ارامش،توی دوست داشتنت خلاصه میشد...توی لبخندت، چشمهات که
ارامش،توی دوست داشتنت خلاصه میشد...توی لبخندت، چشمهات که میدرخشیدن، موهای ابریشمیت..چال گونه هات.. تو شبیه بهشتم بودی... حتی از بهشتم قشنگ تر... وقتی پیشت بودم حس امنیت داشتم حس رهایی... رهایی از هر چیزی از چیزایی که منو میترسوندن... از بزرگترین ترسم... از دست دادنت، شاید باورت نشه... ولی وقتی به نبودنت کنار خودم فکر میکردم.. قلبم تیر میکشید روحم خالی میشد وقتی به این فکر میکردم که ممکنه نباشی نباشیو خودتو ازم محروم کنی... عطرتو.. نفس هاتو بغلی که برای بقام نیاز داشتم.. و تو، تو اومدی.. اومدی و روح خسته و زخمیمو تو اغوشت گرفتی خوبش کردی مال خودت کردی و دقیقا وقتی که من نیازت داشتم اونم بیشتر از هر وقتی... تو رفتی.. برای همیشه رفتی... یجوری که انگار هیچ وقت نبودی...
گاهی اوقات با خودم فکر میکنم که تو یه رویا بودی یه رویای شیرین..که بارفتنت... جهنمو بهم هدیه دادی جهنمی که بدون وجودت یخ زده بود... سرد بود... صدای جیغ از هر طرف میومد... نکنه.. نکنه این صدای منه؟ چند وقته صدامو نشنیدم؟ اصلا چطور باید حرف میزدم؟ میبینی؟ میبینی باهام چیکار کردی لعنتی... شاید من فقط نباید ازتاریکی وجودم بیرون میومدم و اجازه میدادم تو روشنم کنی... و بعد بریو تمام چراغهارو بشکنی
ولی داستان ما نباید اینجوری تموم میشد...
گاهی اوقات با خودم فکر میکنم که تو یه رویا بودی یه رویای شیرین..که بارفتنت... جهنمو بهم هدیه دادی جهنمی که بدون وجودت یخ زده بود... سرد بود... صدای جیغ از هر طرف میومد... نکنه.. نکنه این صدای منه؟ چند وقته صدامو نشنیدم؟ اصلا چطور باید حرف میزدم؟ میبینی؟ میبینی باهام چیکار کردی لعنتی... شاید من فقط نباید ازتاریکی وجودم بیرون میومدم و اجازه میدادم تو روشنم کنی... و بعد بریو تمام چراغهارو بشکنی
ولی داستان ما نباید اینجوری تموم میشد...
- ۶.۶k
- ۰۳ شهریور ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط