#دوپارتی
#دوپارتی
موضوع:(وقتی اون یه خوناشامه)
بنگچان/ا.ت
شب بارونی بود.
تو، توی اون خیابون خالی از حمعیت ایستاده بودی. قطره های بارون با شدت به شیشه های عینکت برخورد میکرد و تصویرِ خیابون رو از دیدت تار میکرد. ولی تو..تو به بارون اهمیت ندادی. به هیچ چیز اهمیتی ندادی جز اون دوتا چشم قرمزی که از اون طرف خیابون بهت خیره شده بود!
اون خودش بود.
چان. خوناشامی که ماه ها دنبالش بودی. خیلی ها مثل خودت ماه ها یا حتی سال ها دنبالش گشتن و حتی پیداش هم کردن اما هیچکس..هیچکس نتونست بهش نزدیک بشه چه برسه به از بین بردنش!
اما حالا..اون اینجا بود. دقیقا رو به روی تو! با اون چشم های قرمزی که تو تاریکی شب به اندازه ماه میدرخشید..و لبخندی که از باد زمستونی هم سرد بود..!
اصلا نفهمیدی چیشد..نفهمیدی چجوری و با چه سرعتی از خیابون رد شد که تو ندیدی. اون الان تو فاصله چند قدمی از تو ایستاده بود.
«پس تو همون شکارچیِ جدیدی؟»
صداش آروم بود اما تو رو تا مغز استخوان لرزوند.
دستت رو گذاشتی رو قَبضهٔ چاقوت و سعی کردی صدات رو محکم و استوار نگه داری..
«اره. خودمم، حالا که چی؟»
چان خندید. یه خنده کوتاه و سرد..
«سعی نکن خودت رو خیلی شجاع نشون بدی دختر جون. چون توهم آخرش گیر میفتی!»
یه قدم به سمتت برداشت و در عوض تو یه قدم به عقب برداشتی..
«میدونی چرا؟»
اون یه قدم دیگه به سمتت اومد. حالا فاصلتون خیلی کم بود..طوری که نفس های سردش رو، روی پوستت احساس میکردی..
«چون هیچکس تا حالا نتونسته از چشمای من فرار کنه..!»
تو نمیدونستی چرا، ولی نمیتونستی ازش چشم برداری. انگار یه نیرویی تو رو به سمتش میکشید.
و این..خطرناک ترین چیز برای یه شکارچی بود!
نفهمیدی چیشد.. متوجه چیزی نشدی.. بدنت سست شده بود و حالا تو بغل اون خوناشام چند هزار ساله، به سمت جایی نامعلوم حرکت میکردی..!
حتی وسط های راه هم به طور خیلی عجیبی چشمات بسته شد و به خواب عمیقی فرو رفتی..
تنها چیزی که از اون لحظه به یاد میاوردی زمزمه های آروم چان کنار گوشت بود که میگفت:«آروم بخواب، شکارچیِ من.»
دیگه چیزی نفهمیدی و همه جا حتی ذهنت هم تاریک شد..
زمانی که چشم هات رو باز کردی، اولین چیزی که به چشمت خورد؛ همون چشم های قرمز بود..
کنارت نشسته بود و بهت نگاه میکرد. اون منتظر نشسته بود تا بیدار بشی!
و زمانی که دید چشمات رو باز کردی به سرعت از جاش بلند شد و به طرف در اتاق رفت اما قبل از رفتن برگشت و با اون چشم های قرمز چیزی رو گفت که به هیچ وجه نمیتونستی فراموشش کنی..
«تو میخواستی منو بکشی.. ولی حالا من نمیتونم بزارم که بری. چون تو مالِ منی.»
صدای کوبیده شدن در، نشون میداد که حالا تنها شدی و دیگه خبری از اون مرد نیست..
از حالت دراز کش دراومدی و به تاج تخت تکیه دادی و نشستی و به حرف آخر چان فکر کردی..
«مالِ منی؟»
یعنی چی؟ چی باعث شده بود که همچین حرفی رو بزنه؟
این جملهٔ مالکانه.. یجورده عجیب و مرموز بود!
اما هرچی که بود.. تو باید از اون اتاق و اون خونه فرار میکردی..!
نباید جایی میموندی که معمول نبود که آیا زنده میمونی یا نه.
#straykids #bangchan #leeknow #cangbin #hyunjin #han #felix #seungmin #jeongin
موضوع:(وقتی اون یه خوناشامه)
بنگچان/ا.ت
شب بارونی بود.
تو، توی اون خیابون خالی از حمعیت ایستاده بودی. قطره های بارون با شدت به شیشه های عینکت برخورد میکرد و تصویرِ خیابون رو از دیدت تار میکرد. ولی تو..تو به بارون اهمیت ندادی. به هیچ چیز اهمیتی ندادی جز اون دوتا چشم قرمزی که از اون طرف خیابون بهت خیره شده بود!
اون خودش بود.
چان. خوناشامی که ماه ها دنبالش بودی. خیلی ها مثل خودت ماه ها یا حتی سال ها دنبالش گشتن و حتی پیداش هم کردن اما هیچکس..هیچکس نتونست بهش نزدیک بشه چه برسه به از بین بردنش!
اما حالا..اون اینجا بود. دقیقا رو به روی تو! با اون چشم های قرمزی که تو تاریکی شب به اندازه ماه میدرخشید..و لبخندی که از باد زمستونی هم سرد بود..!
اصلا نفهمیدی چیشد..نفهمیدی چجوری و با چه سرعتی از خیابون رد شد که تو ندیدی. اون الان تو فاصله چند قدمی از تو ایستاده بود.
«پس تو همون شکارچیِ جدیدی؟»
صداش آروم بود اما تو رو تا مغز استخوان لرزوند.
دستت رو گذاشتی رو قَبضهٔ چاقوت و سعی کردی صدات رو محکم و استوار نگه داری..
«اره. خودمم، حالا که چی؟»
چان خندید. یه خنده کوتاه و سرد..
«سعی نکن خودت رو خیلی شجاع نشون بدی دختر جون. چون توهم آخرش گیر میفتی!»
یه قدم به سمتت برداشت و در عوض تو یه قدم به عقب برداشتی..
«میدونی چرا؟»
اون یه قدم دیگه به سمتت اومد. حالا فاصلتون خیلی کم بود..طوری که نفس های سردش رو، روی پوستت احساس میکردی..
«چون هیچکس تا حالا نتونسته از چشمای من فرار کنه..!»
تو نمیدونستی چرا، ولی نمیتونستی ازش چشم برداری. انگار یه نیرویی تو رو به سمتش میکشید.
و این..خطرناک ترین چیز برای یه شکارچی بود!
نفهمیدی چیشد.. متوجه چیزی نشدی.. بدنت سست شده بود و حالا تو بغل اون خوناشام چند هزار ساله، به سمت جایی نامعلوم حرکت میکردی..!
حتی وسط های راه هم به طور خیلی عجیبی چشمات بسته شد و به خواب عمیقی فرو رفتی..
تنها چیزی که از اون لحظه به یاد میاوردی زمزمه های آروم چان کنار گوشت بود که میگفت:«آروم بخواب، شکارچیِ من.»
دیگه چیزی نفهمیدی و همه جا حتی ذهنت هم تاریک شد..
زمانی که چشم هات رو باز کردی، اولین چیزی که به چشمت خورد؛ همون چشم های قرمز بود..
کنارت نشسته بود و بهت نگاه میکرد. اون منتظر نشسته بود تا بیدار بشی!
و زمانی که دید چشمات رو باز کردی به سرعت از جاش بلند شد و به طرف در اتاق رفت اما قبل از رفتن برگشت و با اون چشم های قرمز چیزی رو گفت که به هیچ وجه نمیتونستی فراموشش کنی..
«تو میخواستی منو بکشی.. ولی حالا من نمیتونم بزارم که بری. چون تو مالِ منی.»
صدای کوبیده شدن در، نشون میداد که حالا تنها شدی و دیگه خبری از اون مرد نیست..
از حالت دراز کش دراومدی و به تاج تخت تکیه دادی و نشستی و به حرف آخر چان فکر کردی..
«مالِ منی؟»
یعنی چی؟ چی باعث شده بود که همچین حرفی رو بزنه؟
این جملهٔ مالکانه.. یجورده عجیب و مرموز بود!
اما هرچی که بود.. تو باید از اون اتاق و اون خونه فرار میکردی..!
نباید جایی میموندی که معمول نبود که آیا زنده میمونی یا نه.
#straykids #bangchan #leeknow #cangbin #hyunjin #han #felix #seungmin #jeongin
- ۲.۳k
- ۲۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط