𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❶❼
𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❶❼
«فهمیدم دوستت دارم. همان شبی که با یک حرف سادهیِ تو، تا صبح لبخند زدم.»
-لاادری.
✮ ⋆ ˚。𖦹 ⋆。°✩✮ ⋆ ˚。𖦹 ⋆。°✩✮ ⋆ ˚。𖦹 ⋆。°✩
شب های جولای گرم اند.توی حیاط نشسته ام و دارم ریون را که سعی دارد کرم شبتاب را بگیرد تماشا میکنم.تقریباً دو هفته میشود که جولیت را اینجا ندیدم.نمیدانم چرا.ولی از مکس هم نمیپرسم.زیر مهتاب تابستانی مینشینم و به امسال فکر میکنم.آیا چیزی که در سوروس یافتم عشق است؟کاش باشد!این یکی را خیلی دوست دارم.نمیخواهم او هم درس عبرت شود.ناگهان اسپارک میرسد.جغدی که هممان با آن نامه میفرستیم.ولی فقط یک نامه همراهش هست و همان را روی سر من میاندازد.آن را برمیدارم.مهروموم جگری رنگ،تمبر ماگلی و یک آدرس《بن بست اسپینر》
این نامه را سوروس نوشته!
بازش میکنم
"ری عزیزم.
نامه تو را خواندم.به نظر من به ترکیبی که ساختی به قدر کافی منیزیم اکسید اضافه نکرده ای.امتحان کن و به من خبر بده.ممنون که برایم نوشتی.
دوستدار تو
سوروس"
کاغذ را در آغوش میکشم.چرا از خودت هیچی برام نمیگی سی؟!او نوشته هایم را میخواند و به ریز به ریز مشکلاتم واکنش نشان میدهد اما خودش خیلی کم حرف میزند.چرا؟نامه را باز توی پاکت میگذارم و بدو بدو خودم را به اتاقم میرسانم.اتاق قبلی ام را خالی کردم و به اتاق زیر شیروانی آمدم.اینجا را واقعاً دوست دارم.ریون را ول کرده ام تا توی چمن ها برای خودش وول بخورد و خودم اینجام تا...خب تا یک عضو به کلکسیونم اضافه کنم.کشوی سوم میزم را باز میکنم و نامه های اورا در میآورم. لبخندی روی لبم مینشیند.همه را یک بار دیگر نگاه میکنم. با این یکی هفده نامه.جوری که توی نامه ها خطابم میکند واقعاً بامزهست
ری عزیزم.
تا حالا به من این را نگفته بود.خاک نامه ها را تمیز میکنم و آنها را توی جعبه ام میگذارم.یک جعبه فلزی آبی رنگ دارم و تمام اشیای ارزشمندم توی آن است.گردنبند مادرم،سنجاق سری که ویل به من کادو داد،اولین کتابی که از آلیس هدیه گرفتم،عکس بچگی های من و مکس،عکس هایم با الکسا و دخترها،عکس جاروسواری با مکس و لئو وتام و در نهایت؛هر هفده نامه سوروس.در جعبه را میبندم و سرمایه ارزشمندم را داخل کشو میگذارم برمیگردم و پشت سرم پنی را میبینم و کمی میپرم"پنی منو ترسوندی!"
لبخندی میزند که به آن صورت جا افتاده اش مینشیند"دیدم چطور به نامه هاش لبخند میزدی"
به من و من میافتم"اون دوستمه"
لبخندش حتی پررنگ تر میشود"به اون پسر موفرفری همچین حسی نداشتی.یادته؟اون سال کریسمس برگشتی خونه چون اون پیشت نموند اما امسال..."
میخندم"پنی واقعاً دارم خجالت میکشم"
کنارم مینشیند و مویم را کنار میزند"عشق که خجالت نداره"
سرم را پایین میاندازم صورتم را نوازش میکند"پس دخترم بلاخره عاشق شده"
به آرامی سر تکان میدهم"اونم تورو دوست داره؟"
سرم را بالا میآورم"توی برف و یخبندون چندین هفته بدون اینکه من بدونم کار میکرد تا برای کریسمس برای من خونه درختی بسازه"
خنده اش شیرین و پر از خیرخواهی است"چقد رمانتیک!بیشتر برام بگو ری!"
گونه هایم داغ میشوند"معمولاً حرفاش پر از نیش و کنایه ست ولی...بعضی وقتا،فقط با من،مهربون میشه"
مشتاقانه سر تکان میدهد میخندم و ادامه میدهم"وقتی میریم بیرون قلعه توی خیابون دستمو میگیره و سمت ماشین ها وایمیسته،توی کتابخونه هروقت برای خودش چای ورمیداره برای منم میاره،هروقت حرف میزنم با اشتیاق گوش میده با اینکه اصلاً اهل ذوق کردن نیست. یه بار سر من با یکی دعوا کرد و یارو یک هفته درمانگاه بود با اینکه به من نگفت.من از الکسا شنیدم که دعوا سر من بوده"
لبخند پنی عمیق است.ادامه میدهم"و از مادرش بهم گفت.اونو خیلی دوست داره"
پنی میگوید"پسری که بلده چطور با مادرش رفتار کنه نحوه رفتار با خانوما رو مادرزاد بلده"
نگاهش میکنم"بنظرت آدم خوبیه؟"
پنی نوازشم میکند"اون حاضره بخاطر تو خسته بشه،فقط با تو مهربونه مراقبته ساپورتت میکنه بهت گوش میده بخاطرت ذوق میکنه سر تو دعوا میکنه رازهاش رو بهت میگه.دیگه باید چکار کنه تا عشقش ثابت بشه دخترم؟"
میگویم"یعنی بنظر تو..."
میگوید"بنظر من عشق یه بار در خونه آدمو میزنه.غنیمت بشمرش و دوسش داشته باش.راز رابطه موفق همیشه اینه که پسر عاشق تر باشه.رابطه تو رابطه موفقیه"
سر تکان میدهم"تورو نداشتم چکار میکردم؟"
گونه ام را نوازش میکند"کسی نبود آت وآشغالای گربه تو جمع کنه"
میخندم"شرمندم پنی.یادم رفت جمعشون کنم"
«فهمیدم دوستت دارم. همان شبی که با یک حرف سادهیِ تو، تا صبح لبخند زدم.»
-لاادری.
✮ ⋆ ˚。𖦹 ⋆。°✩✮ ⋆ ˚。𖦹 ⋆。°✩✮ ⋆ ˚。𖦹 ⋆。°✩
شب های جولای گرم اند.توی حیاط نشسته ام و دارم ریون را که سعی دارد کرم شبتاب را بگیرد تماشا میکنم.تقریباً دو هفته میشود که جولیت را اینجا ندیدم.نمیدانم چرا.ولی از مکس هم نمیپرسم.زیر مهتاب تابستانی مینشینم و به امسال فکر میکنم.آیا چیزی که در سوروس یافتم عشق است؟کاش باشد!این یکی را خیلی دوست دارم.نمیخواهم او هم درس عبرت شود.ناگهان اسپارک میرسد.جغدی که هممان با آن نامه میفرستیم.ولی فقط یک نامه همراهش هست و همان را روی سر من میاندازد.آن را برمیدارم.مهروموم جگری رنگ،تمبر ماگلی و یک آدرس《بن بست اسپینر》
این نامه را سوروس نوشته!
بازش میکنم
"ری عزیزم.
نامه تو را خواندم.به نظر من به ترکیبی که ساختی به قدر کافی منیزیم اکسید اضافه نکرده ای.امتحان کن و به من خبر بده.ممنون که برایم نوشتی.
دوستدار تو
سوروس"
کاغذ را در آغوش میکشم.چرا از خودت هیچی برام نمیگی سی؟!او نوشته هایم را میخواند و به ریز به ریز مشکلاتم واکنش نشان میدهد اما خودش خیلی کم حرف میزند.چرا؟نامه را باز توی پاکت میگذارم و بدو بدو خودم را به اتاقم میرسانم.اتاق قبلی ام را خالی کردم و به اتاق زیر شیروانی آمدم.اینجا را واقعاً دوست دارم.ریون را ول کرده ام تا توی چمن ها برای خودش وول بخورد و خودم اینجام تا...خب تا یک عضو به کلکسیونم اضافه کنم.کشوی سوم میزم را باز میکنم و نامه های اورا در میآورم. لبخندی روی لبم مینشیند.همه را یک بار دیگر نگاه میکنم. با این یکی هفده نامه.جوری که توی نامه ها خطابم میکند واقعاً بامزهست
ری عزیزم.
تا حالا به من این را نگفته بود.خاک نامه ها را تمیز میکنم و آنها را توی جعبه ام میگذارم.یک جعبه فلزی آبی رنگ دارم و تمام اشیای ارزشمندم توی آن است.گردنبند مادرم،سنجاق سری که ویل به من کادو داد،اولین کتابی که از آلیس هدیه گرفتم،عکس بچگی های من و مکس،عکس هایم با الکسا و دخترها،عکس جاروسواری با مکس و لئو وتام و در نهایت؛هر هفده نامه سوروس.در جعبه را میبندم و سرمایه ارزشمندم را داخل کشو میگذارم برمیگردم و پشت سرم پنی را میبینم و کمی میپرم"پنی منو ترسوندی!"
لبخندی میزند که به آن صورت جا افتاده اش مینشیند"دیدم چطور به نامه هاش لبخند میزدی"
به من و من میافتم"اون دوستمه"
لبخندش حتی پررنگ تر میشود"به اون پسر موفرفری همچین حسی نداشتی.یادته؟اون سال کریسمس برگشتی خونه چون اون پیشت نموند اما امسال..."
میخندم"پنی واقعاً دارم خجالت میکشم"
کنارم مینشیند و مویم را کنار میزند"عشق که خجالت نداره"
سرم را پایین میاندازم صورتم را نوازش میکند"پس دخترم بلاخره عاشق شده"
به آرامی سر تکان میدهم"اونم تورو دوست داره؟"
سرم را بالا میآورم"توی برف و یخبندون چندین هفته بدون اینکه من بدونم کار میکرد تا برای کریسمس برای من خونه درختی بسازه"
خنده اش شیرین و پر از خیرخواهی است"چقد رمانتیک!بیشتر برام بگو ری!"
گونه هایم داغ میشوند"معمولاً حرفاش پر از نیش و کنایه ست ولی...بعضی وقتا،فقط با من،مهربون میشه"
مشتاقانه سر تکان میدهد میخندم و ادامه میدهم"وقتی میریم بیرون قلعه توی خیابون دستمو میگیره و سمت ماشین ها وایمیسته،توی کتابخونه هروقت برای خودش چای ورمیداره برای منم میاره،هروقت حرف میزنم با اشتیاق گوش میده با اینکه اصلاً اهل ذوق کردن نیست. یه بار سر من با یکی دعوا کرد و یارو یک هفته درمانگاه بود با اینکه به من نگفت.من از الکسا شنیدم که دعوا سر من بوده"
لبخند پنی عمیق است.ادامه میدهم"و از مادرش بهم گفت.اونو خیلی دوست داره"
پنی میگوید"پسری که بلده چطور با مادرش رفتار کنه نحوه رفتار با خانوما رو مادرزاد بلده"
نگاهش میکنم"بنظرت آدم خوبیه؟"
پنی نوازشم میکند"اون حاضره بخاطر تو خسته بشه،فقط با تو مهربونه مراقبته ساپورتت میکنه بهت گوش میده بخاطرت ذوق میکنه سر تو دعوا میکنه رازهاش رو بهت میگه.دیگه باید چکار کنه تا عشقش ثابت بشه دخترم؟"
میگویم"یعنی بنظر تو..."
میگوید"بنظر من عشق یه بار در خونه آدمو میزنه.غنیمت بشمرش و دوسش داشته باش.راز رابطه موفق همیشه اینه که پسر عاشق تر باشه.رابطه تو رابطه موفقیه"
سر تکان میدهم"تورو نداشتم چکار میکردم؟"
گونه ام را نوازش میکند"کسی نبود آت وآشغالای گربه تو جمع کنه"
میخندم"شرمندم پنی.یادم رفت جمعشون کنم"
- ۵۸
- ۱۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط