ابلیس
۱۱part 3۲
توی اتاق های مورد نیاز بودن و دازای تمیز کارشو در اورد و رو کش لباس و دستکش هاشو در اورد و یه گوشه پرت کرد
_ خیلی خب...چرت ترین کار ممکن بود
بقیه عوق میزدن یا میترسیدن اما دازای به راحتی از پسش بر اومد و با دیدن اونا یاد خود بچگیش افتاد. وقتی هفت ساله بود رئیس مجبورش کرد که اندام های مورد نیاز یه جسد رو در بیاره و با کلی شکنجه روحی از پسش بر اومد.
سرشو با دو طرف تکون داد تا خاطرات براش مرور نشن و سمت صندلی رفت و روش نشست و زیر لب گفت
_ چویا الان داره چیکار میکنه؟
........................
با هق هق روی زمین افتاد که سرش داد کشیدن
" بی مصرف...چطوری میخوای برده ی خوب دازای ساما باشی وقتی این حجم از درد رو نمیتونی تحمل کنی
+ دازای منو اینجوری نمیخواد...گفت بدنم اسیب نبینه
" ای هر&زه "
شلاقی رو بدنش نشست که از درد جیغ زد و دستش رو دور بدن برهنه اش پیچید
شلاق رو کنار انداخت و قلاده براش بست و گفت
" اربابت حق داشته بگه مراقب بدنت باشیم...پوست نرم و سفیدی داری پس امادگی برای رسیدگی به دازای ساما رو برای تو حذف میکنیم...بهتره رقص میله رو یاد بگیری "
بعد از تمرین های متوالی بلاخره تموم شد و چویا میخواست بره پیش دازای و اون بازم بهش محبت کنه...اینجا جای واقعا ترسناکی بود ولی تموم این تمرین ها برای بالا رفتن نمره اش بود
از در بیرون رفت و به سمت کلاس دوید و با دیدن دازای سریع سمتش رفت و خودشو تو بغلش انداخت
+ اینا همه شون حیولان
دازای اخم کمرنگی کرد و موهاشو نوازش کرد و دم گوشش زمزمه کرد
_ بیا بریم خوابگاه
از بغلش بیرونش اورد و از کنارش با بی تفاوتی رد شد و چویا شوکه شد...هر وقت حالش خوب نبود یا درد داشت اون میبوسیدش و ارومش میکرد.
وارد اتاق شدن و دازای به دیوار تکیه داد و دستوری گفت
_ لباستو در بیار
چویا سرخ شد اما دازای صبر نداشت و چویا لباسشو در اورد و دستشو رو سینه هاش گذاشت و نگاهشو دزدید ( ضمن یااوری چویا دختره )
دازای با دیدن بدنش عصبی شد و با دندون های بهم چفت شده غرید
_ بهشون گفته بودم مراقب بدنت باشن
از اتاق بیرون رفت و چویا روی تخت نشست و لباسشو تنش کرد .
سمت معلم رفت و با یه لبخند گفت
_ خانم معلم
زن سمت دازای برگشت و جلوش تعظیم کرد
" دازای ساما....اتفاقی افتاده که خودتونون اومدید؟ "
دازای نیشخندی زد و فک زن رو تو دستش گرفت و گفت
_ زیبایی شما باعث شده من تا اینجا بیام
زن لبخندی زد و گفت
" منظورتون چیه ؟ "
دازای یک قدم ازش فاصله گرفت و گفت
_ امشب به اتاقم بیا
" ولی... "
_ نکنه نمیخوای به دیدنم بیای بانوی جوان؟
زن با هیجان سری تکون داد و دازای پشتش رو بهش کرد و اون مکان رو ترک کرد. وارد اتاق شد و به چویا گفت
_ امشب هر کجا میری برو ولی اینجا نیا حرف اضافی نشنوم...با اکوتاگاوا برو یه دوری اینجا بزن موقع خواب هم یه اتاق یک شبه برات جور میکنن
چویا سری تکون داد و بعد خروج دازای دیگه ندیدتش
_______________________________________________________
ادامه دارد...
توی اتاق های مورد نیاز بودن و دازای تمیز کارشو در اورد و رو کش لباس و دستکش هاشو در اورد و یه گوشه پرت کرد
_ خیلی خب...چرت ترین کار ممکن بود
بقیه عوق میزدن یا میترسیدن اما دازای به راحتی از پسش بر اومد و با دیدن اونا یاد خود بچگیش افتاد. وقتی هفت ساله بود رئیس مجبورش کرد که اندام های مورد نیاز یه جسد رو در بیاره و با کلی شکنجه روحی از پسش بر اومد.
سرشو با دو طرف تکون داد تا خاطرات براش مرور نشن و سمت صندلی رفت و روش نشست و زیر لب گفت
_ چویا الان داره چیکار میکنه؟
........................
با هق هق روی زمین افتاد که سرش داد کشیدن
" بی مصرف...چطوری میخوای برده ی خوب دازای ساما باشی وقتی این حجم از درد رو نمیتونی تحمل کنی
+ دازای منو اینجوری نمیخواد...گفت بدنم اسیب نبینه
" ای هر&زه "
شلاقی رو بدنش نشست که از درد جیغ زد و دستش رو دور بدن برهنه اش پیچید
شلاق رو کنار انداخت و قلاده براش بست و گفت
" اربابت حق داشته بگه مراقب بدنت باشیم...پوست نرم و سفیدی داری پس امادگی برای رسیدگی به دازای ساما رو برای تو حذف میکنیم...بهتره رقص میله رو یاد بگیری "
بعد از تمرین های متوالی بلاخره تموم شد و چویا میخواست بره پیش دازای و اون بازم بهش محبت کنه...اینجا جای واقعا ترسناکی بود ولی تموم این تمرین ها برای بالا رفتن نمره اش بود
از در بیرون رفت و به سمت کلاس دوید و با دیدن دازای سریع سمتش رفت و خودشو تو بغلش انداخت
+ اینا همه شون حیولان
دازای اخم کمرنگی کرد و موهاشو نوازش کرد و دم گوشش زمزمه کرد
_ بیا بریم خوابگاه
از بغلش بیرونش اورد و از کنارش با بی تفاوتی رد شد و چویا شوکه شد...هر وقت حالش خوب نبود یا درد داشت اون میبوسیدش و ارومش میکرد.
وارد اتاق شدن و دازای به دیوار تکیه داد و دستوری گفت
_ لباستو در بیار
چویا سرخ شد اما دازای صبر نداشت و چویا لباسشو در اورد و دستشو رو سینه هاش گذاشت و نگاهشو دزدید ( ضمن یااوری چویا دختره )
دازای با دیدن بدنش عصبی شد و با دندون های بهم چفت شده غرید
_ بهشون گفته بودم مراقب بدنت باشن
از اتاق بیرون رفت و چویا روی تخت نشست و لباسشو تنش کرد .
سمت معلم رفت و با یه لبخند گفت
_ خانم معلم
زن سمت دازای برگشت و جلوش تعظیم کرد
" دازای ساما....اتفاقی افتاده که خودتونون اومدید؟ "
دازای نیشخندی زد و فک زن رو تو دستش گرفت و گفت
_ زیبایی شما باعث شده من تا اینجا بیام
زن لبخندی زد و گفت
" منظورتون چیه ؟ "
دازای یک قدم ازش فاصله گرفت و گفت
_ امشب به اتاقم بیا
" ولی... "
_ نکنه نمیخوای به دیدنم بیای بانوی جوان؟
زن با هیجان سری تکون داد و دازای پشتش رو بهش کرد و اون مکان رو ترک کرد. وارد اتاق شد و به چویا گفت
_ امشب هر کجا میری برو ولی اینجا نیا حرف اضافی نشنوم...با اکوتاگاوا برو یه دوری اینجا بزن موقع خواب هم یه اتاق یک شبه برات جور میکنن
چویا سری تکون داد و بعد خروج دازای دیگه ندیدتش
_______________________________________________________
ادامه دارد...
- ۴.۳k
- ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط