p4
دکتر با لبخندی آرامش بخش سرنگ امپولت رو آماده کرد. هوای اتاق سنگین تر از قبل شده بود و نفس کشیدن برات خیلی سخت شده بود. دخترا سعی کردن نفس کشیدنت رو هماهنگ کنن و حتی تونستن این کار رو انجام بدن.. بعدش جنی با صدایی که سعی میکرد قوی باشد و بهت انگیزه بده تا اروم تر بشی گفت:
جنی: بیا اینجا سرت رو توی سینه من قایم کن. لازم نیست ببینی. فقط به صدای من گوش کن. اون بازوت را به آرامی بالا آورد و آستین لباست را کمی بالا زد.جیسو و رزی در دو طرف تو ایستاده بودند یکی دستت را گرفته بود و یکی دیگه شونه هات رو نوازش میکرد. لیسا با چشمانی پر از همدردی آرام در گوشت زمزمه میکرد:
لیسا: فقط نفس عمیق بکش آروم باش من کنارتم...الان شروع میشه خب اصلا نترس... یک دو سه
وقتی سوزن را حس کردی کنترل خودت را از دست دادی و یک جیغ کوتاه اما بلند کشیدی. خودت را در آغوش جنی فرو بردی و محکم او را بغل کردی. اشک هات بی اختیار جاری شدن. جیسو بلافاصله گفت
جیسو: آفرین! خیلی خوب بودی! تمام شد! دیدی اصلا اونقدرها هم بد نبود!
رزی با مهربانی اشک هات را پاک کرد.
رزی: عزیزم تو خیلی شجاعی! باورم نمیشه چقدر قوی بودی
لیسا که حالا با یک لیوان آب و مقداری میوه تازه برگشته بود گفت:
لیسا: خیلی عالی بودی! حالا باید استراحت کنی. من مطمئنم که فردا حسابی بهتر میشی.
بعد از رفتن دکتر جنی گفت:
جنی: حالا دیگه استراحت کن خوشگل خانوم
رزی: ما ازت مراقبت میکنیم
.تو با چشمانی که هنوز کمی اشک داشت اما با لبخندی کوچک و خسته به آنها نگاه کردی. گرمای حضورشان عشق و مراقبتی که مسبت به تو میکردند قویترین دارویی بود که میتونست حالت را خوب کنه. میدونستی که با داشتن چنین خانواده های هر دردی و سختی و رنجی قابل تحمل است و هر بیماری که درمانش حتی امکان پذیر هم نیست به سرعت ریشه کن و درمان و ازبین میره!
تموم شد
منتظر فیک جدیدم باشین😭
جنی: بیا اینجا سرت رو توی سینه من قایم کن. لازم نیست ببینی. فقط به صدای من گوش کن. اون بازوت را به آرامی بالا آورد و آستین لباست را کمی بالا زد.جیسو و رزی در دو طرف تو ایستاده بودند یکی دستت را گرفته بود و یکی دیگه شونه هات رو نوازش میکرد. لیسا با چشمانی پر از همدردی آرام در گوشت زمزمه میکرد:
لیسا: فقط نفس عمیق بکش آروم باش من کنارتم...الان شروع میشه خب اصلا نترس... یک دو سه
وقتی سوزن را حس کردی کنترل خودت را از دست دادی و یک جیغ کوتاه اما بلند کشیدی. خودت را در آغوش جنی فرو بردی و محکم او را بغل کردی. اشک هات بی اختیار جاری شدن. جیسو بلافاصله گفت
جیسو: آفرین! خیلی خوب بودی! تمام شد! دیدی اصلا اونقدرها هم بد نبود!
رزی با مهربانی اشک هات را پاک کرد.
رزی: عزیزم تو خیلی شجاعی! باورم نمیشه چقدر قوی بودی
لیسا که حالا با یک لیوان آب و مقداری میوه تازه برگشته بود گفت:
لیسا: خیلی عالی بودی! حالا باید استراحت کنی. من مطمئنم که فردا حسابی بهتر میشی.
بعد از رفتن دکتر جنی گفت:
جنی: حالا دیگه استراحت کن خوشگل خانوم
رزی: ما ازت مراقبت میکنیم
.تو با چشمانی که هنوز کمی اشک داشت اما با لبخندی کوچک و خسته به آنها نگاه کردی. گرمای حضورشان عشق و مراقبتی که مسبت به تو میکردند قویترین دارویی بود که میتونست حالت را خوب کنه. میدونستی که با داشتن چنین خانواده های هر دردی و سختی و رنجی قابل تحمل است و هر بیماری که درمانش حتی امکان پذیر هم نیست به سرعت ریشه کن و درمان و ازبین میره!
تموم شد
منتظر فیک جدیدم باشین😭
- ۷۴۱
- ۲۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط