#pain
#pain
#P¹¹¹
#Season²
_ کجا داری میری، برسونمت.
+ جایی نمیرم اگر میشه منو توی نزدیکترین ایستگاه پیدا کن.
_ ایستگاه؟ ایستگاه چرا؟ خودم میرسونمت دیگه. تعارف نکن بگو کجا میری من میرسونم.
+ راستش میخواستم برم یکی از جاهای قشنگ ایتالیا رو ببینم.
گوشی تهیونگ زنگ میخوره.
_ ببخشید یک لحظه.
رو به جونگکوک میگه و تماس رو وصل میکنه.
_ بله؟ آها درسته. بله متوجه شدم. مشکلی نیست من هم یکم درگیر ترافیک شده ام اما در حد امکان سعی میکنم به موقع اونجا برسم. خیلی ممنون اطلاع دادید. خداحافظ.
بعد از قطع کردن گوشی اش به جونگکوک از آیینه نگاه میکنه.
_ ببخشید اما شاید نتونم جایی که میخوای برسونمت. میدونم یکم بی ادبی عه اما میخوای بیای سر پروژه ای که میخوام برم؟ بعد از اونجا میتونم ببرمت جایی که میخوای.
+ سر پروژه؟ آره میتونم بیام. اتفاقا به نظرم شاید جالب باشه.
تهیونگ لبخندی زد. اینکه با توجه به اتفاقات شب قبل فضای بینشون بهتره و تنش زیادی رو بهشون تحمیل نمیکنه جای خوشحالی داره.
به محل پروژه که رسیدن، قبل از پیاده شدن تهیونگ چترش رو از صندلی دستیار برمیداره و به همراه وسایل اش پیاده میشه و در رو برای جونگکوک باز میکنه. جونگکوک اولش برای لحظه با تعجب نگاهش میکنه و بعد پیاده میشه و زیر لب ممنون میگه.
با هم به داخل میرن. تهیونگ چترش رو میبنده و داخل کنار بقیه ی چتر ها میذاره. جونگکوک رو با لبخند به داخل راهنمایی میکنه. داخل ساختمان مردم زیادی در حال کار کردن بودن. تهیونگ به یک صندلی اشاره کرد.
_ میتونی اونجا بشینی و منتظر بمونی. زود کارم تموم میشه میریم.
جونگکوک فقط به سر تکون دادن بسنده کرد.
تهیونگ دوربینش رو در آورد و به سمت بقیه رفت.
یک دختر آشنا به سمت تهیونگ رفت و لبخندی دندون نما ازش استقبال کرد. این همون دختری بود که اون روز توی رستوران با تهیونگ بود.
مدل عکاسی توی جایگاه وایساده بود. دختر نور رو مطابق با خواسته ی تهیونگ تنظیم کرد و بعد کنار تهیونگ ایستاد. تهیونگ بعد از تنظیم دوربین شروع کرد به عکس گرفتن. تمام مدت جونگکوک چشم از حرکات دختر و نزدیکی های عمدیش به تهیونگ، برنمیداشت و به هر دو خیره بود.
حدود یک ساعتی بود که اونجا بودن. اون دختر بدون هیچ بهانه ای دستشو دور بازوی تهیونگ حلقه میکرد و لمس هایی مثل این با تهیونگ داشت. اگر یک بچه هم جای جونگکوک بود و این حرکات رو میدید متوجه علاقه ی دختر به تهیونگ میشد. جونگکوک وانمود میکرد براش مهم نیست و اون و تهیونگ دیگه رابطه ای ندارن اما حتی یک صدم ثانیه هم چشم از اون دو تا برنمیداشت و با اخم مرموزی بهشون نگاه میکرد. گاهی که تهیونگ نگاه کوتاهی به جونگکوک میکرد، جونگکوک فورا نگاهش رو به طرف دیگه میداد.
بلاخره بعد از دقایق طاقت فرسا کار تهیونگ تموم شد. به سمت جونگکوک اومد. کتش رو از صندلی کنار جونگکوک برداشت و پوشید. دوربینش رو توی کیفش گذاشت. کیف رو برداشت تا بره که دختر بازوی تهیونگ رو گرفت. با همون لبخند و نگاه اش به تهیونگ خیره شده بود.
_ عکاس کیم... میخواستم ببینم امشب وقتتون آزاد هست؟ میخوام به مناسبت اولین پروژه ای که باهاتون داشتم به عنوان دستیارتون یک چیزی مهمونتون کنم و چی بهتر از اینکه به خونه ام دعوتتون کنم و خودم براتون آشپزی کنم. به هر حال توی این پروژه چیز های زیادی ازتون یاد گرفتم برای جبران میخوام اینکار رو کنم.
حیح پارت 111 😁
#P¹¹¹
#Season²
_ کجا داری میری، برسونمت.
+ جایی نمیرم اگر میشه منو توی نزدیکترین ایستگاه پیدا کن.
_ ایستگاه؟ ایستگاه چرا؟ خودم میرسونمت دیگه. تعارف نکن بگو کجا میری من میرسونم.
+ راستش میخواستم برم یکی از جاهای قشنگ ایتالیا رو ببینم.
گوشی تهیونگ زنگ میخوره.
_ ببخشید یک لحظه.
رو به جونگکوک میگه و تماس رو وصل میکنه.
_ بله؟ آها درسته. بله متوجه شدم. مشکلی نیست من هم یکم درگیر ترافیک شده ام اما در حد امکان سعی میکنم به موقع اونجا برسم. خیلی ممنون اطلاع دادید. خداحافظ.
بعد از قطع کردن گوشی اش به جونگکوک از آیینه نگاه میکنه.
_ ببخشید اما شاید نتونم جایی که میخوای برسونمت. میدونم یکم بی ادبی عه اما میخوای بیای سر پروژه ای که میخوام برم؟ بعد از اونجا میتونم ببرمت جایی که میخوای.
+ سر پروژه؟ آره میتونم بیام. اتفاقا به نظرم شاید جالب باشه.
تهیونگ لبخندی زد. اینکه با توجه به اتفاقات شب قبل فضای بینشون بهتره و تنش زیادی رو بهشون تحمیل نمیکنه جای خوشحالی داره.
به محل پروژه که رسیدن، قبل از پیاده شدن تهیونگ چترش رو از صندلی دستیار برمیداره و به همراه وسایل اش پیاده میشه و در رو برای جونگکوک باز میکنه. جونگکوک اولش برای لحظه با تعجب نگاهش میکنه و بعد پیاده میشه و زیر لب ممنون میگه.
با هم به داخل میرن. تهیونگ چترش رو میبنده و داخل کنار بقیه ی چتر ها میذاره. جونگکوک رو با لبخند به داخل راهنمایی میکنه. داخل ساختمان مردم زیادی در حال کار کردن بودن. تهیونگ به یک صندلی اشاره کرد.
_ میتونی اونجا بشینی و منتظر بمونی. زود کارم تموم میشه میریم.
جونگکوک فقط به سر تکون دادن بسنده کرد.
تهیونگ دوربینش رو در آورد و به سمت بقیه رفت.
یک دختر آشنا به سمت تهیونگ رفت و لبخندی دندون نما ازش استقبال کرد. این همون دختری بود که اون روز توی رستوران با تهیونگ بود.
مدل عکاسی توی جایگاه وایساده بود. دختر نور رو مطابق با خواسته ی تهیونگ تنظیم کرد و بعد کنار تهیونگ ایستاد. تهیونگ بعد از تنظیم دوربین شروع کرد به عکس گرفتن. تمام مدت جونگکوک چشم از حرکات دختر و نزدیکی های عمدیش به تهیونگ، برنمیداشت و به هر دو خیره بود.
حدود یک ساعتی بود که اونجا بودن. اون دختر بدون هیچ بهانه ای دستشو دور بازوی تهیونگ حلقه میکرد و لمس هایی مثل این با تهیونگ داشت. اگر یک بچه هم جای جونگکوک بود و این حرکات رو میدید متوجه علاقه ی دختر به تهیونگ میشد. جونگکوک وانمود میکرد براش مهم نیست و اون و تهیونگ دیگه رابطه ای ندارن اما حتی یک صدم ثانیه هم چشم از اون دو تا برنمیداشت و با اخم مرموزی بهشون نگاه میکرد. گاهی که تهیونگ نگاه کوتاهی به جونگکوک میکرد، جونگکوک فورا نگاهش رو به طرف دیگه میداد.
بلاخره بعد از دقایق طاقت فرسا کار تهیونگ تموم شد. به سمت جونگکوک اومد. کتش رو از صندلی کنار جونگکوک برداشت و پوشید. دوربینش رو توی کیفش گذاشت. کیف رو برداشت تا بره که دختر بازوی تهیونگ رو گرفت. با همون لبخند و نگاه اش به تهیونگ خیره شده بود.
_ عکاس کیم... میخواستم ببینم امشب وقتتون آزاد هست؟ میخوام به مناسبت اولین پروژه ای که باهاتون داشتم به عنوان دستیارتون یک چیزی مهمونتون کنم و چی بهتر از اینکه به خونه ام دعوتتون کنم و خودم براتون آشپزی کنم. به هر حال توی این پروژه چیز های زیادی ازتون یاد گرفتم برای جبران میخوام اینکار رو کنم.
حیح پارت 111 😁
- ۱.۱k
- ۲۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط