{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

لیوان رو روی میز گذاشتی، ولی هنوز کمی دستت می‌لرزید. تهیو

لیوان رو روی میز گذاشتی، ولی هنوز کمی دستت می‌لرزید. تهیونگ نگاهت کرد، این‌بار نه با اون سردی قدیم، بلکه با نرمی‌ای که قلبت رو گرم کرد. دستت رو توی دست خودش گرفت، انگار می‌خواست تمام لرزش رو ازت بگیره.

تهیونگ (خیلی آرام، مثل نوازش): «دیگه نترس... وقتی من کنارت باشم هیچ چیز نمی‌تونه اذیتت کنه.»

با انگشت شستش آروم روی پشت دستت کشید، بعد دست دیگه‌ش رو آورد و گونه‌ت رو نوازش کرد. نگاهش پر از ذوق بود، اما صداش پر از آرامش:
تهیونگ: «می‌دونی... تو خیلی قوی‌ای. هم برای خودت... هم برای بچه‌هامون. بهت افتخار می‌کنم.»

اشک توی چشمات جمع شد، نه از غصه، از همون آرامشی که توی کلماتش ریخته بود. اون لحظه برای اولین بار حس کردی تهیونگ واقعا نازت رو می‌کشه.
تهیونگ هنوز دستت رو گرفته بود که ناگهان توی دلت یک حرکت حس کردی. نفس‌ت گرفت، همون‌طور که دستت رو روی شکمت گذاشتی.

تو (با صدای هیجان‌زده، کمی لرزان): «تهیونگ... داره لگد می‌زنه... هر دوشون...»

چشمای تهیونگ برق زد، مثل کسی که یه دنیای تازه جلوش باز شده. بی‌معطلی خم شد، دستش رو روی شکمت گذاشت، صداش پر از ذوق بود:
تهیونگ: «واقعاً؟... خدایا... حسشون می‌کنم... هر دوشون... اینا بچه‌های منن!»

لبخندش باز شد، اون‌قدر وسیع که قلبت رو تکون داد. خندید، نه اون خنده‌ی خشک قبلی، خنده‌ای پر از زندگی. بعد آروم خم شد و سرش رو نزدیک شکمت آورد، انگار می‌خواست با بچه‌ها حرف بزنه.

تهیونگ (با صدایی نرم، در حالی که گونه‌اش نزدیک شکمت بود): «شیطونیا رو بذارید برای وقتی به دنیا اومدید... مامانتون ترسیده.»

تو بغض کردی، اما این‌بار بغضت از خوشحالی بود.
خلاصهههههه.
بعد از اون روز سخت، شب وقتی روی تخت دراز کشیده بودی، حس عجیبی توی دلت پیچید. همون حس آشنای ویار. لب‌هات بی‌اختیار تکون خورد:

تو (با صدای آهسته): «ویار... هات‌چاکلت دارم.»

تهیونگ که کتابش رو روی میز گذاشته بود، سریع نگاهت کرد. بدون هیچ معطلی از جا بلند شد.

تو (با تردید، انگار پشیمون شده باشی): «نه... ولش کن. مهم نیست.»

تهیونگ همان‌طور که به سمت در می‌رفت گفت: «نه. مهمه. تو خواستی.»

چند دقیقه بعد با یه لیوان پر از هات‌چاکلت برگشت. نشست کنارت و لیوان رو به سمتت گرفت، انگار چیزی خیلی ارزشمند توی دستشه.

تهیونگ (آروم، با لبخند ریز): «بخور... ویار یعنی خواسته‌ی بچه.»

تو کمی جا خوردی. همون جمله‌ای که یه بار خودت گفته بودی، حالا از دهنش بیرون اومده بود. دستت لرزید وقتی لیوان رو گرفتی، و اشک بی‌اختیار گوشه‌ی چشمات جمع شد.
دیدگاه ها (۱)

Destiny part 10

سناریو اسلیترین

پارت ۱۰: پناهگاهِ شیشه‌ایصدایِ ضربه‌ها به در، انگار از یه دن...

پارت۶ایزوکو با قدم‌های سنگین اما آروم به سمت اتاقش رفت. انگا...

### پارت دوم: از سکوت تا لب‌هاسکوت سالن تمرین حالا دیگه سنگی...

درخواستی

dark life = 33

# 🥀 ادامه: «سکوتِ دوباره، اما این‌بار امن»یک ماه از اون روز ...

پارت ۱۸:خب فکر کنم عاشقت شدم Will i fill i love you

گرگ و بره کوچکپارت ۳اتاقِ خوابِ تهیونگ مثلِ خودش بود؛ سرد، م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط