(اجی اسما بیشتراز این نتونستم بنویسم
(اجی اسما بیشتراز این نتونستم بنویسم
اینم فقط به خاطر تو بود اجی)
×قسمت سیزدهم×پارت یک
پسره یکم به اطراف نگاه کرد
مرده لاته حواسش بهمون نبود
اروم در گوشم گفت:ضایعه که قاتل نیسی
واسه چی اینجایی!؟
انقد بی حوصله بودم که بدون فکر کردنجواب دادم:واسه تو چه فرقی میکنه؟؟
یکم جا خورد
ناراحت شد
گناه داشت..دلم سوخت براش..بیچاره خیلی تنها بود
طرز صحبتمو اصلاح کردم و گفتم:بهم اتهام قتل زدن
_خب بهشون بگو..حقیقتو بگو
خنده هیستیریکی کردم:زندگی انقدرام راحت نیست
هیشکی نمیتونه بی گناهیمو ثابت کنه و نجاتم بده
جز خدا
_چرا اینجوری فکر میکنی!؟همیشه با حرف زدن و منطق مشکلات حل میشه
چقد حرفاش شبیه مامانم بود.همون قدر ساده
همون قدر مهربون
مامانم..دلم واسش تنگ شده
اشکی که گوشه چشمم جمع شد رو پاک کردم
اخه مرد که گریه نمیکنه
پسره گفت:چی شد؟؟
_هیچی هیچی..بیخیال...تو چرا اینجایی؟؟
_من و دوستام زیر زمینی کار میکنیم
_مثلا چیکار؟؟
_کار بد نمیکنیم به خدا
خیلی ترسیده بود و داشت خودشو تبرعه میکرد
خندم گرفت از حرکتش
لبخندی زدم و گفتم:خو کار غیر بدتون چیه!؟
_ببین ما یه گروهیم..سه تا دختر و چهارتاپسر
نوازندگی تمرین میکنیم
ولی چون هممون تنهاییم جایی واسه تمرین نداریم
یکی از بچه ها زیرزمین جور کرد و رفتیم واسه تمرین
ولی انگار یکی ریپورتمونوداده که چندتا دختر پسر اومدن فلان جا و پلیسا هم گرفتنمون
_پس الان بابا مامانت میان واست سند بزارن
_من هیشکیو ندارم
_ینی چی؟؟
_بابام معتاد بود..من ناخواسته به دنیا اومدم..مامانم چندباری خواست منو بکشه..ولی انگارخدا نخواست..چون نشده بود..تهشم وقتی هفت سالم شد یه شب بابام انقد مامانمو زد تا کشتش..بعدم من شدم مواد بخر بابام
کار میکردم و با پولش واسه بابام مواد میخریدم
یه روزاز خونه فرار کردم و تا الان با یه بدبختی سر کردم
من خیلی بیچارم..بیشتر از اونی که فکرشو بکنی..
_چرا داری همه چیو بدون هیچ تاملی برای من تعریف میکنی؟؟واسه چی بهم اعتماد میکنی!؟
_اخه من هیشکیو ندارم
حتی یه رفیق
خیلی تنهام
گاهی یه تیکه سنگ مرحم رازامه..تو از یه تیکه سنک بهتری که
مگه نه؟؟
چیزی نگفتم..دلم خیلی به حالش سوخت..با تردید دستمو گذاشتم روی دستش
بهش میخورد فقط هیفده هیجده سالش باشه
وقتی گرمی دستمو حس کرد ذوق کرد
خودشو انداخت توی بغلم و سرشو فشرد توی گودی شونم
مرده داشت با تعجب نگاهمون میکرد
بهش توجهی نکردم
یکم بعد واسمون یه غذای بخور و نمیری اوردن..با ولع خوردم..خیلی خسته بودم..بعدم سرمو گذاشتم روی زانو پاکان و خوابیدم
میگفت اسمشو خودش انتخاب کرده
میگفت تا نه سالگیش اسم نداشته
بچه صداش میکردن
خودش این اسمو انتخاب کرده بود.
.میگفت ادما عقده چیزاییو دارن که ندارن
اون فکر میکرد چون ناخواسته به دنیا اومده کثیفه
فکر میکرد هیشکی دوسش نداره
واسه همین اسم خودشو پاکان گذاشته بود
هه
انگار فقط من تنها و بدبخت نیسم
وقتی میخواستم بخوابم دائم انگشتام داشت گردنبندی که مامان بهم داده بود رو لمس میکرد
کاش دستاشو داشتم
دلم تنگشه
...........
اینم فقط به خاطر تو بود اجی)
×قسمت سیزدهم×پارت یک
پسره یکم به اطراف نگاه کرد
مرده لاته حواسش بهمون نبود
اروم در گوشم گفت:ضایعه که قاتل نیسی
واسه چی اینجایی!؟
انقد بی حوصله بودم که بدون فکر کردنجواب دادم:واسه تو چه فرقی میکنه؟؟
یکم جا خورد
ناراحت شد
گناه داشت..دلم سوخت براش..بیچاره خیلی تنها بود
طرز صحبتمو اصلاح کردم و گفتم:بهم اتهام قتل زدن
_خب بهشون بگو..حقیقتو بگو
خنده هیستیریکی کردم:زندگی انقدرام راحت نیست
هیشکی نمیتونه بی گناهیمو ثابت کنه و نجاتم بده
جز خدا
_چرا اینجوری فکر میکنی!؟همیشه با حرف زدن و منطق مشکلات حل میشه
چقد حرفاش شبیه مامانم بود.همون قدر ساده
همون قدر مهربون
مامانم..دلم واسش تنگ شده
اشکی که گوشه چشمم جمع شد رو پاک کردم
اخه مرد که گریه نمیکنه
پسره گفت:چی شد؟؟
_هیچی هیچی..بیخیال...تو چرا اینجایی؟؟
_من و دوستام زیر زمینی کار میکنیم
_مثلا چیکار؟؟
_کار بد نمیکنیم به خدا
خیلی ترسیده بود و داشت خودشو تبرعه میکرد
خندم گرفت از حرکتش
لبخندی زدم و گفتم:خو کار غیر بدتون چیه!؟
_ببین ما یه گروهیم..سه تا دختر و چهارتاپسر
نوازندگی تمرین میکنیم
ولی چون هممون تنهاییم جایی واسه تمرین نداریم
یکی از بچه ها زیرزمین جور کرد و رفتیم واسه تمرین
ولی انگار یکی ریپورتمونوداده که چندتا دختر پسر اومدن فلان جا و پلیسا هم گرفتنمون
_پس الان بابا مامانت میان واست سند بزارن
_من هیشکیو ندارم
_ینی چی؟؟
_بابام معتاد بود..من ناخواسته به دنیا اومدم..مامانم چندباری خواست منو بکشه..ولی انگارخدا نخواست..چون نشده بود..تهشم وقتی هفت سالم شد یه شب بابام انقد مامانمو زد تا کشتش..بعدم من شدم مواد بخر بابام
کار میکردم و با پولش واسه بابام مواد میخریدم
یه روزاز خونه فرار کردم و تا الان با یه بدبختی سر کردم
من خیلی بیچارم..بیشتر از اونی که فکرشو بکنی..
_چرا داری همه چیو بدون هیچ تاملی برای من تعریف میکنی؟؟واسه چی بهم اعتماد میکنی!؟
_اخه من هیشکیو ندارم
حتی یه رفیق
خیلی تنهام
گاهی یه تیکه سنگ مرحم رازامه..تو از یه تیکه سنک بهتری که
مگه نه؟؟
چیزی نگفتم..دلم خیلی به حالش سوخت..با تردید دستمو گذاشتم روی دستش
بهش میخورد فقط هیفده هیجده سالش باشه
وقتی گرمی دستمو حس کرد ذوق کرد
خودشو انداخت توی بغلم و سرشو فشرد توی گودی شونم
مرده داشت با تعجب نگاهمون میکرد
بهش توجهی نکردم
یکم بعد واسمون یه غذای بخور و نمیری اوردن..با ولع خوردم..خیلی خسته بودم..بعدم سرمو گذاشتم روی زانو پاکان و خوابیدم
میگفت اسمشو خودش انتخاب کرده
میگفت تا نه سالگیش اسم نداشته
بچه صداش میکردن
خودش این اسمو انتخاب کرده بود.
.میگفت ادما عقده چیزاییو دارن که ندارن
اون فکر میکرد چون ناخواسته به دنیا اومده کثیفه
فکر میکرد هیشکی دوسش نداره
واسه همین اسم خودشو پاکان گذاشته بود
هه
انگار فقط من تنها و بدبخت نیسم
وقتی میخواستم بخوابم دائم انگشتام داشت گردنبندی که مامان بهم داده بود رو لمس میکرد
کاش دستاشو داشتم
دلم تنگشه
...........
- ۶.۵k
- ۱۲ فروردین ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط