به اندازه ی تمام غروبها می گیرد...
به اندازه ی تمام غروبها می گیرد...
چشمهایم را فراموش می كنم...
اما دریغ كه گریه ی دستانم نیز مرا
به تو نمی رساند...
من از تراكم سیاه ابرها می ترسم
و هیچ كس...
مهربانتر از گنجشكهای كوچك
كوچه های كودكی ام نیست...
و كسی دلهره های بزرگ قلب
كوچكم را نمی شناسد...
و یا كابوسهای شبانه ام
را نمی داند...
با این همه ، نازنین ، این تمام
واقعه نیست...
از دل هر كوه كوره راهی می گذرد...
و هر اقیانوس به ساحلی
می رسد...
و شبی نیست كه طلوع سپیده ای
در پایانش نباشد...
از چهار فصل دست كم یكی كه بهار
است...خدایا من هنــوز تورا دارم....
چشمهایم را فراموش می كنم...
اما دریغ كه گریه ی دستانم نیز مرا
به تو نمی رساند...
من از تراكم سیاه ابرها می ترسم
و هیچ كس...
مهربانتر از گنجشكهای كوچك
كوچه های كودكی ام نیست...
و كسی دلهره های بزرگ قلب
كوچكم را نمی شناسد...
و یا كابوسهای شبانه ام
را نمی داند...
با این همه ، نازنین ، این تمام
واقعه نیست...
از دل هر كوه كوره راهی می گذرد...
و هر اقیانوس به ساحلی
می رسد...
و شبی نیست كه طلوع سپیده ای
در پایانش نباشد...
از چهار فصل دست كم یكی كه بهار
است...خدایا من هنــوز تورا دارم....
- ۲.۴k
- ۳۰ تیر ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۳۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط