### پارت دوم: از سکوت تا لبها
### پارت دوم: از سکوت تا لبها
سکوت سالن تمرین حالا دیگه سنگین نبود، بلکه پر شده بود از یه نوع کشش که انگار الکتریسیته توی هوا رو زنده نگه داشته بود. جونگکوک لیوان شکلات رو روی زمین گذاشت، اما چشماش هنوز روی صورت تهیونگ قفل بود. گرمای لیوان هنوز توی دستاش بود، اما تمام بدنش داشت از یه جای دیگه داغ میشد.
تهیونگ دستشو که از روی موهای کوکی عقب کشیده بود، پایین نیاورد. انگشتهاش با یه حرکت بیاختیار، از شقیقه رسید به خط فک جونگکوک و اونجا موند. نگاه تهیونگ از حالت شوخی و رفیقانه خارج شد و کمی عمیقتر، کمی... تشنهتر شد.
— «کوکی...» تهیونگ با صدایی که حالا بمتر و خشدارتر شده بود، اسمشو صدا زد. انگار داشت با هر حرفش یه خط از فاصله بینشون رو از بین میبرد.
جونگکوک نفسش حبس شد. میدونست اگه الان عقب بکشه، این لحظه تموم میشه؛ اما انگار بدنش فرمان نمیداد. اون فقط میخواست نزدیکتر باشه. نزدیکتر از هر زمان دیگهای که تا حالا بوده.
تهیونگ آروم خم شد. اونقدر آروم که جونگکوک میتونست گرمای نفسهای تهیونگ رو روی پوست صورتش حس کنه. هر دو میدونستن که این مرز باریکه؛ مرزی که اگه رد بشه، دیگه هیچچیزی مثل قبل نیست. اما دیگه کسی نمیخواست برگرده.
وقتی لبهاشون به هم رسید، انگار زمان متوقف شد. برخورد اول، خیلی نرم و لرزان بود، مثل همون قطرههای بارونی که روی شیشه مینشستن. یه بوسهی کوتاه، انگار که فقط میخواستن وجود همدیگه رو امتحان کنن. اما جونگکوک، با اون تمایلی که همیشه زیر پوستش پنهان میکرد، دستشو جلو برد و لبهی هودی تهیونگ رو محکم گرفت و کشیدش سمت خودش.
حالا دیگه خبری از تردید نبود. بوسه عمیقتر شد. بوی شکلات داغ، عطر تلخ عطر تهیونگ و اون حسِ آشنای امنیت... همهچیز با هم ترکیب شد. تهیونگ دستشو دور کمر کوک حلقه کرد و اونو به خودش چسبوند، طوری که دیگه هیچ هوازی بینشون نبود. جونگکوک چشماشو بست و خودش رو به تسلیمِ اون لحظه سپرد. تمام خستگی تمرین، تمام استرسهای آینده، زیر فشارِ گرمای اون بوسه ذوب شد.
در اون تاریکی و سکوت سالن تمرین، تنها صدایی که شنیده میشد، صدای برخورد ملایم لبها و نفسهای تند و نامنظم اونا بود. انگار تمام دنیای اونها خلاصه شده بود توی همین چند متر مربع از آینه و چوب و بارون.
بعد از مدتی طولانی، تهیونگ آروم عقب کشید، اما پیشونیش رو روی پیشونی جونگکوک گذاشت. هر دو نفسنفس میزدن.
تهیونگ با پچپچ، طوری که انگار میترسه این جادو بشکنه، گفت:
— «فکر کنم دیگه نمیتونم فقط به عنوان "هیونگ" کنارت بمونم، کوکی...»
جونگکوک چشماشو باز کرد، چشماش برق میزد و لبخند کمرنگی روی لبش بود. دستشو روی سینه تهیونگ گذاشت، جایی که قلبش داشت با سرعت وحشتناکی میکوبید.
— «منم همینطور...»
***
سکوت سالن تمرین حالا دیگه سنگین نبود، بلکه پر شده بود از یه نوع کشش که انگار الکتریسیته توی هوا رو زنده نگه داشته بود. جونگکوک لیوان شکلات رو روی زمین گذاشت، اما چشماش هنوز روی صورت تهیونگ قفل بود. گرمای لیوان هنوز توی دستاش بود، اما تمام بدنش داشت از یه جای دیگه داغ میشد.
تهیونگ دستشو که از روی موهای کوکی عقب کشیده بود، پایین نیاورد. انگشتهاش با یه حرکت بیاختیار، از شقیقه رسید به خط فک جونگکوک و اونجا موند. نگاه تهیونگ از حالت شوخی و رفیقانه خارج شد و کمی عمیقتر، کمی... تشنهتر شد.
— «کوکی...» تهیونگ با صدایی که حالا بمتر و خشدارتر شده بود، اسمشو صدا زد. انگار داشت با هر حرفش یه خط از فاصله بینشون رو از بین میبرد.
جونگکوک نفسش حبس شد. میدونست اگه الان عقب بکشه، این لحظه تموم میشه؛ اما انگار بدنش فرمان نمیداد. اون فقط میخواست نزدیکتر باشه. نزدیکتر از هر زمان دیگهای که تا حالا بوده.
تهیونگ آروم خم شد. اونقدر آروم که جونگکوک میتونست گرمای نفسهای تهیونگ رو روی پوست صورتش حس کنه. هر دو میدونستن که این مرز باریکه؛ مرزی که اگه رد بشه، دیگه هیچچیزی مثل قبل نیست. اما دیگه کسی نمیخواست برگرده.
وقتی لبهاشون به هم رسید، انگار زمان متوقف شد. برخورد اول، خیلی نرم و لرزان بود، مثل همون قطرههای بارونی که روی شیشه مینشستن. یه بوسهی کوتاه، انگار که فقط میخواستن وجود همدیگه رو امتحان کنن. اما جونگکوک، با اون تمایلی که همیشه زیر پوستش پنهان میکرد، دستشو جلو برد و لبهی هودی تهیونگ رو محکم گرفت و کشیدش سمت خودش.
حالا دیگه خبری از تردید نبود. بوسه عمیقتر شد. بوی شکلات داغ، عطر تلخ عطر تهیونگ و اون حسِ آشنای امنیت... همهچیز با هم ترکیب شد. تهیونگ دستشو دور کمر کوک حلقه کرد و اونو به خودش چسبوند، طوری که دیگه هیچ هوازی بینشون نبود. جونگکوک چشماشو بست و خودش رو به تسلیمِ اون لحظه سپرد. تمام خستگی تمرین، تمام استرسهای آینده، زیر فشارِ گرمای اون بوسه ذوب شد.
در اون تاریکی و سکوت سالن تمرین، تنها صدایی که شنیده میشد، صدای برخورد ملایم لبها و نفسهای تند و نامنظم اونا بود. انگار تمام دنیای اونها خلاصه شده بود توی همین چند متر مربع از آینه و چوب و بارون.
بعد از مدتی طولانی، تهیونگ آروم عقب کشید، اما پیشونیش رو روی پیشونی جونگکوک گذاشت. هر دو نفسنفس میزدن.
تهیونگ با پچپچ، طوری که انگار میترسه این جادو بشکنه، گفت:
— «فکر کنم دیگه نمیتونم فقط به عنوان "هیونگ" کنارت بمونم، کوکی...»
جونگکوک چشماشو باز کرد، چشماش برق میزد و لبخند کمرنگی روی لبش بود. دستشو روی سینه تهیونگ گذاشت، جایی که قلبش داشت با سرعت وحشتناکی میکوبید.
— «منم همینطور...»
***
- ۹۸
- ۱۶ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط