؟
تهیونگ:
— اون یه اشتباه کوچیک بود!
جیمین:
— توی فایل پروژه نوشته بودی «شیر، تخممرغ، چیپس»!
تهیونگ:
— خب شاید مشتری گرسنه بوده!
جیمین دیگه نتونست جلوی خندهش رو بگیره.
---
ساعت ۹ صبح؛ دفتر رئیس
جونگکوک مشغول بررسی مدارک بود که در دفترش باز شد.
تهیونگ بدون اینکه منتظر اجازه بمونه، وارد شد.
جونگکوک سرش رو بلند کرد.
— در زدن بلد نیستی؟
تهیونگ برگشت، به در نگاه کرد و دوباره به جونگکوک خیره شد.
— چرا، بلدم.
— پس چرا نزدی؟
— عجله داشتم.
— برای چی؟
تهیونگ لبخند زد.
— برای دیدن شما، رئیس عزیزم!
جونگکوک خودکارش رو زمین گذاشت.
— چی میخوای؟
تهیونگ لبخندش رو حفظ کرد.
— هیچی! گفتم صبح به خیر بگم.
جونگکوک چند ثانیه نگاهش کرد.
— صبح به خیر. حالا برو بیرون.
تهیونگ دستش رو روی قلبش گذاشت.
— چه برخورد گرمی! واقعاً تحت تأثیر قرار گرفتم.
— تهیونگ.
— بله، جونگکوکشی؟
جونگکوک ابروش رو بالا برد.
— تو همیشه اینقدر حرف میزنی؟
تهیونگ با افتخار گفت:
— نه! وقتی خوابم، ساکتم.
جونگکوک سرش رو تکون داد.
— برو سر کارت.
تهیونگ با خنده از دفتر خارج شد.
اما هنوز دو دقیقه نگذشته بود که دوباره برگشت!
— رئیس؟
جونگکوک چشمهاش رو بست.
— چیه؟
— قهوه دوست دارین؟
— نه.
— چای؟
— نه.
— آب؟
— تهیونگ!
— چشم! فقط خواستم مطمئن بشم زندهاین!
جونگکوک دستش رو روی پیشونیش گذاشت.
— خدایا، صبرم بده...
تهیونگ با رضایت از دفتر خارج شد.
مرحله اول انتقام: موفقیتآمیز!
حداقل از نظر خودش.
---
ساعت ۱۲:۳۰؛ آبدارخانه شرکت
تهیونگ مشغول خوردن ناهارش بود که جونگکوک وارد شد.
تهیونگ با دیدنش صاف نشست.
— سلام، رئیس!
جونگکوک از یخچال آب برداشت.
— سلام.
تهیونگ چند لحظه بهش نگاه کرد.
بعد پرسید:
— رئیس، یه سؤال شخصی بپرسم؟
— نه.
— چرا همیشه مشکی میپوشین؟
جونگکوک بطری رو باز کرد.
— چون دوست دارم.
— یعنی لباس رنگی ندارین؟
— دارم.
— پس چرا نمیپوشین؟
جونگکوک برگشت سمتش.
— چون لازم نمیبینم درباره لباس پوشیدنم به کارمندم توضیح بدم.
تهیونگ با خونسردی گفت:
— باشه. فقط فکر کردم شاید لباسهای رنگی ازتون میترسن!
جونگکوک چند ثانیه ساکت موند.
بعد خنده کوتاهی کرد.
تهیونگ با هیجان از جاش بلند شد.
— بازم خندیدین!
جونگکوک فوراً جدی شد.
— نه.
— خودم دیدم!
— اشتباه دیدی.
— دوربین مداربسته داریم!
جونگکوک به سقف نگاه کرد.
تهیونگ هم به سقف نگاه کرد.
بعد هر دو همزمان به دوربین خیره شدن.
تهیونگ لبخند زد.
— سلام دوربین! شاهد باش که رئیس خندید!
جونگکوک بطری آبش رو برداشت و از آبدارخانه خارج شد.
تهیونگ پشت سرش فریاد زد:
— روز خوبی داشته باشین، آقای همیشهمشکی!
جونگکوک بدون اینکه برگرده گفت:
— گزارش پروژه یادت نره!
لبخند تهیونگ محو شد.
— وای نه... هنوز انتقامم تموم نشده بود!
---
ساعت ۶ عصر؛ دفتر رئیس
تهیونگ گزارشش رو روی میز گذاشت.
— بفرمایید، رئیس. گزارش کامل و بدون اشتباه!
جونگکوک پرونده رو باز کرد.
چند صفحه رو بررسی کرد.
— خوبه.
تهیونگ منتظر موند.
جونگکوک دوباره مشغول کار شد.
تهیونگ سرفهای کرد.
— اِهم!
جونگکوک:
— چیه؟
— همین؟
— منظورت چیه؟
— من کلی زحمت کشیدم. یه «خسته نباشی، تهیونگ جان» هم نمیگین؟
جونگکوک سرش رو بلند کرد.
— خسته نباشی، تهیونگ جان.
تهیونگ خشکش زد.
اصلاً انتظار نداشت واقعاً بگه!
جونگکوک با دیدن قیافهش لبخند زد.
— دیگه چی میخوای؟ برات دست هم بزنم؟
تهیونگ سریع به خودش اومد.
— نه، ممنون. همین که بالاخره آدم شدین، کافیه!
جونگکوک:
— برو بیرون.
تهیونگ پروندهش رو برداشت.
— چشم، رئیس خوشاخلاق!
وقتی در بسته شد، جونگکوک به صندلیش تکیه داد و خندید.
بعد زیر لب گفت:
— کیم تهیونگ... تو واقعاً یه دردسر متحرکی.
و برای اولین بار، فکر کرد شاید این دردسر اصلاً هم بد نباشه. 🖤😂
پایان پارت ۱۰ 🐰🐯
- ۲۲۹
- ۱۷ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط