سفیر کبیر Grand Ambassador
پارت ۱۶۴
هیچکس تصور نمیکرد مرگ اولین فرزند ،شیطان با خشم و غضب او همراه شود. هفت هزار و هفتصد و هفتاد و هفت روز طول کشید تا روح فرزند اول از پس دروازه های دوزخ بازگردد و به واسطه قدرت شیطان به قدرتی به مراتب بیشتر از قبل دست یابد. پس از مرگ نگهبان دروازه های مرگ شیطان بزرگ با لشگری عظیم از شیاطین و موجودات شیطانی به سرزمین سرخ حمله کردند قدرت شیطان بزرگ فراتر از هر قدرتی بود و مردمانی که قدرتشان زبانزد خاص و عام بود در مقابل شیطان بزرگ به سختی مقاومت میکردند و بالاخره مجبور شدند تا به شهر آلاراس پناه ببرند. سرانجام زمان آن رسیده بود که تقدیر در ،آلاراس زادگاه نگهبان دروازه مرگ و شهر افسانه ای مکندگان ،قدرت که بزرگترین شهر در دوران حکومت شیطان روی زمین بود، رقم زده شود اما عظمت آن شهر سبب نشد تا توسط شیطان مورد تاخت و تاز قرار نگیرد. قدرت شیطان که شخصا برای نابودی مردمان من اقدام کرده بود و رای تصورات ما و حتی بزرگ قوم ما بود. روزها به سختی میگذشت و ما به سختی مقاومت میکردیم، دیگر هیچ امیدی باقی بود تا اینکه دست تقدیر به یاری ما آمد.
نمانده
سفیر افسانه ای شهر ،آلاراس به کمک مردمانش .آمد نبردی بین شیطان و مورداک در گرفت که چشم امید مردمان من به آن دوخته شده بود جنگی پایاپای که هفت شبانه روز به طول انجامید با اینکه این نبرد به نفع ما تمام شد؛ اما شیطان مردمان من را نفرین کرد نفرینی ابدی که قدرتش از قهر و غضب گرفته شده بود و هیچ راهی برای باطل کردن آن وجود نداشت مردمان من یکی پس از دیگری توسط این نفرین از بین می رفتند و بالاخره سرزمین سرخ در زیر سایه سنگین این نفرین شوم برای همیشه شکوه و عظمت خود را از دست داد.
من، آخرین بازمانده از این مردمان به مکانی پناه آورده ام که در آن سه گوی گمشده پنهان شده است گویهایی که رازی مهم در پس آفرینش آنها وجود دارد و در صورت پیدا شدن من قادر خواهم بود بر این نفرین غلبه کنم اما سایه شوم مرگ روی من سایه افکنده و نفرین شیطان بزرگ به مراحل آخر خود رسیده است. دیگر رمقی برایم نمانده و به دست آوردن گویها برای من به آرزویی عبث بدل گشته است.
دیگر امیدی برایم باقی نمانده است جز نجات جان فرزندم که توسط نشانه ها تقدس شده است. باشد که قدرت فرزند من پنهان بماند تا زمانیکه در مقابل یکی از شیاطین قرار گیرد. در آن زمان طلسمی که روی بدنش قرار گرفته باطل خواهد شد.
امیدوارم پس از مرگ من روزی او به این مکان بیاید و بتواند گنجینه ای که متعلق به قوم من قوم ماست را پیدا کند امیدوارم اگر او این نوشته را میخواند من را به خاطر رها کردنش ببخشد. کاری که از روی ناامیدی انجام دادم و روزی نبوده که برای این کار خودم را لعن و نفرین ننمایم در این لحظات پایان ،زندگی امیدوارم که او قادر باشد بر این نفرین شوم و ابدی غلبه کند باشد که دعای من پشت و پناهش باشد. فاردین نفرین زده ای تنها »
از خواندن آنچه که روی دیوار نوشته شده بود شوکه شده بودم من به یاد حرفهای خشایار در مورد دوست و شوهر خواهرش افتاده بودم یعنی امکان داشت فاردین جد من باشد؟ هرگز تصور نمیکردم در این غار که حتی مکانش را هم نمیدانستم با چنین نوشته ای روبرو شوم از یک طرف برای سرنوشت او ناراحت بودم و از طرفی خوشحال بودم که به حقایقی در مورد گذشتگانم دست پیدا کرده ام.
قوم مکندگان توسط نفرین شیطان از بین رفته بود و این همان رازی بود که کسی از آن خبر نداشت، حتی خشایار که داستان نابودی قوم خودش و من را برایم بازگو کرده بود قوم من گرفتار خشم و غضب شیطان شده بود و اگر این سنگ نوشته درست باشد من هم ممکن بود گرفتار چنین نفرینی ،شوم، حتی فکر کردن به آن هم من را آزار می داد.
اما چطور یک نفرین میتوانست برای ابد ادامه داشته باشد؟ و یا اصلاً چرا شیطان قوم مرا نفرین کرده بود؟ به دنبال نوشته های دیگر تمام دیوار غار را جستجو کردم ساعتها طول کشید تا یک نوشته دیگر با همان زبان را پیدا کردم که به زیبایی روی دیواره غار حکاکی شده بود اما نوشته آن چیزی نبود که تصورش را می کردم این نوشته متعلق به مورداک بود سفیری از نسل مکندگان و همان کسی که شیطان را شکست داده بود.
هیچکس تصور نمیکرد مرگ اولین فرزند ،شیطان با خشم و غضب او همراه شود. هفت هزار و هفتصد و هفتاد و هفت روز طول کشید تا روح فرزند اول از پس دروازه های دوزخ بازگردد و به واسطه قدرت شیطان به قدرتی به مراتب بیشتر از قبل دست یابد. پس از مرگ نگهبان دروازه های مرگ شیطان بزرگ با لشگری عظیم از شیاطین و موجودات شیطانی به سرزمین سرخ حمله کردند قدرت شیطان بزرگ فراتر از هر قدرتی بود و مردمانی که قدرتشان زبانزد خاص و عام بود در مقابل شیطان بزرگ به سختی مقاومت میکردند و بالاخره مجبور شدند تا به شهر آلاراس پناه ببرند. سرانجام زمان آن رسیده بود که تقدیر در ،آلاراس زادگاه نگهبان دروازه مرگ و شهر افسانه ای مکندگان ،قدرت که بزرگترین شهر در دوران حکومت شیطان روی زمین بود، رقم زده شود اما عظمت آن شهر سبب نشد تا توسط شیطان مورد تاخت و تاز قرار نگیرد. قدرت شیطان که شخصا برای نابودی مردمان من اقدام کرده بود و رای تصورات ما و حتی بزرگ قوم ما بود. روزها به سختی میگذشت و ما به سختی مقاومت میکردیم، دیگر هیچ امیدی باقی بود تا اینکه دست تقدیر به یاری ما آمد.
نمانده
سفیر افسانه ای شهر ،آلاراس به کمک مردمانش .آمد نبردی بین شیطان و مورداک در گرفت که چشم امید مردمان من به آن دوخته شده بود جنگی پایاپای که هفت شبانه روز به طول انجامید با اینکه این نبرد به نفع ما تمام شد؛ اما شیطان مردمان من را نفرین کرد نفرینی ابدی که قدرتش از قهر و غضب گرفته شده بود و هیچ راهی برای باطل کردن آن وجود نداشت مردمان من یکی پس از دیگری توسط این نفرین از بین می رفتند و بالاخره سرزمین سرخ در زیر سایه سنگین این نفرین شوم برای همیشه شکوه و عظمت خود را از دست داد.
من، آخرین بازمانده از این مردمان به مکانی پناه آورده ام که در آن سه گوی گمشده پنهان شده است گویهایی که رازی مهم در پس آفرینش آنها وجود دارد و در صورت پیدا شدن من قادر خواهم بود بر این نفرین غلبه کنم اما سایه شوم مرگ روی من سایه افکنده و نفرین شیطان بزرگ به مراحل آخر خود رسیده است. دیگر رمقی برایم نمانده و به دست آوردن گویها برای من به آرزویی عبث بدل گشته است.
دیگر امیدی برایم باقی نمانده است جز نجات جان فرزندم که توسط نشانه ها تقدس شده است. باشد که قدرت فرزند من پنهان بماند تا زمانیکه در مقابل یکی از شیاطین قرار گیرد. در آن زمان طلسمی که روی بدنش قرار گرفته باطل خواهد شد.
امیدوارم پس از مرگ من روزی او به این مکان بیاید و بتواند گنجینه ای که متعلق به قوم من قوم ماست را پیدا کند امیدوارم اگر او این نوشته را میخواند من را به خاطر رها کردنش ببخشد. کاری که از روی ناامیدی انجام دادم و روزی نبوده که برای این کار خودم را لعن و نفرین ننمایم در این لحظات پایان ،زندگی امیدوارم که او قادر باشد بر این نفرین شوم و ابدی غلبه کند باشد که دعای من پشت و پناهش باشد. فاردین نفرین زده ای تنها »
از خواندن آنچه که روی دیوار نوشته شده بود شوکه شده بودم من به یاد حرفهای خشایار در مورد دوست و شوهر خواهرش افتاده بودم یعنی امکان داشت فاردین جد من باشد؟ هرگز تصور نمیکردم در این غار که حتی مکانش را هم نمیدانستم با چنین نوشته ای روبرو شوم از یک طرف برای سرنوشت او ناراحت بودم و از طرفی خوشحال بودم که به حقایقی در مورد گذشتگانم دست پیدا کرده ام.
قوم مکندگان توسط نفرین شیطان از بین رفته بود و این همان رازی بود که کسی از آن خبر نداشت، حتی خشایار که داستان نابودی قوم خودش و من را برایم بازگو کرده بود قوم من گرفتار خشم و غضب شیطان شده بود و اگر این سنگ نوشته درست باشد من هم ممکن بود گرفتار چنین نفرینی ،شوم، حتی فکر کردن به آن هم من را آزار می داد.
اما چطور یک نفرین میتوانست برای ابد ادامه داشته باشد؟ و یا اصلاً چرا شیطان قوم مرا نفرین کرده بود؟ به دنبال نوشته های دیگر تمام دیوار غار را جستجو کردم ساعتها طول کشید تا یک نوشته دیگر با همان زبان را پیدا کردم که به زیبایی روی دیواره غار حکاکی شده بود اما نوشته آن چیزی نبود که تصورش را می کردم این نوشته متعلق به مورداک بود سفیری از نسل مکندگان و همان کسی که شیطان را شکست داده بود.
- ۳.۵k
- ۱۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط