I'm not jealous
I'm not jealous
part 61
اینم از جیمین
شده یکی لنگه ی تهیونگ
از در دیوار برای اوپاهایی مثل تهیونگ میباره
آه خدایا من رو بکش از و دست این اوپا های برادر مانند راحت کن
آها خب داشتم براتون میگفتم
من و سومی خواهر بزرگه ی جونگکوک دوستای صمیمی هستیم
سومی بعد از تلاش های فراوان تونست دل سونگهیون رو به دست بیاره
هه رین هم که خداروشکر رفت سر زندگیش و الان دو تا پسر کوچولوی شیطون داره
اصلا هم وقتی با اون دوتا میوفتم کل خونه رو منفجر نمیکنیم
از قهر و آشتی های تهیونگ و هه رین نگم براتون که دلم پره
میگن زن و شوهر دعوا کنن ابلهان باور کنن این روایت منه
هه رین میومد میگفت تهیونگ اینجوری تهیونگ اونجوری بعد فرداش میرفتن بهم در و قلوه میدادن
مامانبزرگ پدریم سال پیش فوت کرد
ولی مامانبزرگ مادریم الان توی تعطیلات تابستونه با شوهر جدیدش توی هاواییه
از اون روزی که به آمریکا رفتم و جونگکوک رو با اون دختره دیدم بیخیالش شدم
البته همیشه دوست داشتم بهش زنگ بزنم و بگم غلط کردم
ولی نمیشد
پس هر روز آویزون سومی میشم و گزارش کار روزانه اش رو ازش میگیرم
هر چند هیچ وقت ازش در مورد رابطه ی جونگکوک با دخترا صحبت نکردم
فقط در حدی که بدونم حالش خوبه
حالا شاید یکم بیشتر
ولی خب دله دیگه نمیتونم بگم برای جونگکوک قیلی ویلی نیا و پروانه هایی که با یاد آوری خاطرات اون موقع توی بدنم شیک میزنن رو کنترل کن
بعد از چند وقت که مادربزرگ مادریم گفت حالش خوب شده و غده ی سرطانیش از بین رفته ما هم از خونه مادربزرگم به خونه ی جدیدمون توی سعول لنگر اندازی کردیم
هر چند حرفای مادربزرگ در مورد مریضیش دروغ بود ولی باعث شده بود آدم های اطرافش رو بشناسه
اموالش رو از بچه هاش پس گرفت و همه اش رو به نام جونگکوک و مامانم و سومی و تهیونگ کرد
البته خیلی اصرار داشت مدیریت یکی از بیلدینگ های بزرگشو بر عهده بگیرم ولی قبول نکردم
دلم میخواست از صفر شروع کنم و موفقیتم رو خودم به دست آورده باشم
اوایل هیچ کس حاضر نبود ازم حمایت کنه و باهاش شریک شه که فرشته ی نجاتم یوجین همسر جیمین از راه رسید
بعدش هم جیمین که توی نگاه اول کراش زده بود حاضر شد توی شرکتم شروع به کار کنه
یوجین از سه سال پیش با به دنیا اومدن سانا بیخیال مدیریت شرکت شد و خونه داری پرداخت
ولی سهم خودشو هنوز توی شرکت داره
الان شرکت من یکی از بزرگترین شرکت های سازنده ی وبتون(داستان تصوری)دنیاست
اولش برام خنده دار بود که یه شرکت سازنده ی وبتون داشته باشم ولی تا دیدم یه شرکت با همین عنوان در حال برشکست شدنه تصمیم گرفتن بخرمش
با تلاش های سه نفرمون الان من صاحب یکی از بزرگترین شرکت های سازنده ی ویتون دنیا هستم
با زنگ خوردن گوشی از فکر در اومدم
که دیدیم خر افسار گریخته (هه رین)داره بهم زنگ میزنه
part 61
اینم از جیمین
شده یکی لنگه ی تهیونگ
از در دیوار برای اوپاهایی مثل تهیونگ میباره
آه خدایا من رو بکش از و دست این اوپا های برادر مانند راحت کن
آها خب داشتم براتون میگفتم
من و سومی خواهر بزرگه ی جونگکوک دوستای صمیمی هستیم
سومی بعد از تلاش های فراوان تونست دل سونگهیون رو به دست بیاره
هه رین هم که خداروشکر رفت سر زندگیش و الان دو تا پسر کوچولوی شیطون داره
اصلا هم وقتی با اون دوتا میوفتم کل خونه رو منفجر نمیکنیم
از قهر و آشتی های تهیونگ و هه رین نگم براتون که دلم پره
میگن زن و شوهر دعوا کنن ابلهان باور کنن این روایت منه
هه رین میومد میگفت تهیونگ اینجوری تهیونگ اونجوری بعد فرداش میرفتن بهم در و قلوه میدادن
مامانبزرگ پدریم سال پیش فوت کرد
ولی مامانبزرگ مادریم الان توی تعطیلات تابستونه با شوهر جدیدش توی هاواییه
از اون روزی که به آمریکا رفتم و جونگکوک رو با اون دختره دیدم بیخیالش شدم
البته همیشه دوست داشتم بهش زنگ بزنم و بگم غلط کردم
ولی نمیشد
پس هر روز آویزون سومی میشم و گزارش کار روزانه اش رو ازش میگیرم
هر چند هیچ وقت ازش در مورد رابطه ی جونگکوک با دخترا صحبت نکردم
فقط در حدی که بدونم حالش خوبه
حالا شاید یکم بیشتر
ولی خب دله دیگه نمیتونم بگم برای جونگکوک قیلی ویلی نیا و پروانه هایی که با یاد آوری خاطرات اون موقع توی بدنم شیک میزنن رو کنترل کن
بعد از چند وقت که مادربزرگ مادریم گفت حالش خوب شده و غده ی سرطانیش از بین رفته ما هم از خونه مادربزرگم به خونه ی جدیدمون توی سعول لنگر اندازی کردیم
هر چند حرفای مادربزرگ در مورد مریضیش دروغ بود ولی باعث شده بود آدم های اطرافش رو بشناسه
اموالش رو از بچه هاش پس گرفت و همه اش رو به نام جونگکوک و مامانم و سومی و تهیونگ کرد
البته خیلی اصرار داشت مدیریت یکی از بیلدینگ های بزرگشو بر عهده بگیرم ولی قبول نکردم
دلم میخواست از صفر شروع کنم و موفقیتم رو خودم به دست آورده باشم
اوایل هیچ کس حاضر نبود ازم حمایت کنه و باهاش شریک شه که فرشته ی نجاتم یوجین همسر جیمین از راه رسید
بعدش هم جیمین که توی نگاه اول کراش زده بود حاضر شد توی شرکتم شروع به کار کنه
یوجین از سه سال پیش با به دنیا اومدن سانا بیخیال مدیریت شرکت شد و خونه داری پرداخت
ولی سهم خودشو هنوز توی شرکت داره
الان شرکت من یکی از بزرگترین شرکت های سازنده ی وبتون(داستان تصوری)دنیاست
اولش برام خنده دار بود که یه شرکت سازنده ی وبتون داشته باشم ولی تا دیدم یه شرکت با همین عنوان در حال برشکست شدنه تصمیم گرفتن بخرمش
با تلاش های سه نفرمون الان من صاحب یکی از بزرگترین شرکت های سازنده ی ویتون دنیا هستم
با زنگ خوردن گوشی از فکر در اومدم
که دیدیم خر افسار گریخته (هه رین)داره بهم زنگ میزنه
- ۲.۶k
- ۲۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط