پارت۶
پارت۶
ایزوکو با قدمهای سنگین اما آروم به سمت اتاقش رفت. انگار هر قدمی که برمیداشت، یه بار سنگین از روی دوشش برداشته میشد. درِ اتاق رو پشت سرش بست و به دیوار تکیه داد. 🚪🍃 هنوز بویِ خاصِ کاتسوکی (همون بویِ تند و آشنایِ همیشگی) رو روی ژاکتش حس میکرد. ژاکت رو به آرومی درآورد و روی تختش گذاشت.
روی تخت دراز کشید و نگاهش رو به سقف دوخت. تویِ تاریکیِ اتاق، هنوز میتونست اون نگاهِ مصمم و اون اخمهایِ کاتسوکی رو تصور کنه. واقعاً... کاتسوکی براش این کار رو کرده بود؟ اون کسی که همیشه فکر میکرد براش مزاحمته، الان ناجیش شده بود؟ 🥺💚 این فکر، قلبش رو به لرزه میانداخت و حسِ عجیبی تویِ وجودش میکاشت.
آروم زیر لب زمزمه کرد: «امروز... یکی از عجیبترین و در عین حال، واقعیترین روزهایِ عمرم بود.» 🌙✨
اون دستش رو روی قلبش گذاشت که هنوزم با ریتمِ تندی میزد. دیگه اون افکارِ تاریک و سیاهِ قبل از نجات، جاشون رو به یه حسِ مبهم و شیرین داده بودن. انگار کاتسوکی با همون رفتارِ خشنش، یه رشتهی نامرئی دورِ مچِ ایزوکو پیچیده بود که حالا دیگه نمیخواست بازش کنه. 💭❤️
ایزوکو با قدمهای سنگین اما آروم به سمت اتاقش رفت. انگار هر قدمی که برمیداشت، یه بار سنگین از روی دوشش برداشته میشد. درِ اتاق رو پشت سرش بست و به دیوار تکیه داد. 🚪🍃 هنوز بویِ خاصِ کاتسوکی (همون بویِ تند و آشنایِ همیشگی) رو روی ژاکتش حس میکرد. ژاکت رو به آرومی درآورد و روی تختش گذاشت.
روی تخت دراز کشید و نگاهش رو به سقف دوخت. تویِ تاریکیِ اتاق، هنوز میتونست اون نگاهِ مصمم و اون اخمهایِ کاتسوکی رو تصور کنه. واقعاً... کاتسوکی براش این کار رو کرده بود؟ اون کسی که همیشه فکر میکرد براش مزاحمته، الان ناجیش شده بود؟ 🥺💚 این فکر، قلبش رو به لرزه میانداخت و حسِ عجیبی تویِ وجودش میکاشت.
آروم زیر لب زمزمه کرد: «امروز... یکی از عجیبترین و در عین حال، واقعیترین روزهایِ عمرم بود.» 🌙✨
اون دستش رو روی قلبش گذاشت که هنوزم با ریتمِ تندی میزد. دیگه اون افکارِ تاریک و سیاهِ قبل از نجات، جاشون رو به یه حسِ مبهم و شیرین داده بودن. انگار کاتسوکی با همون رفتارِ خشنش، یه رشتهی نامرئی دورِ مچِ ایزوکو پیچیده بود که حالا دیگه نمیخواست بازش کنه. 💭❤️
- ۶۱۶
- ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط