سناریو اسلیترین
چند پارتی تام ریدل / Enemies to lovers
➿️ موقع خوندن اهنگ روی تصویر رو گوش بدید ➿️
بعد از کلاس همونطور که گفته بود.
کنار دریاچه منتظرت بود.
دستهاش توی جیب ردایش بود و به سطح آروم آب نگاه میکرد.
وقتی رسیدی، حتی برنگشت.
«اومدی.»
لبخند زدی.
«تو خواسته بودی.»
چند ثانیه سکوت.
بعد آروم گفت:
«پشیمون شدم.»
اخم کردی.
«چی؟»
بالاخره برگشت سمتت.
صورتش مثل همیشه خونسرد بود.
«نباید صدات میکردم.»
چند لحظه فقط نگاهش کردی.
«پس میرم.»
همین که خواستی برگردی.
صداش آروم اما محکم بود.
«گفتم میتونی بری؟»
ایستادی.
برگشتی.
«تو واقعاً اعصاب آدمو خورد میکنی.»
«میدونم.»
هیچکدومتون حرفی نمیزدین.
بعد تام خیلی ناگهانی پرسید:
«از من میترسی؟»
سؤالش اونقدر غیرمنتظره بود که چند ثانیه فقط نگاهش کردی.
«نه.»
«چرا؟»
آروم شونه بالا انداختی.
«باید دلیل داشته باشم؟»
نگاهش برای چند لحظه روی صورتت موند.
«همه از من میترسن.»
لبخندت محو شد.
«من همه نیستم.»
بعد، بدون هیچ هشداری، تام یه قدم بهت نزدیک شد.
اونقدر نزدیک که فقط چند سانتیمتر بینتون فاصله بود.
نگاهش از چشمات پایین اومد. روی لبت و بعد روی بدنت چرخید و روی دستت قفل شد.
خیلی آروم مچ دستت رو گرفت.
نه عاشقانه. نه خشن.
انگار داشت چیزی رو امتحان میکرد.
تو تکون نخوردی.
فقط نگاهش کردی.
آروم پرسیدی:
«اینم یه آزمایش جدیده؟»
نگاهش هنوز روی دستت بود.
بعد خیلی آهسته گفت:
«آره...»
یه مکث.
«خب الان میخوای چیکار کنی»
چند ثانیه فقط همدیگه رو نگاه کردین.
بعد بدون هیچ حرفی و هشداری دستش رو روی کمرت گذاشت و تورو به خودش نزدیک کرد و فقط چند ثانیه همو نگاه کردی.
«تام...»
صورتشو نزدیک میاره لباشو بالا لبهات معلقه.
«بهم بگو که بس کنم...»
هیچی نمیگی...
بعد لباش رو روی لبت میزاره آروم...بعد اون دستی که دستت رو گرفته بود و بالا میاره تا توی موهات فرو کنه بعدش بوسه رو عمیق میکنه و تو ادامش میدی.
بعدش بدون حرفی خودش رو عقب میکشه.
یه نگاه دیگه بهت میندازه و میره.
تو هم هیچی نمیگی و همونجا وایمیستی.
بعدش آروم میگی.
«کجا میری...»
«میرم که این اتفاقو هضم کنم.»
بعد همونجا تنهات میزاره.
پایان پارت 13 🫐
➿️ موقع خوندن اهنگ روی تصویر رو گوش بدید ➿️
بعد از کلاس همونطور که گفته بود.
کنار دریاچه منتظرت بود.
دستهاش توی جیب ردایش بود و به سطح آروم آب نگاه میکرد.
وقتی رسیدی، حتی برنگشت.
«اومدی.»
لبخند زدی.
«تو خواسته بودی.»
چند ثانیه سکوت.
بعد آروم گفت:
«پشیمون شدم.»
اخم کردی.
«چی؟»
بالاخره برگشت سمتت.
صورتش مثل همیشه خونسرد بود.
«نباید صدات میکردم.»
چند لحظه فقط نگاهش کردی.
«پس میرم.»
همین که خواستی برگردی.
صداش آروم اما محکم بود.
«گفتم میتونی بری؟»
ایستادی.
برگشتی.
«تو واقعاً اعصاب آدمو خورد میکنی.»
«میدونم.»
هیچکدومتون حرفی نمیزدین.
بعد تام خیلی ناگهانی پرسید:
«از من میترسی؟»
سؤالش اونقدر غیرمنتظره بود که چند ثانیه فقط نگاهش کردی.
«نه.»
«چرا؟»
آروم شونه بالا انداختی.
«باید دلیل داشته باشم؟»
نگاهش برای چند لحظه روی صورتت موند.
«همه از من میترسن.»
لبخندت محو شد.
«من همه نیستم.»
بعد، بدون هیچ هشداری، تام یه قدم بهت نزدیک شد.
اونقدر نزدیک که فقط چند سانتیمتر بینتون فاصله بود.
نگاهش از چشمات پایین اومد. روی لبت و بعد روی بدنت چرخید و روی دستت قفل شد.
خیلی آروم مچ دستت رو گرفت.
نه عاشقانه. نه خشن.
انگار داشت چیزی رو امتحان میکرد.
تو تکون نخوردی.
فقط نگاهش کردی.
آروم پرسیدی:
«اینم یه آزمایش جدیده؟»
نگاهش هنوز روی دستت بود.
بعد خیلی آهسته گفت:
«آره...»
یه مکث.
«خب الان میخوای چیکار کنی»
چند ثانیه فقط همدیگه رو نگاه کردین.
بعد بدون هیچ حرفی و هشداری دستش رو روی کمرت گذاشت و تورو به خودش نزدیک کرد و فقط چند ثانیه همو نگاه کردی.
«تام...»
صورتشو نزدیک میاره لباشو بالا لبهات معلقه.
«بهم بگو که بس کنم...»
هیچی نمیگی...
بعد لباش رو روی لبت میزاره آروم...بعد اون دستی که دستت رو گرفته بود و بالا میاره تا توی موهات فرو کنه بعدش بوسه رو عمیق میکنه و تو ادامش میدی.
بعدش بدون حرفی خودش رو عقب میکشه.
یه نگاه دیگه بهت میندازه و میره.
تو هم هیچی نمیگی و همونجا وایمیستی.
بعدش آروم میگی.
«کجا میری...»
«میرم که این اتفاقو هضم کنم.»
بعد همونجا تنهات میزاره.
پایان پارت 13 🫐
- ۲۵۷
- ۰۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط