آرون هم لبخند زد، اما خیلی زود جدی شد.
آرون هم لبخند زد، اما خیلی زود جدی شد.
«من برادرتم، نایک. حق دارم نگران باشم.»
نایک نگاهش را پایین انداخت.
«میدونم.»
ظهر، کوک برای پیدا کردن پروندههای بیشتر به اتاق بایگانی رفت.
اتاق کوچکی در انتهای راهروی شرقی که کمتر کسی از آن استفاده میکرد. قفسههای بلند چوبی تا سقف کشیده شده بودند و بوی کاغذهای قدیمی و گردوغبار در هوا پیچیده بود.
تهیونگ پشت سرش وارد شد.
«مطمئنی اینجا چیزی پیدا میکنیم؟»
کوک آستینهای پیراهنش را بالا زد.
«نه. ولی اگه قرار بود همهچیز رو توی کتابخونه پیدا کنیم، اسمش بایگانی نبود.»
تهیونگ به قفسهها نگاه کرد.
«این منطق واقعاً قابل بحثه.»
کوک لبخند زد.
«پس بحث نکن و کمک کن.»
آنها شروع به جستوجو کردند.
بعد از حدود نیم ساعت، کوک پوشهای خاکگرفته را از قفسهٔ پایینی بیرون کشید. روی آن نوشته شده بود:
«پروندههای انتقال نیرو ـ سالهای گذشته»
پوشه را باز کرد.
چند گزارش داخل آن بود، اما یکی از آنها توجهش را جلب کرد.
فهرست اسامی سربازان یک مأموریت قدیمی.
کوک انگشتش را روی اسامی حرکت داد.
ناگهان متوقف شد.
«تهیونگ...»
تهیونگ نزدیک آمد.
کوک به نامی اشاره کرد.
«الیاس آلدرین.»
تهیونگ به صفحه خیره شد.
نام الیاس در میان اسامی ثبت شده بود.
اما کنار نامش، با جوهر قرمز نوشته شده بود:
«بازگشت تأیید نشد.»
کوک زیر لب گفت:
«پس واقعاً اونجا بوده...»
تهیونگ صفحه را ورق زد.
پشت آن، یادداشتی کوتاه وجود داشت:
«تمام مدارک مربوط به این مأموریت، به دستور افسر ارشد ادوارد بلکوود منتقل شد.»
کوک پوشه را بست.
«دیگه نمیتونیم فقط منتظر بمونیم.»
تهیونگ گفت:
«کوک، این مدارک رو باید به نایک نشون بدیم.»
کوک سر تکان داد.
«آره. ولی اول باید بفهمیم چرا بلکوود اینقدر تلاش کرده همهچیز رو پاک کنه.»
همان لحظه صدای بسته شدن درِ بایگانی آمد.
هر دو برگشتند.
کسی داخل اتاق نبود.
اما روی میز، درست کنار پوشهای که کوک چند لحظه قبل باز کرده بود، یک پاکت تازه قرار داشت.
کوک آرام به آن نزدیک شد.
روی پاکت نوشته شده بود:
«برای کسی که هنوز فکر میکند حقیقت همیشه نجاتبخش است.»
تهیونگ دستش را روی بازوی کوک گذاشت.
«صبر کن.»
اما کوک پاکت را برداشت.
داخلش فقط یک عکس بود.
عکسی قدیمی و کمی تار.
در تصویر، مردی کنار ایستگاه نظامی شمالی ایستاده بود.
کوک به صورت مرد خیره شد.
بعد عکس از میان انگشتانش لغزید.
چون مرد داخل عکس، الیاس بود.
و پشت عکس، با دستخطی تازه نوشته شده بود:
«او هرگز به خانه برنگشت؛ چون خانه دیگر امن نبود.»
پایان پارت هفدهم.
ادامه دارههههه...
«من برادرتم، نایک. حق دارم نگران باشم.»
نایک نگاهش را پایین انداخت.
«میدونم.»
ظهر، کوک برای پیدا کردن پروندههای بیشتر به اتاق بایگانی رفت.
اتاق کوچکی در انتهای راهروی شرقی که کمتر کسی از آن استفاده میکرد. قفسههای بلند چوبی تا سقف کشیده شده بودند و بوی کاغذهای قدیمی و گردوغبار در هوا پیچیده بود.
تهیونگ پشت سرش وارد شد.
«مطمئنی اینجا چیزی پیدا میکنیم؟»
کوک آستینهای پیراهنش را بالا زد.
«نه. ولی اگه قرار بود همهچیز رو توی کتابخونه پیدا کنیم، اسمش بایگانی نبود.»
تهیونگ به قفسهها نگاه کرد.
«این منطق واقعاً قابل بحثه.»
کوک لبخند زد.
«پس بحث نکن و کمک کن.»
آنها شروع به جستوجو کردند.
بعد از حدود نیم ساعت، کوک پوشهای خاکگرفته را از قفسهٔ پایینی بیرون کشید. روی آن نوشته شده بود:
«پروندههای انتقال نیرو ـ سالهای گذشته»
پوشه را باز کرد.
چند گزارش داخل آن بود، اما یکی از آنها توجهش را جلب کرد.
فهرست اسامی سربازان یک مأموریت قدیمی.
کوک انگشتش را روی اسامی حرکت داد.
ناگهان متوقف شد.
«تهیونگ...»
تهیونگ نزدیک آمد.
کوک به نامی اشاره کرد.
«الیاس آلدرین.»
تهیونگ به صفحه خیره شد.
نام الیاس در میان اسامی ثبت شده بود.
اما کنار نامش، با جوهر قرمز نوشته شده بود:
«بازگشت تأیید نشد.»
کوک زیر لب گفت:
«پس واقعاً اونجا بوده...»
تهیونگ صفحه را ورق زد.
پشت آن، یادداشتی کوتاه وجود داشت:
«تمام مدارک مربوط به این مأموریت، به دستور افسر ارشد ادوارد بلکوود منتقل شد.»
کوک پوشه را بست.
«دیگه نمیتونیم فقط منتظر بمونیم.»
تهیونگ گفت:
«کوک، این مدارک رو باید به نایک نشون بدیم.»
کوک سر تکان داد.
«آره. ولی اول باید بفهمیم چرا بلکوود اینقدر تلاش کرده همهچیز رو پاک کنه.»
همان لحظه صدای بسته شدن درِ بایگانی آمد.
هر دو برگشتند.
کسی داخل اتاق نبود.
اما روی میز، درست کنار پوشهای که کوک چند لحظه قبل باز کرده بود، یک پاکت تازه قرار داشت.
کوک آرام به آن نزدیک شد.
روی پاکت نوشته شده بود:
«برای کسی که هنوز فکر میکند حقیقت همیشه نجاتبخش است.»
تهیونگ دستش را روی بازوی کوک گذاشت.
«صبر کن.»
اما کوک پاکت را برداشت.
داخلش فقط یک عکس بود.
عکسی قدیمی و کمی تار.
در تصویر، مردی کنار ایستگاه نظامی شمالی ایستاده بود.
کوک به صورت مرد خیره شد.
بعد عکس از میان انگشتانش لغزید.
چون مرد داخل عکس، الیاس بود.
و پشت عکس، با دستخطی تازه نوشته شده بود:
«او هرگز به خانه برنگشت؛ چون خانه دیگر امن نبود.»
پایان پارت هفدهم.
ادامه دارههههه...
- ۱.۶k
- ۱۰ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط