خدایا میبینی ؟ من از همه دنیای به این بزرگیت فقط یک چهار
خدایا میبینی ؟ من از همه دنیای به این بزرگیت فقط یک چهار دیواری دارم ، وکاغذ و قلم
قلمی که گاه و بی گاه جور من و اشکهایم را می کشد
و حرفهای ناگفته ام را بر کاغذ می نویسد....
اما در آن لحظه ها قلمم مثل زبانم نیست اون من و من نمی کند کم نمی آورد همه چیز را می نویسد...
شیوا بی غلط و بدون بروز هر گونه احساسی در قلبم،
وقتی می نویسم گونه هایم سرخ نمی شوند ، اشک هایم فرو نمی ریزد ، حتی عصبانی هم نمی شوم
صدایم هم نمی لرزد و کاغذ بیچاره ام چه صبور نوشته هایم را گوش می دهد! واکنشی از خشم در او نیست. نگاه عاقل اند سفیه نمی اندازد و مرا به خاموشی وا نمی دارد ، تنهایم هم نمی گذارد...
و اما در آخر٬ من آرام و سبکبال٬ به کاغذم می گویم:
"همه ی اینها را گفتم که بگویم٬ گفتن بلد نیستم٬ اما نوشتنم بد نیست." و او هم چنان صبور گوش می دهد.. انوقت کاغذ را به آب می سپارم
و آب می داند که آن را به دست چه کسی برساند...
و من دوباره به چهار دیواری ام باز می گردم
و در پی قلمم و کاعذ صبوری دیگر....
خدایا من فقط یک چهار دیواری دارم همین...
قلمی که گاه و بی گاه جور من و اشکهایم را می کشد
و حرفهای ناگفته ام را بر کاغذ می نویسد....
اما در آن لحظه ها قلمم مثل زبانم نیست اون من و من نمی کند کم نمی آورد همه چیز را می نویسد...
شیوا بی غلط و بدون بروز هر گونه احساسی در قلبم،
وقتی می نویسم گونه هایم سرخ نمی شوند ، اشک هایم فرو نمی ریزد ، حتی عصبانی هم نمی شوم
صدایم هم نمی لرزد و کاغذ بیچاره ام چه صبور نوشته هایم را گوش می دهد! واکنشی از خشم در او نیست. نگاه عاقل اند سفیه نمی اندازد و مرا به خاموشی وا نمی دارد ، تنهایم هم نمی گذارد...
و اما در آخر٬ من آرام و سبکبال٬ به کاغذم می گویم:
"همه ی اینها را گفتم که بگویم٬ گفتن بلد نیستم٬ اما نوشتنم بد نیست." و او هم چنان صبور گوش می دهد.. انوقت کاغذ را به آب می سپارم
و آب می داند که آن را به دست چه کسی برساند...
و من دوباره به چهار دیواری ام باز می گردم
و در پی قلمم و کاعذ صبوری دیگر....
خدایا من فقط یک چهار دیواری دارم همین...
- ۲.۲k
- ۰۲ دی ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط