قسمت ۲ (بخش اول)
قسمت ۲ (بخش اول)
سبحان تو خونش تنها بود و کم کم داشت آماده میشد که بخوابه رفت تو آشپز خونه تا یه لیوان آب بخوره که زنگ ممتد در اونو وادار به نخوردن آب کرد
_کیه؟
_آقا لطفاً درو باز کنید یه نفر افتاده دنبالم توروخدا بزارین بیام داخل
سبحان رفت دم در و درو باز کرد و یه دختر حدودا ۱۷ساله رو دید
_هی دختر جون چیشده؟
_یه نفر دنبالمه آقا
_چی؟ چرا؟
_آقا بزارید بیام داخل همه چیو براتون میگم
_باشه بیا تو
_آقا این آدما یه گروه خلافکارن که پدرم چون ما تو بد شرایطی بودیم ازشون مقدار زیادی پول گرفت اون پول بطور خیلی عجیبی یه شب ناپدید شد و پدر و مادرم بهم شک کردن. این شک زندگی منو بهم ریخت چون اونا طلاق گرفتن و بعدش مامانم با یه مرد دیگه ازدواج کرد و بابام خودشو کشت. الان اون خلافکارا هم افتادن دنبال من تا از من اون پولو بگیرن
_مگه اون پول چقد بود؟
_دو میلیون
_مگه آدم دیونست واسه دو میلیون جونشو به خطر بندازه اصن بگو بیان خودم دومیلیون رو بهشون میدم
_دلار آقا دو میلیون دلار
_دو میلیون دلار!این پول میشه ۱۰ میلیارد تومن !
_بله آقا
_من مغزم داره منفجر میشه. کجا می خوابی؟
_تو خیابون یا زیر پل
_منظورم اینکه جاتو کجا بندازم که بخوابی؟
_واقعا میتونم شب اینجا بمونم!؟
_اگه میخوای بری که....
_نه نه
_خب کجا میخوابی؟
_هر جا شما بگید
_همین جا خوبه؟
_آره مشکلی نیست
سبحان رفت و پتو و بالشت اورد و برای دختر تو سالن جا انداخت و گفت
_بیا اینم تشک و بالشت پتو هم الان از اتاق میارم
_مرسی آقا
بعد از آوردن پتو سبحان یه شب بخیر گفت و رفت سمت اتاق کم کم چشاش سنگین شد و خوابش برد. یه چیزی راه نفسشو بسته بود و مثله بختک بهش حمله ور شده بود سعی چشاشو باز کنه تا بتونه ببینه کیه اما اون دست ها اجازه این کارو نمیدادند اما یهو دست ها برداشت شد سبحان سعی کرد که چشاشو باز کنه اون همون دختر بود و چرا داشت این کارو میکرد؟ سبحان تا اومد یک نفس عمیق بکشه پارچه جلوی دهنشو بست و اونم بی هوش شد
سبحان تو خونش تنها بود و کم کم داشت آماده میشد که بخوابه رفت تو آشپز خونه تا یه لیوان آب بخوره که زنگ ممتد در اونو وادار به نخوردن آب کرد
_کیه؟
_آقا لطفاً درو باز کنید یه نفر افتاده دنبالم توروخدا بزارین بیام داخل
سبحان رفت دم در و درو باز کرد و یه دختر حدودا ۱۷ساله رو دید
_هی دختر جون چیشده؟
_یه نفر دنبالمه آقا
_چی؟ چرا؟
_آقا بزارید بیام داخل همه چیو براتون میگم
_باشه بیا تو
_آقا این آدما یه گروه خلافکارن که پدرم چون ما تو بد شرایطی بودیم ازشون مقدار زیادی پول گرفت اون پول بطور خیلی عجیبی یه شب ناپدید شد و پدر و مادرم بهم شک کردن. این شک زندگی منو بهم ریخت چون اونا طلاق گرفتن و بعدش مامانم با یه مرد دیگه ازدواج کرد و بابام خودشو کشت. الان اون خلافکارا هم افتادن دنبال من تا از من اون پولو بگیرن
_مگه اون پول چقد بود؟
_دو میلیون
_مگه آدم دیونست واسه دو میلیون جونشو به خطر بندازه اصن بگو بیان خودم دومیلیون رو بهشون میدم
_دلار آقا دو میلیون دلار
_دو میلیون دلار!این پول میشه ۱۰ میلیارد تومن !
_بله آقا
_من مغزم داره منفجر میشه. کجا می خوابی؟
_تو خیابون یا زیر پل
_منظورم اینکه جاتو کجا بندازم که بخوابی؟
_واقعا میتونم شب اینجا بمونم!؟
_اگه میخوای بری که....
_نه نه
_خب کجا میخوابی؟
_هر جا شما بگید
_همین جا خوبه؟
_آره مشکلی نیست
سبحان رفت و پتو و بالشت اورد و برای دختر تو سالن جا انداخت و گفت
_بیا اینم تشک و بالشت پتو هم الان از اتاق میارم
_مرسی آقا
بعد از آوردن پتو سبحان یه شب بخیر گفت و رفت سمت اتاق کم کم چشاش سنگین شد و خوابش برد. یه چیزی راه نفسشو بسته بود و مثله بختک بهش حمله ور شده بود سعی چشاشو باز کنه تا بتونه ببینه کیه اما اون دست ها اجازه این کارو نمیدادند اما یهو دست ها برداشت شد سبحان سعی کرد که چشاشو باز کنه اون همون دختر بود و چرا داشت این کارو میکرد؟ سبحان تا اومد یک نفس عمیق بکشه پارچه جلوی دهنشو بست و اونم بی هوش شد
- ۳.۲k
- ۲۹ خرداد ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط