حلقه مار

حلقه مار
P:4
زمان : راه رو هاگوارتز ، غروب
صدای قدم‌های لیا توی راهروی نیمه‌تاریک پیچیده. کیفش روی شونه‌اش سنگینی می‌کنه، ولی لبخند آرومی روی لبشه. دراکو کنارش راه می‌ره. شوخی می‌کنه. لیا خند‌ه‌اشو کنترل می‌کنه، ولی یه لحظه می‌خنده. همون لحظه‌ای که باید نمی‌خندید.

صدای آرام و سردی از پشت سر:

تام:
«صدای خنده‌ت، از ته راهرو شنیده می‌شه.»

لیا می‌ایسته. دراکو برمی‌گرده. تام، با اون شنل تیره و موهای نامرتبش، درست پشت سرشونه. چشماش تو تاریکی برق می‌زنه. نه خشونت تو صداشه، نه فریاد. ولی… سکوتش خطرناک‌تر از هر جیغیه.

لیا: (آرام)
«فقط حرف می‌زدیم.»

تام: (با قدم‌های آهسته نزدیک‌تر می‌شه، بدون اینکه چشم از لیا برداره)
«با منم همینقدر راحت می‌خندی؟»

دراکو: (میاد جلو)
«تام، آروم باش. موضوعی نیست. فقط داشتیم درباره کلاس حرف می‌زدیم.»

تام: (بی‌اعتنا به دراکو، با نگاهی که انگار اصلاً وجود نداره)
«وقتی با منی، نباید کسی دیگه‌ای اون‌قدر نزدیک بشه که حتی بوی عطرش بهت بخوره.»

لیا مکث می‌کنه. این اولین باره که لحن تام اینقدر صریح و مالکانه می‌شه. دراکو اخم می‌کنه.

دراکو:
«لیا خودش انتخاب می‌کنه با کی باشه. نه تو.»

تام قدم آخر رو برمی‌داره، درست بین دراکو و لیا می‌ایسته. دستش آروم می‌ره روی مچ دست لیا. فشارش نه اونقدر محکم، نه اونقدر آروم — دقیقاً همون حدی که نشون بده: این مال منه.

تام: (بدون نگاه کردن به دراکو)
«تو اشتباهی اومدی وسط چیزی که بهت ربطی نداره.»

لیا: (زمزمه‌وار)
«تام... داری زیادی پیش می‌ری.»

تام نگاهش می‌کنه. لبخند نمی‌زنه. هیچ احساسی رو بروز نمی‌ده.

تام:
«نه. دارم چیزیو پس می‌گیرم که مال منه، و قرار نیست کسی دیگه بهش نزدیک بشه. از حالا، هر جا بری، من پشت سرت‌م. با کی حرف بزنی، می‌فهمم. با کی بخندی، می‌دونم.»

اون دست لیا رو می‌کشه، آروم ولی قاطع، و بدون این‌که دیگه چیزی بگه، از دراکو دور می‌کنه. لیا با شوک همراهشه… ولی هیچ مقاومتی هم نمی‌کنه.

دراکو… سر جاش می‌مونه. مشت‌هاش گره شده. ولی فعلاً نمی‌تونه کاری کنه. هنوز نه.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خوب این از این اقاااااا احساس میکنم گند زدممممممممممممممممم😭🎀
لایک: ۷تا
کامنت: ۷ تا
دیدگاه ها (۱۲)

اولین درخواستیمممم😭🫐💗تالار بزرگ شلوغ‌تر از همیشه بودصدای خند...

— شنیدی؟ وقتی حرف می‌زنه، انگار داره یه ملودی رو زمزمه می‌کن...

رمان: هرگز ترکت نمی‌کنم پارت ۲:علامت نارسیسا:×علامت ولدرموت:...

اگه دوست پسرمون باشن

موضوع :  وقتی که دلش برات تنگ میشه .*****نامجون **کاغذها رو ...

موضوع :  وقتی که دلش برات تنگ میشه .*****نامجون **کاغذها رو ...

**موضوع: وقتی وسط دعوا می‌خواد ببوسدت، ولی تو با تندی ردش می...

وقتی برای اولین بار میزننمون. #اد__jennie🎀#سناریو🐺 بنگ‌چانوس...

رمان یک نیمکت فاصله

وقتی لباسشونو میپوشیم🐨 نامجون:چند ثانیه فقط نگات می‌کنه.«این...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط